تبليغاتX
پری دریائی

پری دریائی

هر چند روز یه بار یه مطلب کوتاهی مینویسم اما پست نمیشه . ازم خواستن که دیگه ننویسم . خواستن که عین این پیر زن خسیسا خوشحالی هامو و چیزای خصوصی زندگیمو با همه تقسیم نکنم . اهمیتی نداره هان ؟ نه اصلا نداره . اون چیزایی که مینویسم مثل همیشه است . گاهی پر از شر و شور  . شلوغ پلوغ . پر از حس خوب . گاهی هم یه چیزای مسخره مینویسم و آخرش میگم آخه بیحیا اینا چیه مینویسی . گاهی هم یه چیزی میشه که دلمو میلرزونه و میگم این یکی شاهکار بود . چند تا داستان کوتاه خوب هم نوشتم که دوسشون داشتم . بماند . گیرم که بدونین چه غلطی میکنم و چیا میگذره . چه فرقی واسه من داره . تابستونه دیگه . همین .

الان یه لینکی رو دیدم . یاد اون وقتی افتادم که راهنمایی بودم . یادم نیست چه سالی . ته کمد مامانه زیر لباساش یه بسته کاندم بود که عکس پرتقال روش بود . به خودش که میگم اصلا یادش نمیاد . یه دونه اش رو یواشکی بردم مدرسه . دقیقا نمیدونستیم به چه دردی میخوره و دختر باید استفاده اش کنه یا پسره یا .... کلی باهاش خندیدیم . توشو پر آب کردیم و بچه ها دستشون بیل گرفتن و یکی هم تو فرقون نشست و همه با این کاندوم باد کرده عکس انداختیم . بعدشم از ترسمون انداختیمش تو خرابه های پشت مدرسه . حالا یادم نیست که فردا صبحش واقعا یکی آورده بود اونو رو میز معلممون انداخته بود یا شبش خواب دیدم .

اینم این لینک از یه کارخونه تمام اتوماتیک .

 

+ نوشته شده در  4 Jul 2008ساعت 5:20 PM  توسط دریا  | 

Life is too short to wake up in the morning with regrets. So love the people who treat you right, forget about the ones who don't and believe that everything happens for a reason. If you get a chance, take it, if it changes your life, let it. Nobody said it'd be easy, they just promised it'd be worth it

+ نوشته شده در  5 Jun 2008ساعت 9:50 AM  توسط دریا  | 

نه اصلا و ابدا هیچی برام لذت بخش نیست . خیلی سخت میگذره . خیلی . هفته بدیه . بدترینه . نشستم دارم زرررررر میزنم . اصلا دلم تظاهر نمیخواد . همش حالت تهوع دارم . عین این گنگ و گیجا شدم . همه چیزو فراموش میکنم . چه مرگم شده آخه . از خودم بدم میاد که اینجوری شدم . امروز دیگه به حد انفجار و خفقان رسیدم . فکر میکردم دوستامو میبینم و اونا دوتا میزنن تو سرم و حرف میزنیم و من احساس سبکی خواهم کرد که نشد . دیگه هیچ وقت هیچ وقت فکر اینکه دیدن آدما دردی رو ازم دواکنه رو نخواهم کرد . بسکه ماههاست همون یه ساعت رو از آدم دریغ میکنین . ببخشید دوست جونا اما دیوار کوتاه تر از شماها پیدا نکردم . اه چقدر روزای بدین . انگار سالها میشه که اینقدر حس بد درونم نداشتم . و چقدرررررر تنهام . به شنیدن صدای یه دوست واقعا احتیاج دارم . نه به گوشهاش فقط احتیاج دارم و بغل گرمش . اما اون دوستی که واقعا بخوام باهاش حرف بزنم یافت می نشود . شرمنده گل روی همتون . حوصله هیچکی رو ندارم . لعنتی منو بردار از اینجا ببر .

این آسمون همیشه سیاه و تاریک هم که رفته رو اعصابم پاتیناژ میکنه . بر پدرت لعنت آخه . دریغ از یه ذره روشنایی و دلگرمی .

رشا میگه نزدیک پریودته . هان . شاید .

 پ . ن :

جواب به آه:
 نه عزیزم من اصلا خسته و بی امید و برنامه و اینحرفا نیستم . حتی تنها هم نیستم . خودم خوب میدونم چه مرگمه . اصلا هم آدمایی که منو درک نکنن کم نیستن . خوشبختانه دورو بریهام اونقدر دوسم دارن و برام وقت میذارن که هروقت که احتیاج به گوش داشته باشم ، حداقل دو سه جفت دم دستم هست . بعدشم تو مشکلاتم اونی که باید کمکم کنه در درجه اول خودم هستم .
میگن مواظب آرزوها و خواسته هاتون باشین . آره بابا اینحرفارو واسه عمه ام که نمیزنن . فچر چردنم خوب چیزیه . منم خودم خواستم که مدتی اینطوری باشم . کون لقم .

 

 

+ نوشته شده در  4 Jun 2008ساعت 7:29 PM  توسط دریا  | 

زندگی عجیبی شده . بس نفس گیر و خواستنی . از خوردن نم نم بارون روی صورتم و تا ته فرو بردن این هوای خنک لذت میبرم . هفته پیش ذهنم اونقدر آشفته و بیقرار بود که فکر میکردم مبادا سکته کنم از اینهمه هیجان . و چقدر لذت بخشه اینهمه زنده بودن . اینهمه پر بودن از خواستنیها .

این هفته آرومترم . منطقی ترم . عاقلترم . کمتر قاطی هستم . بیشتر از ته دل نفس میکشم . کمتر فکرم آشفته است . دیگه اونجوری عجیب و غریب احساس همدردی با گربه های بهاری رو ندارم . به آرامش بعدش انگاری رسیده باشم . البته شاید .

گفته بودن  حرف زدن آدمو خالی میکنه . آره میکنه . اما گاهی خالی شدن لذت بخش نیست  . ترجیح میدم حرف نزنم . دلم میخواد فقط صدای خواستنو بشنوم . اما نه به زبون . به صدای دل .

متن بالارو جدی نگیرین . از تموم شدن یه هفته با یه امتحان سخته فقط . خواستم حال و هوای وبلاگ از روزمره نویسی دربیاد . همین .

آخر هفته واسه دخملی تولد گرفتم . بهترین مهمونی بود که تاحالا گرفته بودم . از قبل برنامه ریزی درست کرده بودم و همه چیز عالی بود . هر کی هم از در اومد تو بهم گیر داد که چه جیگر شدی ! بعد از دوماه داشتن موهای قهوه ای که اصلا باهاشون حال نمیکردم، بالاخره بازم بلوند شدم . هم به خودمون و هم به همه مهمونا خیلی خوش گذشت . دخملی هم که انگار پرواز میکرد بسکه بازی و شیطونی کرد . ساعت چهار و نیم خوابیدیم .

همینجا بگم که چقدر برام خواستنی هستی . بدون تو نمیشه نفس کشید . خودت میدونی . دنیا رو بدون تو نمیخوام . فهمیدی . بمون تا همیشه . بردل خودم شیرینترینم .

پست قبلی رو هم چند روز پیش نوشته بودم و فراموش کرده بودم پستش کنم .

زندگی بکام

 

+ نوشته شده در  2 Jun 2008ساعت 1:31 PM  توسط دریا  | 

فعلا خیلی خمارم. یکی از درسام دیروز امتحان فاینالش بود. دوشب تمام شبی فقط یک ساعت خوابیدم . روز سه شنبه که امتحان میان ترم نقشه کشیم بود و طبق معمول بالاترین نمره کلاسو گرفتم . هرچی رشا میگه دیوونه بس کن اینقدر خودکشی نکن . آخرش چی . تو کتم نمیره که نمیره . البته اینکه هر جلسه هم تمام بچه ها دورم جمع میشن و دلشون میخواد کاراموببینن و هی از محشر بودن کارام تعریف میکنن ، انگار باعث شده که تو درواسی گیر کنم و دیگه کار معمولی نمیتونم تحویل بدم . ساعت ۵ هم که رسیدم خونه، بکوب تا ۵ صبح فرداش روی تون پروژه هتله کار کردم . بعد چون امتحان داشتم یه نیم ساعتی کف زمین دراز کش درس خوندم و بعدش همونجا بیهوش شدم . ساعت شش و نیم صبح  هم که بهدونه رو کله من رژه میرفت . تازه بعد از امتحانم هم رفتم خرید و با اون کفشای پاشنه بلند چند ساعتی رژه رفتم تا اینکه احساس کردم که دیگه پوست کف پام رفته ، خداجون آخه من چقدر سگ جونم .

با ننوشتن سر لج و لجبازی افتادم . خیلی خیلی روزای عجیبی رو میگذرونم . اصلا و ابدا هم نمینویسم . دیروز یه دوست گوگولیم از ایران اومد . کلی وقتی براش تعریف... میکردم ، گفته دلش چقدر برای شنیدن صدام و شلوغ پلوغیام و شیطنتهام تنگ شده . کلی غش غش کردیم و جیغ و داد راه انداختیم . بهم میگه یکی از استادا تو یکی از درسا انداختتش . بهش میگم خره یادته هر جلسه براش شکلات لیکور دار میبردم ، همونا باعث شد بمن بده ۸۵ . ببین اگر شراب براش میبرم چی میداد . بعدشم بهم میگه میبینی اگر حرفتو گوش کرده بودم و  سر پرزنتیشن ها یا لنگامو مینداختم بیرون یا از بالا یه چیزی نشون میدادم الان این درس کوفتی رو پاس کرده بودم . ( آخه من هربار سر بسرش میذاشتم که حالا که درس نمیخونی پس این بلوز بافتنی کلفت و شلوار سیاه چیه که پوشیدی بعدشم میخوای بهت نمره بده ) درسه هم اونقدر مزخرفه که اصلا آدم نمیتونه دوباره بگذرونه .

دوتا درخت و چند تا بوته بی خاصیت تو حیاط پشتی خونمون داریم که همش میگفتیم از ته بزنیمشون و یه چیز خوشگل جاشون بکاریم . امسال درختا غرق گلهای اقاقیای زرد شدن و بوته ها هم غرق گلهای زرد و سرخابی و قرمز آزالیا . اونقدر خوشگلن که کلی کیفور میشم . این مالک قبلی خونمون هرچی دستش اومده اینور و اونور خونه کاشته و هر هفته یه مدل گلی در میاد . یه هفته انواع لاله اونم چه رنگایی . یه هفته  هشت نژاد مختلف  نرگس داشتیم . حالا زنبق و .... هفته پیش هم یه درخت کوچولو با شکوفه های  صورتی گیلاس کاشتیم که امیدوارم تندی بزرگ بشه . دیگه بعله چند روز پیش تولد بهدونه بود که سه ساله شده و مابراش کار خاصی نکردیم چونکه مادر عروس خیلی سرش شلوغه . قراره اینهفته براش تولد بگیرم . رشا یه خونه باربی گنده چتد طبقه براش خریده که همه وسایل خونه رو منجمله آسانسور داره . من که هنوز ندیدمش اما خدا میدونه که وقتی بچه بودم چقدررررررر حسرت داشتن همچین چیزی رو داشتم .

دورو برم پر شده از آدمای شرطی . دوست درست و حسابی نیستن . فقط هرکدوم تو یه موقعیتهای خاصی پیداشون میشه و بعضیاشونم بدرد هیچی نمیخورن . بیخاصیت کامل . فقط نمیدونم که چرا هستن . اصلا و ابدا آدمایی رو هم که زبونشون یه چی میگه و دلشون یه چی دیگه رو نمیفهمم . میدونم که خودم زیادی رک و راحتم . اصلا حوصله بازی کردن ندارم . گاهی شیطونه میگه یه خونه تکونی بکنم و یکم دورو برمو خالی کنم . 

آهان این بگم و برم . از اونجاییکه این شهر ما همیشه خدا بارونیه و همیشه همه از هواش مینالن ، تصمیم گرفتم که از ته دلم دوسش داشته باشم و اصلا مثل همه شکایت نکنم . روزای آفتابی خیلی خوشحال باشم اما روزای ابری و بارونی هم خوب باشم . واسه همین از من نپرسین هوا چطوره . چون همیشه میگم خوبه .

 

+ نوشته شده در  29 May 2008ساعت 5:25 PM  توسط دریا  | 

اینجا یکشنبه روز مادر بود . بهدونه چند روزیه که یه مدرسه جدید میره . این مدت رو خیلی دنبال یه مدرسه خوب میگشتم که با اون چیزایی که من مد نظرم بود سازگار باشه . درمورد این مدرسه جدید و متد تدریسشون بعدا مینویسم ( بخاطر خانوم شین هم که شده ) . حالا دیگه دخترم Preschooll میره که مخصوص بچه های سه سال تا پنج ساله . ضمن اینکه مانتسری هم هست  و باید از این لباسهای فرم و دامن پلیسه ای و .... بپوشه . روز جمعه وقتی که رفتم دنبال بهدونه ، دیدم دوید و اومد و داد زد سورپرایززززززززز و یه بسته کادو شده خیلی بانمک بهم داد . روش یه قوری با کاغذ بریده بودن که روشو خودش نقاشی کرده بود و قلب چسبونده بود و توش برام نوشته بود :

Dear Mom

Happy mother's day

Love...

 

و روشو با عکس برگردون تزئین کرده بود و یک طرفش رو هم یه بسته چای تی بگ چسبونده بود . یه قاب کوچولو هم با چوب بستنی برام درست کرده بود که یه متن خیلی قشنگی توش نوشته و دورشو خط خطی نقاشی کرده بود و روی نوشته ها هم عکس دستشو نقاشی کرده .

وقتی هم که اینارو بهم داد تند تند شروع کرد یه آهنگی خوندن که میگفت If you want a dance, بعد تند تند باسنشو قر میدادو میخونه Dance dance dance و بعد میخونه If you want a hug, I give a big one و بعدش محکم بغلم میکنه و بعدش If you want a kiss، بعدش یه ماچ آبدار بهم میده و بعدش همینطوری تند تند انگلیسی بلغور میکنه و منم با دهن باز نگاهش میکنم که کی اینقدر بلبل زبون شده و انگلیسی رو با لهجه غلیظ کامل و بی اشتباه حرف میزنه .

اگر بدونین چقدر از گرفتن این کادو خوشحال شدم . درضمن اینکه نتونستم برای باز کردنش تا یکشنبه صبر کنم و همون جمعه نصفه شبی بازش کردم و خیلی خیلی بهم چسبید . البته  خوب شد که ازش عکس گرفتم که برام یادگاری بمونه چون فرداش دیدم که گرفتتش زیر آب و همه گلهاشو ریز ریز کرده و دیگه از لاشه اش هیچی نمونده .

اینروزا دخترم واقعا واقعا بزرگ شده . هنوزم خیلی شیطون و با انرژی هست . هنوزم عین این خانوم رئیسا دستاشو به کمرش میزنه و محکم و مصمم دستور میده که بهش میگم میخواد مبصر مدرسه موشا بشه . اما هر روز اونقدر حرفای بانمک و گنده تر از سنش میزنه که دلم براش غش و ضعف میره . مثل اون روزی که من میخوام تندی حاضر شم و لخت جلوی کمدم ایستادم و لباس پیدا نمیکنم بپوشم ( مرضی که خیلی خانوما باهاش درگیرن ) و بعد با خنده به بهدونه میگم میدونی دخترم ، مامیت هیچ وقت لباس نداره بپوشه و اون بغلم میکنه و آروم برای دلگرمی چندتا میزنه پشتم و میگه Momy you'll be fine !

 یه چیز خیلی بانمک دیگه هم که اینروزا هی میگه اینه که وقتی یه کاری رو خراب میکنه و یا نمیتونه ، میگه Oh men !

 دیگه اینکه خیلی دلم میخواست که از روزهای فوق العاده ای که دارم و پروژه هام و آدمای جالبی که تو این مدت باهاشون آشنا میشم بنویسم اما اصلا وقتشو ندارم . اینروزا اونقدر سرم شلوغه که ده دقیقه هم غنیمته و مجبورم که از خواب و استراحتم بزنم . دارم روی یه پروژه بزرگ برای دیزاین سوئیتهای سه طبقه ۱۸ واحدی یک هتل کار میکنم . از مبلمان و سرویس خوابش و آشپز خونه اش گرفته تا کف زمینش و کاغد دیواریش و .... یک کتابچه چهل پنجاه صفحه ای فقط نوشتن Furniture specification این پروژه هست . همه گروههای این پروژه چهار یا پنج نفرن . از شانس من هم گروهی من فقط یه دختر Dumb blond بی خاصیت هست که با درکونی هم نمیشه ازش کار کشید و این یعنی تمام بار این پروژه رو دوش منه که خیلی منو کلافه میکنه  . با بقیه درسهایی که این ترم دارم و مخصوصا نقشه کشی های سه بعدیم و امتحانهام ، واقعا واقعا وقت کم آوردم و استرس زیادی پیدا کردم .

خوش باشین و شنگول

 

+ نوشته شده در  14 May 2008ساعت 3:30 PM  توسط دریا  | 

A man kills a deer and takes it home to cook for dinner . Both he and his wife decide that they won't tell the kids what kind of meat it is but will give them a clue and let them guess. The kids were eager to know what the meat was on their plates so they begged their dad for the clue
Well, he said, it's what mommy calls me sometimes
The little girl screams to her brother : Don't eat it, it's an asshole
+ نوشته شده در  29 Apr 2008ساعت 2:47 AM  توسط دریا  | 

از چند روز پیش هی رشا میپرسید که تو سه شنبه ها که از کلاس میای خونه خسته هستی؟ منم هی میگفتم که نخیر چرا خسته باشم . خیلی هم شنگول و پر انرژی هستم  . دیشب کارم تو کالج طول کشید و تقریبا یک ساعتی دیرتر اومدم بیرون . دو شب متوالی بود که فقط دوساعت میخوابیدم اما درعوض بهترین کار کلاس رو تحویل دادم  و بابت کل روز خوبی که داشتم خر کیف بودم . یک ساعتی هم تو ترافیک گیر کردم . تا در خونه رو باز کردم ، دوتا عشق زندگیم ریختن رو سرم و منو با هپی برت دی و ماچ ماچ بازی و قر و کادو سورپرایز کردن . از تعجب چشمام گرد شده بود . آخه فکر میکردم که تا تولدم دو سه روزی مونده و اصلا هم فکر نمیکردم که رشا یادش مونده باشه . هرچند که تو این دوازده سال و اندی باهم بودنمون هیچ وقت هیچ مناسبتی رو فراموش نکرده . نیم ساعت هم بهم وقت داد تا اومدن مهمونا ( مثلا برای سورپرایز پارتی ) حاضر بشم و یه شب خیلی خیلی بیاد موندنی رو برام ساخت .  

گفتی که درحالیکه بچه تو بغلت خوابیده بود ، رفتی برام کیک و کادو خریدی . یک عالمه هم کار برای مهمونی کرده بودی . اگر بدونی زحماتت چقدر برام ارزش دارن . اگر بدونی چقدر خوشحالم کردی . مرسی عزیز دل خودم .

مرسی از همتون که با تلفنها و کامنتهای پرمحبتون منو شرمنده کردین . لاو یو آل

 

 

خوش باشین

 

+ نوشته شده در  23 Apr 2008ساعت 1:54 PM  توسط دریا  | 

 

تو سفرمون به هاوایی به خاطر دخملمون از باغ وحشش هم دیدن کردیم . باغ وحش خیلی کامل و قشنگیه . طراحی فضای سبزش حرف نداره . جالبترین منظره ای هم که دیدم این بود که بالای یه سری درخت خیلی خیلی بلند یک عالمه طاووس بودن . من اصلا نمیدونستم که طاووسها هم میتونن پرواز کنن . اونم با همچین دمهای بلندی ! عکس زیری هم از همون درختایی هست که تارزان ازشون آویزون میشد .

یه روز بعد از ظهر هم تور گرفتیم و دور جزیره رو گشتیم .

اول مارو به یک معبد بودائی ژاپنی بنام بردن Byodo-In Temple . این معبد دقیقا شبیه یکی از معابد ژاپنی در جنوب کیوتو ساخته شده که قدمت نهصد و پنجاه ساله داره . از اونجایی که حدود ۲۴ درصد جمعیت هاوایی رو ژاپنی ها تشکیل میدن ، این معبد رو در حدود سال ۱۹۶۰ بمناسبت صدمین سالگرد مستقر شدن اولین مهاجران کارگر ژاپنی ( برای کار در مزارع نیشکر)  در این جزیره ساخته اند .

عکس زیری از مجسمه بودا هست به ارتفاع نه فوت که بزرگترین مجسمه تراشیده از چوب در نهصد سال اخیره و با روکش طلا پوشیده شده .

بعد هم از قسمت شرقی شهر که زمانی مرکز مهم کاشت آناناس و نیشکر بود دیدن کردیم . عکس زیری از درختان بومی هاوایی هست که از آفریقا به اینجا آورده شده و چهار فصل سال گل دارن .

 بعد به قسمت شمالی جزیره رفتیم که معروفترین ساحلهای موج سواری در دنیا رو دارن و مرکز برگزاری مسابقات جهانی هست . در فصل موج سواری که همون دسامبر و ژانویه هست ، ارتفاع موجها به اندازه یک ساختمان سه طبقه میشه . راستی تو دریاشون کوسه هم زیاده اما میگن مرگ میر بخاطر حمله کوسه درحدود دونفر درساله که خیلی کمتر از مرگ و میر بخاطر افتادن نارگیل رو کله است !

شب آخرهم رفتیم دیدن سیرک هاوایی . هی بهدونه میپرسید کجا میریم . منم اشتباه کردم و بهش گفتم همونجایی که دلقک دارن . برنامه شون بیشتر آکروبات بازی بود اما جالب و سرگرم کننده بود . اصلا هم یادم نبود که یکی از برنامه های تلوزیونی مورد علاقه دخملمون clown town هست و بدبختانه این سیرک یه دونه هم دلقک نداشت . به خاطر همین از اول برنامه تا آخرش فقط یه بند پرسید پس کلاون ها کجان؟  

از رقصهای محشری هم تو چند روز اخیر به مناسبتهای مختلف دیدم هم نگم بهتره . اونقدر هیجان انگیز و قشنگ هستن که قابل تعریف نیست . فوق العاده فوق العاده عالی . یکی از این دامنهای ریش ریشی برگی رو تن بهدونه کردم با یه گل سرخابی رو سرش و دوتا نارگیل جای سوتینش با یه گردنبند گوش ماهی  . ( ست این مدل لباس رو همه جا به قیمت ده دلار میفروشن ) دم دریا همه براش حسابی غش و ضعف کردن . 

 

شب آخر اقامتمون هم دم یکی از استخر های هتل رقص آتیش برگزار کردن و بعدش هم بمدت ده دقیقه یه آتیش بازی قشنگ راه انداختن  . حسن ختام خیلی خوبی بود .

عکسای زیری هم از محوطه درون فرودگاه هانولولو هست .

 

 اینهم چند تا لینک جالب : من نمیدونم که چجوری میشه تو وبلاگم  فیلمهای یوتیوب رو بذارم که همه لذتشو ببرین . اگر میشه بهم بگین چجوری تا براتون بذارم .

موج بزرگ

رقص محلی

رقصهای محلی در مرکز Polynesian Cultural Center

 

پ ن : آقا جون من این عکسارو میذارم اینجا که یکم از این روزمرگی های زندگی حواستون پرت بشه . من نه ادعای اینو دارم که دارم درس تاریخ و جغرافی میدم و نه اصلا برام مهمه که اوقات فراغتتون رو پر کنم . هرچی اینجا مینویسم همون چیزایی هست که دیدم و شنیدم و یا جایی خوندم و اصلا از صحت و سقمشون خبر ندارم . فقط هم واسه این هر از گاهی یه چیزی مینویسم که دوستام که اینجارو میخونن ، از حالم باخبر باشن . وگرنه اونقدر مشغله دارم که وبلاگ جایی تو زندگی روزانه ام نداره و از این بابت خیلی هم خوشحالم . نیاین هی یقه منو واسه هر غلطی پاره پوره کنین . اگر نوشتم کشور هاوایی ، منظورم همون ایالت هاوایی بوده . اولش که گفتم که برای وارد شدن به کشور آمریکا.... نه ؟ اما اینو مخصوصا  برای این نوشتم که به گفته راهنمای تورمون، با وجود اینکه سالهاست که از استعمار هاوایی میگذره ، اما مردم هاوایی که اونجا بدنیا اومده باشن ، هیچ وقت نمیگن که اهل آمریکا هستن و خودشون رو Hawaiian مینامند و دیگه اینکه اهالی اونجا از هر کشوری که پیشینه شون باشه ، اون رو فراموش نمیکنن و نسل اندر نسل اونو میگن . مثلا خیلی ها نسلسون برمیگرده به هفت کشور مختلف و بعد با یکی ازدواج میکنن که اونم اجدادش از هشت کشور مختلف هست . بچه شون اصلیتش میشه مال ۱۵ کشور مختلف! اینا رو راهنمای تورمون که اهل هاوایی بود گفته نه من . مردمش هم وقتی که میفهمیدن که ما اهل کانادا هستیم ، میگفتن که هاوایی توریست آمریکایی و کانادایی زیاد داره .    

خوش باشین  

 

+ نوشته شده در  19 Apr 2008ساعت 2:50 AM  توسط دریا  | 

صبح زود بیدار شدیم و با کمال آرامش بعد از دادن بارهامون رفتیم به سمت اداره ایمیگریشن آمریکا . از اونجایی که محل تولد ما ایرانه و در چند سال اخیر هم سفر به ایران داشتیم، هربار که به آمریکا وارد میشیم باید انگشت نگاری بشیم. جلومون یه دختر کانادائی نشسته و داره زار زار گریه میکنه و هی میگه بعد از یک عمری برنامه مسافرت ریختیم و اینطوری شد . قسمت انگشت نگاری معمولا اونقدر آدمو معطل میکنن که بعضیها مثل همین دختره ( البته کار پسری که باهاش بود طول کشیده بود و بنظر میرسید که از اهالی کشورهای جنوبی آمریکا باشه ) پروازشون رو از دست میدن . بعدش هم یه خانوم و آقای ایرانی اومدن جلومون نشستن و گفتن که اونا هم دفعه پیش پروازشون رو به لوس آنجلس از دست دادن . دیگه نوبت این بود که مارو صدا کنن که یک دفعه سه چهار نفری بدون نوبت و فقط با حرف زدن با مامورها رفتن تو . یکیشون هم یه سرباز کانادایی بود که همون پرواز مارو داشت . وقت پرواز ماها هم داشت دیر میشد و من واقعا کفری شده بودم و رفتم کمی بلند بلند با یکی از آفیسرها حرف زدم که چه معنی داره که هرکی میاد و بی نوبت میره تو ... خلاصه اگر بدونین با چه حرص خوردنی کارمون رو کردیم و بدو بدو به سمت چک کیفهای دستیمون رفتیم و من بهشون گفتم هرچی میخواین بردارین و بذارین ما بریم .  ما با سرعت نور دویدیم به سمت گیت پرواز و دیدیم که در رو بستن و هواپیما آماده بلند شدنه . واقعا از شانس ما بود که پروازمون چند دقیقه تاخیر داشت و تونستیم بگیریمش . تو هواپیما از استرس اشکم دراومده بود و هی میگفتم که محاله پامو بذارم این کشور خراب شده .

پنج ساعت و نیم پرواز داشتیم . به ایالت زیبای هاوایی . جزیره OAHU شهر هانولولو . هوای مست کننده . آفتاب داغ . ساحلهای شنی محشر . شهر غرق گل مخصوصا انواع ارکیده های رنگارنگ . پر از پرنده های خوش صدا . همه چیز یه رنگ دیگه داره . هر چی از قشنگی اینجا بگم کمه . یه بهشت واقعی . جای همتون واقعا خالی .

قسمتی از شهر که خیلی زیباتر درست شده و محل تجمع بیشترین هتلها و توریستهای شهره ، Waikiki نام داره و هتلی که ما توش بودیم واقعا زیباترین جای این منطقه بود . Hilton Hawaiian Village

 

 

این هتل تشکیل شده از ۶ برج بزرگ و چند تا استخر بینشون که درست چسبیده به دریاست . تمام فروشگاههای مارک معروف اینجا شعبه دارن و پر از انواع رستورانهای جور واجوره . هر گوشه هتل یه گروهی دارن موسیقی میزنن و پر از انواع پرنده های مختلف و قشنگ از کبوتر و قمری و طوطی گرفته تا پنگوئن و فلامینگو و ... است .

 

عکس زیری از منطقه ای در هتل هست که به شکل یک دهکده ژاپنی درست شده .

عکس زیری هم قسمت رزرو تور امریکن اکسپرس در هتله .

هاوایی تشکیل شده از ۶ جزیره آتشفشانی . یکی از قشنگترین جزیره های با طبیعت زیبا هم جزیره Maui هست  . تنها جزیره ای که هنوز آتشفشان فعال داره ، big Island هست . همین جزیره اواهو که ما رفتیم از دو جزیره تشکیل شده که وسطشون با فوران گدازه ها به مرور به هم چسبیده شدن .

ادامه دارد ............

 

پ ن : عکسهای این پست همه مال هتلمون هست

 

+ نوشته شده در  10 Apr 2008ساعت 11:30 PM  توسط دریا  |