تبليغاتX
پری دریائی

پری دریائی

برای رفتن به ویکتوریا باید از ferry استفاده کرد که حدود یک ساعت و نیم از بندر Teswwassen تا Swartz bay طول میکشه . اما در کل از در خونه تا دم هتل با همه معطلیهاش و ... حدود ۳ ساعت و نیم تا ۴ ساعت راهه .

کشتیی که ما باهاش رفتیم ، اسمش Sprit of British Columbia بود که گنجایش جابجائی ۴۷۰ ماشین و ۲۱۰۰ آدمو داشت و حتی تریلی های باربری خیلی بزرگ رو هم جابجا میکردن و یک کشتی تقریبا نوساز ، ساخت سال ۱۹۹۳ بود که ۴ طبقه پارکینگ داره و ۳طبقه بالائیش هم برای حمل مسافر . طبقه اولش یه رستوران بزرگ وسطش بود . بقیش هم ردیف ردیف صندلی و مبلهای ماساژی و کافه تریا و  دستشوئی و تلفن های عمومی و اتاق بازیهای کامپیوتری برای بچه ها و قسمتی هم برای مطالعه و استفاده از اینترنت و اتاق کنفرانس و .... بود . طبقه دومش که فقط مثل هواپیما ، البته با فاصله های خیلی بیشتر صندلی چیده بودن و طبقه آخرش هم که بالکن ( deck ) بود برای دیدن مناظر اطراف . تو پارکینگ طبقه چهارمش هم یه اتاق بزرگ برای نگهداری حیوانات . غذاهای رستورانش هم خیلی خوب بود . بعد هم که داشتیم میرفتیم بسمت ویکتوریا یه دفعه ماشین بغلیمون ( یه ون خیلی گنده ) با سرعت زد به ردیف ماشینهایی که پشت چراغ وایستاده بودن و ۵ یا ۶ تا ماشینو له له کرد . درست جلو چشمامون . یکیشون بیچاره همچین پرس شد که ازش کلی دود دراومد . خدا بما رحم کرد ، اما بیچاره مسافرای اونا .

 

از بندر تا شهر هم حدود نیم ساعت رانندگیه . هتلمون هم یه سوئیت یه خوابه بود با ۳ تا تخت دونفره کوئین سایز . یعنی میخواستیم به دونه اتاق خوابش بخوابه که چون زود میخوابه ، مزاحم ما نباشه و عجب هم فکر بکری بود . روز اول فقط شهرو گشتیم . چه شهر قشنگ و سر سبزی . قبلش پیش بینی کرده بودن که ۳ روز رو بارون حسابی داریم  اما از شانس ما آفتاب خوبی بود . البته هوا خیلی سوز داشت . بعدش هم که میخواستیم بریم استخر . به دونه از سر و صدای بچه ها که اونجا رو گذاشته بودن سرشون و صداشون تو استخر میپیچید ، اونقدر ترسیده بود و گریه های عصبی میکرد که نتونستیم ببریمش آب بازی .

 

 

 

 

اینم عکس ساختمون پارلمان بریتش کلمبیاست:

 

اینم یه عکس از پنجره هتلمون :

 

شب هم که خوابیدن به دونه همانا و .... با کولر ۷ ٪ شروع کردیم . بعد آبجو و آخرشم یه شامپاین ۱۱٪ و خلاصه یه فیلم پورنو DP هم چاشنیش کردیم و .... فقط بعد از یک ساعت و نیم شیطونی همچین عمیق خوابیدیم که یه دفعه دیدیم شاید ۲ ساعتیه که خوابیم .

ویکتوریا یه شهریه پر از کلیسا و ساختمونای خوشگل . همه جا از تمیزی برق میزنه و غرق گله و برعکس ونکوور آدمای چینی خیلی کمن .

 

 

از جاهای دیدنی شهر buchart garden  هست که نفری ۲۱ دلار ورودی میگیرن و جای خیلی قشنگی بود .  ورودیش هم  چترای نایلونی بیرنگ گذاشته بودن ، برای مواقع بارونی . هوا هم اونقدر سوز داشت که ما همه باغهاشو نتونستیم ببینیم . البته بنظر من دیدنش زیاد هم نمیارزید . چون ما خودمون تو ونکوور یه پارکی داریم به اسم کوئین الیزابت که هم همونطوری گل کاری داره و هم مجانیه . 

 

 

 

این مجسمه های چوبی هم از کارهای صنایع دستی سرخپوستهای اولیه کاناداست که تشکیل شده از یک سری سرهای پرنده ها و حیوانات و هر کدوم هم نماد یه چیزیه و در ایالت بریتیش کلمبیا هر جایی میشه اونا رو دید: 

 

از جاهای دیگه دیدنی شهر موزه Royal London Wax Museum هست که با موم حدود ۳۰۰ مجسمه افراد معروف دنیا رو در سایز واقعیشون درست کرده بودن . منجمله ملکه ویکتوریا و مرلین مونرو و رئسای جمهور آمریکا و آلبرت انیشتن و خیلی آدمای دیگه .

 

 

 

 

 

 

 

یه خونه ای هم بود که به ثروتمند ترین آدم ایالت بریتیش کلمبیا متعلق بود بنام Craigdarroch castle و جای قشنگی بود که پر از چوبکاریهای قشنگ و پنجره های شیشه رنگی دیدنی بود . اینهم لینکشه:  http://www.craigdarrochcastle.com . چند تا چیز جالب این بود که طرف خودش قبل از تمام شدن ساخت و ساز خونه میمیره و بیوه اش تا حدود ۱۸ سال بعد از این خونه استفاده میکنه . در سال ۱۸۸۸ ارزش این ملک در حدود ۱۵ تا ۲۰ میلیون دلار آمریکائی بود . دیگه اینکه تو خونه شوفازهای خیلی قشنگی بودن که داشتن یه موتور خونه که با آب جوش گرما تولید میکرده در حدود ۱۰۰ سال پیش جالب بود ...

بعد از مرگ این بیوه ، ملک (  28acre property )در سال ۱۹۱۰به ۱۴۴ قسمت تقسیم شد . اما چون در اون موقع علاقه زیادی به خرید این ملک نبود. گفته شد که هر کسی که یکی از این زمینهای تقسیم شده رو بخره ، واجد شرایط میشه برای بردن این خونه . کسی که خونه رو میبره هیچ وقت توش زندگی نکرده و بعد از ۱۰ سال به خاطرداشتن بدهی حدود ۳۰۰،۰۰۰ دلار به bank of montreal خونه رو از دست میده .

 

 

 

 

امیدوارم که دهنتون برای آپ کردن عکسا سرویس نشده باشه . دیدم حیفه کوچیکترشون کنم . اگر بخواین میتونم راجع به بعضی جاهای دیگه شهر هم بنویسم . اما تو اون ۳ روز خودم همین جاها رو دیدم . 

 

 

+ نوشته شده در  20 Apr 2006ساعت 1:5 PM  توسط دریا  | 

جای همتون خیلیییییییییییییییی خالی . اونقدر بهم خوش گذشته که هنوز خمارم . چند ساعتیه که برگشتیم . اصلا فکر نمیکردم که اینقدر عالی باشه . قبل از رفتن حسابی نگران به دونه بودم . از خوابش تا غذاش . اما دیگه از ذوق و خوشی شده بود مثل یه اسب وحشی . اونقدر یورتمه رفته که خونه که رسیدیم شامشو خورد و بیهوش شد . هم بیشتر غذا میخورد و هم بهتر میخوابید . هممون خیلی کیف کردیم .

وقتی رسیدیم گفتم این ۳ روزه از دست پیتر راحت بودیم . پیتر کیه ؟ همسایه طبقه بالاییمون که یه مرد شصت و خورده ای ساله است و تازه ۱۱ شب به بعد شروع بکار میکنه . چی کار ؟ خدا میدونه . اما بطرز وحشتناکی آقا اکتیوه . یعنی فعالترین آدم دنیاست . هیچ وقت در طول روز نمیشینه و همیشه صدای قدمهای خیلی تند تندش خونه مارو میلرزونه . آخه بین طبقات چوبه و هر شب به دونه چند باری با جیغ وحشتناکی از خواب میپره از صداهای آقا . کاریش هم نمیشه کرد . بغیر از این ایراد بزرگ ، مرد خوبیه . اما هر وقت که دخترم اینطوری از خواب میپره تو دلم میگم که الهی چلاق بشی . بعدش زودی حرفمو پس میگیرم . چون مجسمش میکنم که با پاهای گچ گرفته تند تند پاهاشو میکوبه و راه میره. وای وای وای 

راستی این سفر من بمناسبت تولدم بود . البته تولدم هفته دیگه است . اما تعطیلی ۴ روزه ما این هفته بود . حتما بیشترتون میدونین که رفتیم ویکتوریا ، پایتخت ایالت بریتیش کلمبیا . یک شهر خیلی سرسبز و قشنگ . با گلکاریهای فراوون . از ونکوور هم بهشت تر . به رشا گفتم حاضرم بیام اینجا زندگی کنم . گفت اتفاقا کار بیشتره اما دیگه حوصله اسباب کشی به یه شهر جدیدو ندارم .

فردا براتون از ویکتوریا مینویسم با چند تا از عکسایی که گرفتم . جواب بعضی سوالها رو هم تو کامنتهای پست قبلی نوشتم

 

+ نوشته شده در  17 Apr 2006ساعت 11:25 PM  توسط دریا  | 

من و رشا ۳ هفته دیگه برای مراسم Grad ball دانشگاهشون دعوت داریم ( همون مهمونی فارغ التحصیلی ) اما هنوز لباس نخریدم . عکسای سال پیش رو که دیدم همه بطرز وحشتناکی تیپ میکنن و از ماهها قبل براش تدارک میبینن ( بعضی مردها هم فراگ میپوشن و پاپیون و این حرفا ) بساط انواع رقصهای ball dance هم که برقراره  و مثل همیشه اینجانب به یه لباس شب حسابی احتیاج دارم . اگر از ونکووریهای عزیز کسی اینجا میاد و جائی رو میشناسین لطفا بهم خبرشو بدین . ممنون میشم . راستی سعی میکنم امشب یا فردا آپ کنم چون این چند روزه رو نیستم و میریم یه سفر ۳ روزه . دوشنبه بر میگردم . براتون تعریف میکنم . فقط خدا کنه هوا خیلی خراب نباشه .

Love you all with so many kisses

 

+ نوشته شده در  13 Apr 2006ساعت 3:9 PM  توسط دریا  | 

دیشب تو روزنامه ۲ تا خبر جالب خوندم :

تا بحال زن یا شوهرهای  کانادائی فقط برای تقاضای طلاق ( البته بعد از طی ۱۲ ماه جدائی) و قیومیت فرزندان و حمایت مالی از زوجه و فرزندان توسط زوج و همچنین برای تقسیم اموال بعد از طلاق به دادگاه مراجعه میکردن . اما در طی ماجرایی که بین یک زوج بوجود آمده بود .... و زوجه ، همسرشو سو کرده بود ، معلوم شده که هر کدوم از طرفین تبعه کانادائی میتونن به دلیل اینکه همسرشون شخصیت واقعیش رو پنهان کرده و خودشو چیزی غیر از واقعیت نشون داده  ( misrepresentation ) و یا بدلیل اینکه به عهد و پیمان زمان ازدواجشون پایبند نیست ( not livling up to their wedding promisses ) بر طبق section 60 of Law and Equity Act از همسر خود شکایت کرده و سوشون کنن ... !!!!!

 

 خبر دوم هم مربوط به یک تبلیغ تلوزیونی هست که در اون از یک سری مردهای سکسی استفاده شده و زنهارو تشویق به تنها گذاشتن شوهران افراطی در فوتبال میکنن . بامضمون زیر :

دخترهای عزیز . با شروع بازیهای جام جهانی در ماه می این تابستان چرا فراری به کشوری نداشته باشید که مردهای اون وقت کمتری رو به تماشای فوتبال میگذرونن و زمان بیشتری رو صرف شما میکنن ! 

این تبلیغ برای جلب توریست بیشتر به کشور سوئیس هست و در انتها هم مرد سال ۲۰۰۵ سوئیس را در حال دوشیدن گاو نشون میده  و سایتش هم هست : www.myswitzerland.com 

 

+ نوشته شده در  13 Apr 2006ساعت 0:15 AM  توسط دریا  | 

امروز میخوام که راجع به یک مسئله بظاهر بی اهمیت بنویسم . هیچ تا حالا دقت کردین که هممون هر از گاهی ، یک سری ارزوهای جدید داریم ؟  کاری به این ندارم که رسیدن به آرزو سیری میاره که قانون طبیعته . همه چیزای دنیا خیلی زود برای آدم عادی میشه و اصلا یادمون نمیاد که روزی در حسرت اون چیزا چه شبها که نخوابیدیم و چه خیال بافی هایی که نکردیم .

این آرزوها به مقتضای سن و موقعیت هر روز رنگ عوض میکنن . یه روزایی میشد که حسرت داشتن یک عالمه پاک کنهای عجیب غریب واسه کلکسیونم داشتم . یه روز دیگه در آرزوی بازی کردن با خونه باربی دختر عموم بودم . یه دوره تو خیال سوراخ کردن دیوار اتاقم برای پیدا کردن یک گنج بودم . یه دوره دیگه حسرت چاق شدن رو داشتم .  یه روز در خیال داشتن همه کتابهای کتابفروشی ها و یه روزهایی هم آرزوی دیدن تمام دنیا رو داشتم . یه زمانی هم  که در آرزوی پیدا کردن یک عشق ابدی بودم که تا آخر عمر برام بمونه . یه کار خوب ، یه کار بهتر ، یه حقوق بالاتر ، یه بچه و خیلیییییییییی آرزوهای کوچیک و بزرگ دیگه که تمومی ندارن .

اما غرض اینه که بنظر من خوبه که همه ما قسمتی از دفتر زندگیمونو اختصاص بدیم بنوشتن این آرزوها . بنویسیم که به چه آرزوهایی رسیدیم و چه آرزوهایی برامون رنگ باختن . بنویسیم که با گذشت زمان چقدر رشد کرده ایم و چقدر سهممونو از زندگی گرفتیم . این طوری همیشه یادمون میاد که بابا جان خیلی چیزهای بظاهر بی ارزش اطرافمون هست که یک روزی تو حسرتشون حاضر بودیم تن به هر کاری بدیم . تو دنیامون خیلی چیزهای قشنگ و بیاد موندنی هست که بخاطرش شکر گذار باشیم و راضی و شاد . باور داشته باشیم که اگر چیزی رو با تمام وجود بخواهیم بهش میرسیم . برنده این بازی در نهایت ما هستیم . فقط باید قانونهای بازی رو بدونیم .

بنظر من بهتره که یکم سرعت دویدنمونو کم کنیم تا از نفس کشیدنمون لذت ببریم . اون هم عمیق 

 

+ نوشته شده در  9 Apr 2006ساعت 11:46 PM  توسط دریا  | 

از اونجایی که تا میلمو باز میکنم ، کامپیوترم خاموش میکنه و چون دلم نمیخواست که شرمنده شما دوستای گلم بشم گفتم همینجا جوابتونو بدم ، بعدا نگین آداب معاشرت بلد نبود و بی ادب بود و جوابمونو نداد و این حرفا  . بیشتر ایمیلهایی که برام اومده رو پریشب تند تند یه نگاهی کردم که سر فرصت بخونم و جواب بدم . اونایی رو که خوندم رو جواب میدم . اونایی رو هم که هنوز  نخوندم ، هر وقت تونستم بازشون کنم از خجالتتون در میام . جوابها به ترتیب تاریخ دریافت میلهاست .

اول همه برای جواب به نسیم جون : خیلی محبت کردی . ممنون که اینقدر به من اعتماد کردی و شمارتو دادی .  حتما هر وقت دنبال یه دوست مهربون بودم بهت زنگ میزنم . البته که فعلا شمارتو توی اون میلهای کذاییم دارم .

دیگه اون نروان شیطون بلا که عاشق قایم موشک بازیه :

 If you like to be mysterious and neutral , its all right . I dont care . First I could swear that you are a guy. I am realy good in details and judgments . Then I could swear that you have some sort of connections with nasim . But again you know that I realy like you and enjoy having you as my friend . No matter who you are . About the places that you mentiond , I've never been there . But you never know , maybe one day we can go together

سوگلی ماهم از محبتت و وقت و ارزشی که قایل شدی هم خیلی ممنونم . خوبه از خودت یکم برام بنویسی تا باهم بیشتر آشنا بشیم . همیشه که بمن خیلی لطف داری و امیدوارم که لیاقتشو داشته باشم .

یه نفر عزیز از همه متنهای باحالی که برام میفرستی هم خیلی ممنون . کلی منو شنگولتر میکنی .

افسانه خوشگل من هم که دیگه هیچییییییییییییی . منم دلم برات تنگ شده . راستی اون احساس خاص که همیشه راجع بهش میگی همون احساس خواهری و این حرفاست یا یه چیزی بیشتر ؟ مور مورم بشه یا نه ؟؟؟؟؟  هاهاهاها سر بسرت میزارم قلمبه خانم . مواظب باش که ببینمتون درسته نی نی قند عسلیتو قورت میدم . نگی نگفتی .

از کارت قشنگی هم که بلوچ جان برام فرستادن خیلییییییییی ممنون . لطف کردین .

پدرام جان در مورد پیشنهادت هم باید بگم که لطف داری و میلت خیلی خوشحالم کرد . راستش اینجا من خیلی خصوصی مینویسم و همونطور که میدونی فقط در مورد زندگی روزمره ام و اطرافم و چیزایی که خودم یه جورایی تجربشون کردم . اما اگر دوست داشتی یه پستمو میتونم به تفاوتهای قبل و بعد از جنگتون اختصاص بدم . البته اگر خیلی طولانی نباشه و بمن هم اجازه بدی که ادیتش کنم .

مرد مجهول جان چیزایی که گفتی و احساساتت برام عجیبه . انگار که تاریخ دوباره داره تکرار میشه . متاسفم اما من نه از لحاظ سکسی کمبودی دارم و نه از لحاظ هیچ چیز دیگه ای . هر وقت هم لوسی خونم پایین بیاد ، یک شوشو جیگر دارم که میرم سراغش و ....

به فرزاد و نیما و الهام و چند نفر دیگه که ببخشید اما الان در مورد اسامی حضور  ذهن ندارم ، بگم که فکر میکنم که من یه آدم معمولیم مثل همه . هیچ چیز خاصی ندارم که بخواین بیشتر در موردش بدونین . فقط خودمو میشناسم و نقاط قوتمو میدونم . فکر میکنم که منطقی باشم . پشتکارم زیاده و اصلا نمیتونم و نمیشه برام معنی نداره . دیگه اینکه خیلی به جزئیات توجه میکنم . وقت شناسم و عاشق برنامه ریزی واسه هر چیزی . حال رو دوست دارم و نمیدونم چرا اما فکر کنم که بخاطر اعتمادی که توانایی هام دارم ، از آینده ام مطمئنم که هیچ وقت لنگ نمیمونم . یه کار هم که میخوام بکنم اونقدر در موردش تحقیق میکنم و سعی میکنم که همه جوانبو در نظر بگیرم که اگر هم اشتباهی پیش بیاد با خیال راحت مسئولیتشو قبول میکنم . اصلا هم در مورد تصمیم گیریهای گذشته ام احساس پشیمونی نمیکنم . ممممممم دیگه چی ؟ عاشق صصکم . عاشق طبیعتم . اصلا عاشق نفس کشیدنم . عاشق غذاهای جور واجورم . آهان عاشق تنوعم . حتی یه لباسو ۲ روز پشت سر هم نمیپوشم . اصلا میدونین چیه ؟ من عاشق عاشق بودنم . لجبازم .  آدمای دیگه رو خیلی دوست دارم و همه رو اونطوری که هستن قبول دارم. به نظرات دیگران احترام میزارم اما اممممممکان نداره که نظر خودمو نگم و خفقون بگیرم . بابا بسه دیگه . اگر بازم میخواین روده درازی کنم بگین .

یک دوست خوبی هم ازم خواهش کرده بود که راجع به مهاجرت و اینکه چه کارایی بدرد میخوره که قبل از اومدن یاد بگیرین ، بنویسم . راستش من که اینجا واقعا هیچم و زندگی و شرایط هر کسی با کس دیگه خیلی فرق داره . اما چشم حتما تجربه خودم رو یا اینجا مینویسم و یا میلم که درست شد برات جوابتو میدم . 

سلما جان از محبت تو هم خیلی ممنون . حتما الان دخترت کلی شیرین کاری میکنه و دلبری . اما میبینی که جایی نرفتم . اگر برم که جار میزنم . دوست داشتی میلم که درست شد باهم بیشتر آشنا میشیم .

این پست نظر خواهیش شرطیه . پس اگر دوست دارین بجای میل همینجا جوابمو بدین و اگر هم نمیخواستین که کسی کامنتتونو ببینه بگین که نمایش داده نشه .  اما تورو جون خودتون بمن فعلا میل ندین . عقده ای میشم ها . هی میبینم چند ده تا میل جدید دارم و کلی ذوق میکنم . بعد که نمیدونم حتی  از کی هستن حرصم در میاد . هر وقت درست شد بهتون میگم .

   

+ نوشته شده در  7 Apr 2006ساعت 9:59 PM  توسط دریا  | 

فکر کنم که از این پست من بیشتر خانوما خوششون نیاد اما عیب نداره . این واسه دل خودمه .

 وای که چقدر دیروز حال کردم . نمیدونم که شماها هم مثل من خوره ماشین هستین یا نه . مخصوصا که آدم به قصد خرید بره .

صبح که رفتیم یه جایی کله پاچه خوری . آخه رشا میدونه که من عاشششششق کله پاچه هستم و از وقتی که اومدیم اینجا ، جایی رو نمیشناختیم که بدنمونو ویتامینه کنیم . رشا قبلا لب نمیزد اما من کله پاچه خورش کردم اساسی . البته اصلا بهم نچسبید . چون روز قبلش دندونامو سیم کشی ارتودنسی کردم و فعلا خیلی سخت غذا میخورم . هیچی بهم مزه نمیده و کمی هم درد دارم . مخصوصا زبونم و خلاصه که خودمو تو بد مخمصه ای انداختم . البته دندونام اصلا نامرتب نیستن . بلکه به یک علت دیگه اینکارو کردم که فکر نکنم که  اگر توضیح بدم سر دربیارین .

بعد هم رفتیم نمایشگاه ماشینهای سال ۲۰۰۶ و ۲۰۰۷ . جاتون خالی . بینهایت حال کردم . حالا میدونم که چی میخوام . یک سری ماشین هستن که فعلا باید با خیالشون خوش باشم . رشا گفته که در آینده اگر بتونه و وضعش بهتر بشه حتما برام میخره . جوووووووون. چقدر خوش بگذرونم من . البته من ماشینهای اسپرت convertable ( سقفشون باز بشن ) رو ترجیح میدم اما با بچه کوچیک و این حرفا یکم جور نیست . حالا شاید بعدها . در ضمن این قیمتها همه قیمت پایه هستن ( به دلار کانادا ) و با اضافه شدن یک سری خرت و پرت و هزینه باربری و مالیاتش فکر کنم کم کم چیزی در حدود ۱۰،۰۰۰ دلار به قیمتشون اضافه بشه . ماشینهای رویایی من عبارتند از :

 

 

 Jaguar XJ : $ 125,000 

 

 

Audi A8 L W 12 quattro : $ 170,000

 

 Lexus GS 430 : $ 75,000

 

Lexus GX 470 : $ 68,000

 

Audi  TT coupe :$ 60,000

 

 

Hummer H2 SUV : $ 68,000

 و اما یک سری ماشینهای دیگه بود که خوشمون اومد و هنوز نتونستیم یکیشونو انتخاب کنیم. رشا ماشینهای گنده ، مخصوصا آمریکایی دوست داره

 

Chrysler 300 C : $ 32,000 

 

Mercedes-Benz C280 4matic Elegance : $ 51,000

 

اما من دلم میخواد که یک SUV  بخریم . 

Pontiac Torrent : $ 26,000

 

Buick Rendevous : $ 29,000

 

البته فکر نکنین که کسی این ماشینها رو نقد میخره ها . در اصل بیشتر مردم اونهارو lease یا اجاره میکنن . یعنی اینکه مثلا قیمت ماشین ۲۰،۰۰۰ دلاره . بعد از ۴ سال میشه ۱۰،۰۰۰ دلار . خوب میتونین ماشینو اجاره کنین برای ۴ سال و فقط ۱۰،۰۰۰ دلار (البته کمی بیشتر با اضافه به پول بهره و ... ) رو پرداخت کنین . بعد از ۴ سال هم پسش میدین و یک ماشین نو دیگه اجاره میکنین . اینجا که مثل ایران مردم معمولا یه پول قلمبه دستشون نیست که بدن به ماشین . در ماه چیزی در حدود ۳۰۰ یا ۴۰۰ دلار یا بیشتر ( بسته به قیمت ماشین داره ) میدن به اجاره ماشین و در عوض میتونن یک ماشین خیلی خوب سوار شن . اگر هم که یک بیزینسی از خودشون داشته باشن میتونن بیشتر هزینه های ماشین رو از مالیات محل در آمدشون کم کنن .

راستی امروز میخوام یه دستی به سر و روی کامپیوترم بکشم و درستش کنم . امیدوارم که گند نزنم . بقیه داستان رو هم فردا آپ میکنم . داستانه هم ۱۰۰ ٪ واقعیه . تو این وبلاگ میتونین مطمئن باشین که یک کلمه چاخان پاخان هم نیست . اگر از چیزی هم مطمئن نباشم حتما میگم بهتون .

 در ضمن اگر غیبم زد بفهمین که بعله دیگه گند زدم و نمیتونم جمع و جورش کنم . در مورد اسم وبلاگم هم بگم که خودم یه فکری کردم  و جواب به دوستی که پرسیده بود مگه من تنوع طلبم ، راستش آره اونم خیلیییییییییییییییی زیاد . حتی یه غذا رو ۲ بار پشت سرهم نمیخورم . تا حالا در مورد عشقم فقط اینطوری نبودم . اونم شاید بخاطر اینه که به یه چیزی که گیر بدم میشه سه پیچ و ول کن معامله نیستم .

 

 

+ نوشته شده در  3 Apr 2006ساعت 2:6 PM  توسط دریا  | 

يك آقاى اهل دلى ، به رحمت خدا رفته بود و راهى آن دنيا شده بود . در آن دنيا ، در پيشگاه عدل الهى ، اعمال خوب و بدش را در ترازوى نقد گذاشتند و او را به سبب اهل دل بودنش شايسته ى آن دانستند كه به بهشت برود و فرشته اى از فرشتگان بارگاه كبريايى ، دستش را گرفت تا او را به بهشت ببرد .
اين آقاى اهل دل ، وقتيكه مى خواست وارد بهشت بشود ، متوجه شد كه يك آقاى پير مرد سپيد مويى ، دم دروازه ى بهشت نشسته است و شباهت غريبى به رضا شاه دارد .
با خودش گفت : اين آقا چقدر شبيه رضا شاه است !
فرشته گفت : خود رضا شاه است
پرسيد : مى توانم چند كلمه اى با او حرف بزنم ؟
فرشته گفت : چرا كه نه ؟
آقاى اهل دل ، خودش را به رضا شاه رساند و سلامى كرد و گفت :
-
ببخشيد كه مزاحم تان ميشوم قربان . شما توى بهشت چيكار ميكنيد ؟
رضا شاه گفت : والله ما تا همين چند سال پيش توى جهنم بوديم ، اما از بس ملت ايران گفته اند " خدا پدر شاه را بيامرزد " به امر الهى ما را به بهشت آورده اند .
آقاى اهل دل پرسيد : خب ، چرا دم در نشسته ايد ؟
رضا شاه گفت : والله از خدا كه پنهان نيست ، از شما چه پنهان ، بيست سال پيش وقتيكه ما وارد بهشت شديم ، يك دل نه صد دل عاشق يكى از فرشتگان بهشتى شديم ، اما قانون بهشت اين است كه بدون ازدواج نمى توان به وصال هيچ فرشته اى رسيد . حالا بيست سال است كه من اينجا ، دم در ، نشسته ام ، و هيچ آخوندى وارد بهشت نمى شود كه صيغه ى عقد مان را جارى كند ..؟؟
 
 
 
+ نوشته شده در  26 Mar 2006ساعت 0:41 AM  توسط دریا  | 

سلااااااااااااااااااام . من دوباره برگشتم همینجا . خوش اومدم نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چقدر تحویلم گرفتین بابا . شرمنده کردین منو .

خوب که فکرامو کردم دیدم که اصلا بهتر ۲ تا وبلاگ داشته باشم . یکی همینجا که خیلی دوسش دارم و بهش و به همه شما دوستای ماهم عادت کردم . همونطور که میدونین من روزای خوب خیلی دارم و الکی خوشم . اما مثل همه آدمای دنیا روزای بد هم دارم و داشتم . متاسفانه یه حافظه مزخرفی هم دارم که هیچ چیزی رو فراموش نمیکنم . همه زندگی رو با تمام جزئیاتش یادم میمونه . چه خوب و چه بد . واسه همین یه خونه کوچولوی دیگه درست کردم که اون حرفای ناگفتنی رو اونجا بنویسم .

راستی بهتون خوش میگذره ؟؟؟ دماغتون چاقه ؟ ( نه بابا ایرانیها که دماغاشون همه کوچولو و قلمیه ) عیدیهای حسابی گرفتین ؟ بمن که فقط رشا جونم عیدی داد . تحویل سال اینجا ساعت ۱۰ و ۲۵ دقیقه صبح بود و اون قرار بود که تا ساعت ۱۱ سر جلسه امتحان باشه . اما تند تند نوشته بود که بیاد پیشم . نمیدونم چه جوری رانندگی کرده که درست یک دقیقه بعد از تحویل سر و کلش پیدا شد . ازش خیییییلی ممنونم که اییییییییییییینقدر خوشحالم کرد . من هنوز اشکای ذوقم از شروع یک سال نو خشک نشده بود که سر رسید . به دونه هم که سر تحویل خیلی خانم نشسته بود . فکر کنم که جو گرفته بودتش . قبل از عید هم یک سری عکس هم با بیکینی قرمز خال خالیش ازش گرفتم و به عنوان عیدی فرستادم واسه مامان و بابام . اونقدر قربون صدقش رفتن که نگو . بابام میگفت اسم منو گذاشته سوحان روح . میگم چرا؟ میگه آخه با این عکسایی که تو دم به دقیقه میفرستی ما رو از خوشی آخرش سکته میدی .

راستی کلی هم خودمو مثل همیشه هلو کرده بودم که سال نو رو با کیف شروع کنیم . رشا که دوباره برگشت دانشگاه ، چون بعد از ظهرش یه امتحان دیگه داشت . منم گفتم که صبر میکنم تا شب که برگردی . نشون به اون نشون که ما ۲ ساعت بعد پریود شدیم و دل درد و .... اینم که از این .

بعدشم هی با همه دورو بریها تلفن بازی و چاق سلامتی و تبریک و دعاهای قشنگ و ( راستی بعضی آدما همچین میگن که براتون دعا میکنیم و چمی دونم شمع روشن میکنیم و .... که من همیشه تو دلم میگم با دعای گربه سیاهه که بارون نمیاد . اگر بلدین واسه خودتون یه دعایی بکنین تا مشکلاتتون حل شه. ما نخواستیم . والا دیگه ! واییییییییییی که چقدر بد جنس شدم ) خلاصه هی قربونت برم و فدام بشی و .... حسابی از خجالت خودمون در اومدیم . آهان دیگه اینکه من اصلا تعارف بلد نبودم و نیستم . این مدت که وبلاگ داری کردم یه کم حرفایی مثل همین قربونت و .... رو یاد گرفتم . اما بعد از ۳۰ سال هنوزم هر کسی میگه قربونت بشم ، من جواب میدم مرسی و همیشه آبروریزی میکنم ! گاهی تمرین میکنم که یادم نره اما انگار تو سلولهای خاکستریم دیگه جذب شده و به اون فایلها نمیشه دسترسی پیدا کرد !

هر کسی هم که زنگ میزنه دیگه فقط میخواد از شیرین کاریای به دونه خبر دار بشه . ما هم که بوق . در ضمن فردا رشا آخرین امتحانشو میده . جونمی جونننننننننننننننن . خسته شدم اونقدر که شبها تا ساعت ۱۰ منتظرش شدم . هیچ وقت بروی خودم نمیارم . اما فکرشو بکنین بعضی روزا از صبح تا شب در بدر دنبال یه مخ میگردین که بزنین اساسی . اینجایی ها که زیاد مثل خودمون حرف زدن باهاشون حال نمیده . همش لبخند ملیحه و حرفای نایس و بی هیجان . دلم میخواد خواهرای خوشگل عزیز دلم اینجا بودن که تا بوق سگ بزنیم سر و کله هم و مغز همدیگرو تیلیت کنیم . آخخخخخخخ که جاتون پیش من خیلییییییییی خالیه پدر سوخته ها .

حالا اون مخی که دنبالشین هم شب که میاد بازم درس داره و خسته است و حال نداره و ... (البته فقط زبونش حال نداره . بقیه جاهاش که خوب کار میکنن ! ) و باید ساکت باشی و صداتم در نیاد که به درسش برسه . واسه همین از در که میرسه ، من دنبالش تا تو توالت و حمام و ... میرم تا از فرصت استفاده کنم و یه ذره حرف بزنم . هرچند که بیشتر وقتا نطق آدمو کور میکنه . آخه فکرشو بکنین روزی ۱۴ ساعت بیرونه . کمه کم یک یا دو ساعتشم مشغول نهار و قهوه و کمی گپ و با همکلاسیا و سر به سر .... اما وقتی  میپرسی چه خبر ؟ همیشه میگه هیچی !!!!!!!!!!!!!!!!!!! مثل همیشه . چه خبری میخواد باشه ! ااااااااا آخه مرد حسابی مگه میشه که هیچ وقت تو زندگی آدم خبری نباشه ؟ من که همیشه یک عالمه چیزای جالب دارم که بگم . حالا شایدم فقط واسه خودم جالب باشه اما بازم میگمشون .

آهان دیگه اینکه یک سبزه ای گذاشته بودم خیلی گنده و چاق . اصلا میتونم ادعا کنم که خوشگلترین سبزه ای بود که تا حالا دیده بودم . آخه حاجیتون به اندازه سالهای عمرش ( حالا یکی دو سالی کمتر ) سبزه گذاشته . اونم پر پشت ترین سبزه ها رو . تو دیسهای خیلی گنده .اما اولین سالی بود که ماش میذاشتم . قلقش دستم نبود . واسه همین یه بسته ۲ کیلویی خیس کرده بودم ! وقتی باد کردن دیدم که شده یک عالمه. واسه همین ۳ تا سبزه گذاشتم . اما بعد گفتم اینهمه رو میخوام چیکار و دو تای دیگه رو قبل از عید انداختم بیرون . سبزه خوشگلم فکر کنم چشم خورد . چون همون روز اول بطرز غریبی خشک شد !!!! دیروز انداختمش بیرون . برای ۱۳ بدر هم میخوام برم درختای شکوفه رو گره بزنم . میگن اومد داره اساسییییییییییییییی

 

+ نوشته شده در  23 Mar 2006ساعت 10:52 PM  توسط دریا  | 

 

خوب به قول بزرگان به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقیست . یه خونه ای ساختیم که خشت خشتشو با عشق سر هم کردیم . دوستای یک رنگ و ماهی هم مثل همه شماها پیدا کردیم .  

وقتی که من شروع کردم وبلاگ خونی رو ، وبلاگایی رو دوست داشتم که هر روز آپ میکنن و مرتب مینویسن . متنفر بودم که وبلاگای مورد علاقم یه دفعه خداحافظی کنن و حاجی حاجی مکه . یعنی چی ؟ پس تکلیف خواننده ها و دلبستگیها چی میشه ؟ یه جورایی آدم به بعضی آدمای مجازی احساس نزدیکی میکنه و بهشون عادت . دوسشون داره و با شادیشون میخنده و با غمشون گریه .

خوب من حرف برای گفتن زیاد دارم . خیلیاشم شاید نباید گفته بشن و هنوز شروع نکردم نوشتنشونو . اما همشونو میخوام که بگم . چند روز پیش چک کردم ببینم این جفنگیاتی که مینویسم اصلا خواننده داره یا نه. دیدم روزی کم کم ۱۵۰ نفر بهم سر میزنن . حدود ۴۸ نفر هم هر روز . خیلی خوشحال شدم . از همه شما آدمای دور دنیا ممنونم که بهم سر میزنین . نمیدونین چقدر شاد شدم که هنوز آدمایی هستند که میخوان که منو بخونن . اما مدتی بود که حس ششمم میگفت که یه آشنایی منو میخونه  . حسم هیچ وقت بهم دروغ نگفته  و در این مورد هم درست بود . همین شده که حالا منم تو فکر اسباب کشیم . یه جای  تازه . دنج دنج . آخه مگه  نگفتم نمیخوام هیچ آشنایی منو بخونه . مگه خواهش نکردم . هان ؟؟؟؟؟؟؟؟ فکر کردی نمیفهمم . اصلا این که از کجا منو پیدا کردی عجیبه . البته از بی جنبگی خودمه . این که اصلا نمیتونم دروغ بگم یا چیزی رو قایم کنم . آقا جون خر بودن اونم از نوع ساده اش ( نه راه راه ها ) که شاخ و دم نمیخواد .

خلاصه که به خونه قشنگم خیلی عادت کرده بودم . داشتم کم کم بیاد میاوردم که کی بودم و چی هستم . اینجا کنار همه شماها دوستای وبلاگی عزیزم خیلی شاد بودم . ممنونم که منو تو دل هایه مهربونتون جا دادین . همتونو یک دنیا دوست دارم. بازم به همتون سر میزنم . خیلی مسخره است اما نشستم مثل خر گریه میکنم. 

تنها خلوتم رو هم ازم گرفتی . تنها چیزی که تو این سالها نخواستم شریک بشم . همیشه زیر  قولهات میزنی . باشه اینم یکی دیگه .  

که عشق آسان نمود اول   

ولی افتاد مشکلها

 

+ نوشته شده در  23 Mar 2006ساعت 1:45 AM  توسط دریا  |