تبليغاتX
پری دریائی

پری دریائی

 یکم هم از بهدونه بلاچه بنویسم . امروز یه هفته میشه که بچم از این رو به اون رو شده . قبلا تا میذاشتمش تو تختش خودش میخوابید . روزی دوبار هم یه چرت یک تا دو ساعته میزد . قدرشو ندونستم . این هفته چهار تا دندون رو بالاخره در آورد و فک بالاش الان ۶ تا دندون داره . دیگه تا تو تختش میذارمش حسابی گریه و زاری میکنه و اصلا آروم نمیشه . امروز گفتم بزارم اونقدر گریه کنه تا بالاخره خسته بشه و بخوابه . سه ربع زار زد و آخرش من از رو رفتم . واسه همین اونقدر نمیخوابه که موقع غذا خوردن رو همون صندلیش بیهوش میشه و سرش میوفته تو غذاش . دو روزه که نیم ساعتی اینطوری میخوابه . 

قبل از خواب شبش هم امشب برای اولین بار خیلی گریه کرد و بعد که خوابش برد ، رفتم دیدم که همونطوری نشسته رو به جلو افتاده رو تخت و با زانوهای خم خوابیده . میخوام چند شب بزارم گریه کنه تا دوباره درست بشه و خودش خودشو خواب کنه و از این لوس بازیا راحت بشم . حالا ببینیم چی میشه .

تازگیها شب که میبرم بخوابونمش تو تاریکی زیر نور کم سوی چراغ خوابش بغلم میکنه دو دستی و حسابی بوسم میکنه . خدا میدونه که چقدر مهربونیاش بهم میچسبه  . اما یه شب دستاشو دورم حلقه کرد و با یه دستش عین یه آدم بالغ چند تا پشتم زد . خدایا انگار دنیا رو بهم دادن . گفتم سالها بعد این دختر میخواد بشه دوست من . آرامش دهنده من . یعنی میشه . چشمام گرد شده بود و نفسم بند اومده بود . فقط ۱۰ ثانیه طول کشید . اما هنوزم حسش تازه است .

چند روزه پیش براش یه عروسک خریدیم که شیشه شیر و لیوان و بشقاب و ... داره . خیلی  خوشگل بهش غذا میده . بغلش میکنه و میزنه پشتش و هی بوسش میکنه . از رشا میپرسم این کارارو از کجا یاد میگیره . میگه از ما . آره من بطرز وحشتناکی زیاد بوس میکنم . حتی در مورد رشا هم شورشو در میارم و باری نیست که از بغلش رد نشم و یه ماچ بهش نچسبونم . بهدونه که جای خود داره .

شیشه شیرخودش رو هم میذاره دهن عروسکها و حیوونات پشمالوش و بهشون شیر میده .

بعد از مسواک زدن ( اول ما براش میزنیم و بعدش میدیم دستش که کمی گاز گازش بزنه و بازی کنه ) شیر آب رو خودش باز میکنه و مسواکشو میشوره و سر و ته میزارتش تو جا مسواکی .

تو دستمال کشیدن میزها و جمع کردن آشغالا و مرتب کردن اسباب بازیاش کمک میکنه . موقعیکه که من دارم تختمون رو مرتب میکنم کلی زحمت میکشه وزور میزنه تا روتختی و بالشهای رو تخت رو دونه دونه برام بیاره . بعد هم چند تا میزنه روی روتختی که مثلا مرتبش کنه .

وقتی براش کتاب میخونم بیشتر قسمتاشو میفهمه و بعضی کلماتشو بزبون خودش تکرار میکنه و یا اداشونو درمیاره . مثل کتاب سفیدبرفی و هفت کوتوله . ادای دست شستن و شونه زدن موها و جارو کردن و آواز خوندن لالالا و خلاصه خیلی کارای کوتوله هارو در میاره .

هر چیزی رو بخواد میگه بع ( یعنی بله ) اما یه چیز خنده داری که میگه یا گفتنشه . وقتی بیرون از خونه جلوی دیگران باهاش انگلیسی حرف میزنیم میگه یا ( همون آره خودمون ) .

 هنوز بیشتر کلمات رو نصفه میگه . میخواد بغلش کنم میگه بغ . میخواد بره بالای جایی میگه با . تازگیها هم میره روی یه صندلی ( راکینگ چیر) و خودش هم دگمه ویبرشو روشن میکنه و یه عروسکی چیزی هم بغل میکنه و  میگه تاب تاب  و اون تو شیرشو میخوره . اصلا نمیاد تو بغلم . حساسیت هم داره که حتما کمربند ایمنیش بسته باشه .

اسم همه اجزای بدنشو میدونه . اونم به دو زبون . هنوزم رو ممه حساسیت داره و گیر که بده ول کن نیست و یه بند یقه آدم میکشه پائین تا چک کنه و هی میگه ممه ممه . بعدشم مال خودشو چک میکنه . جالبه که قبلا تا عکس خودشو میدید میگفت من من و میزد رو سینه اش . حالا تا میگم بگو من ، یقه لباسشو میکشه پائین و میگه ممه ممه ! 

همیشه دوست داره خودش موهاشو شونه بزنه و اصلا تحمل هیچ گیره سری رو نداره . منم که عقده ای . از روز اول بدنیا اومدنش کلی واسش زلم زیمبو خریدم و تا میخوام به موهای کچلش یه چیزی بزنم میبینم دو ثانیه نشده رفته تو دهنش .

وقتی هم یه چیزی بخواد و بهش ندیم همچین جیغ و دادی راه میندازه که دیدنی . البته میشه زودی حواسشو پرت کرد . ولی حافظه خوبی داره . یک هفته هم بگذره بازم یادش نمیره .

هفته پیش که رفته بودیم مال گفتم ببرمش اون وسط که یه جایی برای بازی بچه ها درست کردن و یه دلار میگیرن و مواظبشون میشن . محدودیت زمانی هم نداره اما همه مامان و باباها دورش نشستن . منم چون بار اولش بود باهاش رفتم تو . اولش مثل بچه های خوب نشست رو یه صندلی کوچولو و کلی با این تخته های چوبی بازی کرد . یه دختر حدود سه ساله هم بود که هر کاری میکرد ، بهدونه اداشو درمیاورد . اون یه یند حرف میزد ، بهدونه هم یه بند یه حرفایی و آوازایی واسه خودش میخوند که کم نیاره . بعد چندتا بچه بزرگتر اومدن که اونام بازی کنن . جاتون خالی . بهدونه اسباب بازی رو بزور ازشون گرفته بود و دندودناش بهم فشار میداد و یه زوری میزد که بهشون نده که واقعا خنده دار شده بود . هی اینور و اونور میدوید که اونا دستشون بهش نرسه . بعد هم که رفت ماشین بازی . مگه رضایت میداد بیاد پائین . اما بعد از یه پسر چینی خیلی خوشگل بزرگتر از خودش خوشش اومده بود و دنبالش همه جا میرفت و ماشینشو هول میداد و خلاصه کلی بدو بدو کرد و صد البته حسابی انگشتش زد ....

هفته پیش هم رفتم سری به یه مدرسه مانتسری زدم . اینجا بچه هارو از دو سال و نیمگی میشه فرستاد این نوع مدارس که سیستم تدریسشون با مدارس عادی فرق داره. هر کلاس بیست تا دانش آموز داشتن و اصلا میز و نیمکت نداشتن . بلکه مثلا قسمت پیش دبستانیش یک کلاس بزرگ بود که هر قسمت کلاس مخصوص یه درس مثل ریاضی و ... بود و همه چیز رو بضورت عملی به بچه ها باد میدادن . اولین قسمتی هم که دیدم به بچه ها از بستن کفشاشاون تا ریختن آب از یه قوری و ..... یاد میدادن . قسمت ریاضم جمع و تفریق و چیزای دیگه رو با مکعب های چوبی و چیزای جالبی یاد میدادن . خیلی جای آرومی بود و فکر کردم که بچه بجای دی کر ( مهد کودک ) اگر بره همچین جایی و آموزش ببینه براش بهتره .

چون فکر میکردم که شاید لیست انتطار داشته باشن ، رفته بودم که اسمشو از حالا بنویسم . اما گفتن که فعلا لیست انتطار ندارن و میتونم سپتامبر سال بعد یه سر بزنم برای ترم ژانویه . هولم دیگه . حالا تا اون موقع چی پیش بیاد .

 دیگه اینکه دارم بهش آهنگ هد شولدر نیز اند توز رو یاد میدم . اسمها رو به انگلیسی بلده و به کله و پاهاش و چشماش و دهنش و گوشش و دماغش هم میزنه . حالا کار میبره تا خوب و تند عکس العمل نشون بده

بالاخره کار نقاشی تختش هم تموم شد و تقریبا اتاقش آماده شده . این نقاشی های آخری سختترین نقاشی های عمرم بود. چون همچین دو دستی به یقه ام آویزوون میشد و تمام توجه و نگاه منو برای خودش میخواست و یه بند یا ماچ از لب میکرد و یا میخواست وسط رنگ زدن تو بغلم بشینه و هی دست به رنگهای خشگ نشده میزد که حسابی پدرمو درآورد .

 یه کاری هم که مدتیه میکنه اینه که همه چیز رو قایم میکنه . مداد شمعیاشو و عروسکهای کوچیکشو و .... چند تا سوراخ مخصوص هم داره . یکیش تو کیس کامپیوتره که یه سوراخ بغلش داره و در اصل مربوط به فن کامپیوتره . یا تو کشوی زیر اجاق گاز و یا توی گرم کننده های خونمون ( همون شوفاژه اما با ارتفاع کوتاه ۱۰ سانتی )  


در مورد خودم هم بگم که اول باید امتحان زبان بدم . یه چیزی مثل تافل ( نمره بالای ۸۸ میخوان بد مصبها ) . کتابهاشو آنلاین خریدم و همین امروز دستم رسیدن . اولش یکم جا زدم . خدائیش با این وورجکی که من دارم چه جوری میشه درس خوند . خود رشا چند ماه از صبح تا شب تنها بود و فقط کارش زبان خوندن بود و تازه ۵ بار تافل و دوبار  ILTS  و یه بارم یه چیز دیگه داد تا بالاخره تونست این سد زبان رو بشکونه . چند روز پیش بهش گفتم من اصلا حال زبان خوندن ندارم . فکر نکنم بتونم . گفت آره بابا تو از پسش بر نمیای . منم که تخس . هرچی بهم بگن لج میکنم و رگ غیرتم کلی قلمبه میشه و گفتم نخیر خوبم میتونم . اگر تو تونستی من هزار بار بهتر از تو میتونم . حالا از لج بازی هم که شده میکنم . بزارین اینجا گنده بنویسم که چرا میخوام درس بخونم . اولش برای اینکه از اینکه فقط مامان باشم خوشم نمیاد و اینطوری فکر کردم فعلا تا برگردم سر کار یه کار مفید هم میکنم . اما واقعیتش چیز دیگه ای هست . من عاشق اینم که پولدار باشم . اونم نه پول شوهرم . واقعا حالاشم من تو زندگیم هیچی کم ندارم و چیزی نیست که آرزوشو داشته باشم . اما میخوام خودم اونقدر درآمد داشته باشم که پولهای رشا پیش من هیچ باشه . این آرزوی قلبیه منه که یه روز یه زن خیلی موفق باشم و بهش هم حتما حتما حتما میرسم . ببینین که کی گفتم . من اونقدر آرزوهای بزرگ تو سرم دارم که براشون هیچ محدودیتی نیست . این خیلیه . چون اونایی که تو این کشورن میدونن که آدم از یه دندون پزشک هم بخواد بیشتر در بیاره یعنی چی . حالا بیشتر از اونم نشد زیاد مهم نیست . میخوام که قابل توجه باشه .

اما یه جای کار میلنگه و اون اینه که میخوام که همیشه اولویت زندگیم شوهرم و دخترم باشن و چیزی براشون کم نذارم .

 من خیلی دلم میخواست که یه پست کامل درمورد تجربیات و تحقیقات خودم درمورد غذای بچه بنویسم . شرمنده شراره عزیز هم هستم که بهش قول داده بودم . اما فعلا با بساط درس خوندن اصلا نمیشه . از این ببعد شاید پستهای کوتاه کوتاه بنویسم . اونم دیر بدیر . منو ببخشید اگر نتونم برای نوشته های قشنگتون کامنت بذارم . ببینم مدته میتونم این سد زبان رو بشکونم . فقط کاش حال دخترم خوب بشه و در طول روز حتی نیم ساعت رو بتونم برای خودم داشته باشم

براتون چندتا عکس هم میذارم . دفعه پیش که چندتا عکس بهدونه رو گذاشتم روزی حدود  ۸۲۰ نفر وبلاگمو چک کرده بودن !!!!!! عمرا بخاطر دخترم بوده باشه . چون همه چیزش عین بچه های دیگه میمونه . شایدم عکسای باغ وحش طرفدار داشتن . و این رازیست که میماند

 عکس دوم لباسی که تن دخترمه مال سی سال پیش خودم بوده و عتیقه است ! اما نمیدونم چرا نو مونده . جنس هم جنسهای قدیم

 خیلی دوستون دارم

 

+ نوشته شده در  21 Sep 2006ساعت 10:5 PM  توسط دریا  | 

سلام به همه دوستان و خواننده های خوب وبلاگم . من این روزا زیاد اوضاع خوبی ندارم . حال دخترم روبراه نیست و واقعا خسته ام میکنه . دوروزی هم سرما خورده بودم . آخر شب هم از خستگی نای آپ کردن وبلاگمو ندارم . در اولین فرصت بقیه داستان رو مینویسم . ببخشید که نتونستم برای وبلاگای قشنگتون هم کامنتی بذارم . از همه دوستان ماهی هم که بهم میل زدن عذر میخوام . جوابتون رو در اسرع وقت میدم . خیلی احساس خستگی میکنم . تازه خودم دارم قوز بالا قوزشم میکنم . با اینهمه گرفتاری میخوام از این هفته درس خوندن رو هم شروع کنم . خلی که شاخ و دم نداره . اما از خود اینجوریم اصلا راضی نیستم . خودم رو فقط تو نقش مامان دوست ندارم . یه چیزایی رو هم باید به خودم ثابت کنم . میخوام بدونم که هنوزم میتونم . هنوزم جربزه اشو دارم . هر جوری که هست باید بتونم . امیدوارم ....

دوستون دارم

 

 

+ نوشته شده در  15 Sep 2006ساعت 11:41 PM  توسط دریا  | 

بابت وقفه بوجود اومده در داستان نویسی معذرت . من بعضی قسمتهاشو یادم رفته و نمیخواستم که تحریف شده بنویسم . منتظرم اون بابایی که تو جریان وقایع هست از مسافرت برگرده . دیشب هم باز یه پست نوشتم و پینگ هم کردم . اما بعدش پشیمون شدم و پاکش کردم . فکر کنم زیادی خصوصی و سکسی بود . گفتم باز ملت میان و شاکی میشن که از راه بدرشون کردم .  

این وسط به عنوان آگهی های بازرگانی میتونم از بهدونه بگم . از اینکه چقدر همه چیز رو خوب میفهمه . بعد از هر بازی به من کمک میکنه تا اسباب بازیاشو جمع کنم و هر کدوم رو تو جعبه مخصوصش بذارم . دونه دونه جمعشون میکنه . هر چیزی رو هم که اسمشو بگم که بیاره برام ، میفهمه و میاره !!! باور نمیکنین اما اسم همه چیزارو انگار میدونه . فکر کنم اسم رنگارو هم میدونه . مثلا بین یک عالمه خرت و پرتاش میگم اون فلان چیز قرمز رو بده و اونم میده !  

مسئول بستن همه درهای خونه هم هست . هر دری حتی در ماشین ظرفشوئی رو باید ببنده . انگار یه وظیفه شده براش .

آهان یه کار خنده داری که میکنه اینه که وقتی داره استخوان ماهیچه یا رون مرغ میخوره و یه تیکه گوشت دیگه بهش بدم اول اونو میچسبونه به استخون و بعد میخورتش ! آنچنان هم وقتی چیزی رو دوست داره غلیظ  و تند تند میگه به به که کلی خنده داره . اما هنوزم عاشق نه گفتنه . اونم با صدای بلند گو قورت داده .

دیگه اینکه خودش با لیوان معمولی خیلی عالی میتونه مایعات بخوره . هر چند که بعضی وقتا هم دوست داره زبونشو در بیاره و مثل بچه گربه ها توی لیوان رو لیس لیسی بخوره . روز اول بهش گفتم سر بکش باااالاااااااااا . حالا گاهی وقتا تا بگم باااالاااا ، عوض اینکه اول بکنه تو دهنش و بعد بره بالا ، یه دفعه میبرتش بالا و میریزه رو سر و صورتش و کلی میترسه و خنده دار میشه . آره دیگه همه جارو هم بگند میکشه . منم واقعا سعی میکنم که آروم باشم و خونسرد . دیگه همینه که هست . باید یاد بگیره . تا اون موقع هم کلفتیاش مال ما . همون ماجرای هر که طاووس خواهده

قبلا خونده بودم که از ۱۲ ماهگی بهتره که نقاشی کردن رو تمرین کنن تا بعدا زودتر نوشتن رو یاد بگیرن . خوب ما هم که با کتاب بچمونو بزرگ میکنیم یک عالمه براش مداد شمعی و ماژیک خریدیم که سمی نباشن و قابل جویدن و قابل شستشو هم باشن .اما  از حالا در و دیوارمون خط خطی شدن . عاشق نقاشی کردن شده . هرروز کارشه که دست منو میگیره و یه سر میاد اتاقی که کامپیوترامون هست و کمی نقاشی میکنه . هر چند که چند تا خط میکشه . اونم ایستاده و بعد کونشو میذاره رو دفتر و مداد شمعی ها رو مزه مره میکنه و بعد هم رو موکت و دیوار و میزها رو نقاشی میکنه . حالا هی بگو نه . فقط رو دفتر . مگه گوش میکنه .

 مدتی هم هست که این بلاکهای پلاستیکی شو میتونه روهم بزاره و برج درست کنه ( شبیه لگو هستن . تو اندازه بزرگتر و پلاستیک نرمن و خوشبو ) قبلا فقط اونا رو بهم میریخت و اینور و اونور پرت میکرد . حالا تقریبا تند تند میتونه روهم سوارشون کنه . هرچند که هنوزم احتیاج به کمی کمک و راهنمایی داره .

حسابی هم عاشق انواع وحشی بازی و معلق زدن و مخصوصا انواع تاب بازیای چرخشی و عجیب و غریب و ... هست . رشا که دیگه گاهی کله معلقش میکنه و پاهاشو میگیره و اونطوری تابش میده و اونم کلی خر کیف میشه و از خنده غشششششش میکنه . پدر شوهرم میگه اونقدر باهاش بازیای خرکی میکنین اینطوری شده . بزارینش بره کلاس باله . وای قربونش بشم . با اون پاهای کپلیش میخواد باله برقصه . مجسم کردنشم خنده داره . 

اصلا ۵ ثانیه هم یه جا بند نمیشه و هی کشتی میگیره  . یا پاهای آدمو باز میکنه و هی بین دوتا پا میچرخه . دوباره دندون هم داره در میاره . مثل دفعه پیش . دقیقا مثل همون دفعه هم مثل کنه از صبح تا شب بمن میچسبه و ده سانت هم فاصله نمیگیره و همش بغل میخواد . یکی از دندونای مولر ( آسیاب ) و دوتا دندونای لترالش ( نمیدونم بزبون عامیانه چی میگن . دندونای دومش ) از بالا دراومدن . شایدم بیشتر اما نمیذاره ببینم .

قدش هم که حسابی بلند شده و روی نوک باهاش هم وامیسته و دستش به خیلی جاها میرسه . چند روز پیش دیدیم رو نوک کفشاش ایستاد و زنگ خطر و تلفن آسانسورمون رو زد ! حالا هم هر وقت سوار شیم باید بغلش کنیم تا دگمه طبقه خودمون رو بزنه . اینطوری دیگه به زنگ خطرش کار نداره .

خیلی هم بامزه در میزنه . مثلا رشا که میره حموم ، میره عین آدم بزرگا دستشو مشت میکنه و با پشت انگشتاش در میزنه و با دهنش هم میگه تق تق تق که درو باز کنه و اونم بره باهاش آب بازی .

هفته پیش هم یه روز بردیمش باغ وحش . روز خیلی گرمی بود و هلاک شدیم . اونم مگه میشست تو کالسکه اش . میخواست خودش بیاد  و میخواست دونه دونه سنگریزه ها و علفهارو بررسی کنه . کچلمون کرد . آخرشم نصف باغ وحش رو ندیدم و با یه ترن فقط یه بار دورشو گشتیم . بهدونه هم اونقدر ساکت نشسته بود که ماها کلی تعجب کردیم . جو گیر شده بود . آخه ترنه حسابی پر سر و صدا بود و سریع هم حرکت میکرد .

خلاصه با وجود همه خستگیا و دردسراش آیییییییی شیرینه . هر چی نگاهش میکنم سیر نمیشم . فقط انتظار داره که هیچ کاری نکنم و از صبح تا شب باهاش مشغول بازی باشم و سرویس بدم . اینطوری یه بچه همیشه شاد و شنگوله .

 اینم یه سری عکس از بهدونه و همینطور باغ وحش ونکوور :

 

این  لینک رو هم حتما ببینین . جالبه

http://www.youtube.com/v/RB-wUgnyGv0

 

 

+ نوشته شده در  12 Sep 2006ساعت 0:43 AM  توسط دریا  | 

 بازم تنهای تنها بار همه دل نگرانیهامو بدوش کشیدم . فقط خود خودم .

اما حالا سبکم . خیلی سبک . امروز جراحم رو دیدم . بهم گفت جواب پاتولوژیم نشون میده که تومورهام هیچ کدوم سرطانی نبودن . سه ماه بعد حس به ناحیه اطراف زخم بر میگرده و حدودا تا ده ماه بعد هم جای زخم کمرنگتر میشه . نمیدونست که دیگه این چیزا برام مهم نیستن .

با وجود خوشحالی زیاد ، وقتی بسمت خونه رانندگی میکردم گلوله های اشکمو نمیتونستم کنترل کنم . انگار یه لقمه خیلی گنده تو گلوم گیر گرده باشه و من فقط با نادیده گرفتنش سعی میکردم که اثبات کنم که همه چیز آرومه و من کنترل زندگیمو تو دستام دارم . خدایا خیلی شکرت . ازت ممنونم . تا یکشنبه که مهمونا اومدن و از یه دوست سرطانیشون و جلسات شیمی درمانیش و حال خرابش  و خیلی چیزای دیگه گفتن ، نفهمیده بودم که منم میتونم یکی از این قربانیا باشم . تاحالا به عمق فاجعه ای که بیخ گوشم بود ، پی نبرده بودم . شایدم ایمان داشتم به خودم . شایدم سرمو کرده بودم زیر برف و خودمو گول میزدم . هرچی که بود تموم شد .

با جراحم که حرف میزدم بی مقدمه پرسید کدوم کشور بدنیا اومدی . منم فکر کردم مرضم ربطی به محل زندگیم داشته و تعجب کردم . اما اون گفت که مریضای ایرانی زیاد داره . مخصوصا از یکی از مریضاش برام تعریف کرد که بطرز وحشتناکی پولداره . هی گفت خیلی پولداره . کلی اینجا و کشورای دیگه ساخت و ساز میکنه و پروژه های عظیم دستشه و چندتا خونه که هر کدوم بیشتر از ۲۴ میلبون دلار میارزن فقط اینجا داره و بقیه کشورا.... در آخر هم اضافه کرد که تو ایران بزرگترین باغهای پسته رو دارن و براش یه بسته پسته آورده که بزرگترین پسته هایی هستن که تو عمرش دیده . آخه من چی باید جوابشو میدادم . یه لبخند احمقانه زدم و فقط گفتم بعضی آدما تو مملکت ما خیلی پولدارن . تو راه بفکر این افتادم که ماجرا مثل یه زن جنده میمونه که از خود فروشی کلی پولدار میشه . بعد میاد و یه جای آبرومند زندگی میکنه . همه فک و فامیلا ماجرا رو میدونن . اما کسی جلوی غریبه ها حرفی نمیزنه . وقتی غریبه ها که زرق و برق پولا چشماشونو کور کرده از این خانوم با به به و چه چه تعریف میکنن و مجیزشو میگن ، فک و فامیل از همون لبخندای ملیح احمقانه تحویل میدن

 

پ . ن : از در وارد میشم . رشا میپرسه دکتره چی گفت ؟ گفت کی میمیری ؟؟؟!!!

 

دلتون شاد . تنتون سالم

 

 

+ نوشته شده در  31 Aug 2006ساعت 0:34 AM  توسط دریا  | 

** در بيان آداب زفاف و مجامعت :

*- بدان که زفاف و مجامعت در وقتی که ماه در برج عقرب باشد مکروه است
*- مابين ناف تا زانو از ايشان تمتع بردن مکروه است .
*-حضرت صادق فرمود : جماع مکن در اول ماه و ميان ماه و آخر ماه ؛ که باعث ميشود فرزند سقط شود و اگر فرزندی بهم رسد ديوانه باشد
- در حديث صحيح از حضرت صادق منقول است که : در وقت جماع ؛ سخن مگوييد که بيم آن است که فرزندی که به هم رسد لال باشد .
* - در وقت جماع نظر به فرج زن مکنيد که بيم آن است فرزندی که بهم رسد کور باشد .
*- از حضرت امام موسی پرسيدند : اگر کسی فرج زن را ببوسد چون است ؟ فرمود : باکی نيست !
*- از حضرت صادق پرسيدند :اگر کسی زن خود را عريان کند و به او نظر کند چون است ؟ فرمود : مگر لذتی از اين بهتر ميباشد ؟؟و پرسيدند : اگر با دست و انگشت خود با فرج زن و کنيز خود بازی کند چون است ؟ فرمود : باکی نيست
*- در حديث موثق از حضرت صادق منقول است که : باکی نيست که مرد ؛ ميان دو کنيز و دو زن آزاد بخوابد !!و فرمود کراهت دارد مرد رو به قبله جماع کند .
* - حضرت امير المومنين فرمود : مستحب است در شب اول ماه رمضان جماع کردن
* - از ابوسعيد خدری منقول است : حضرت رسالت پناه وصيت نمود به حضرت امير المومنين که : يا علی ؛ چون عروسی داخل خانه تو شود کفش هايش را بکن تا بنشيند و پاهايش را بشوی ؛ و آن آب را از در خانه تا منتهای خانه بپاش ؛ چون چنين کنی خدا هفتاد هزار نوع رحمت بر تو بفرستد که بر سر عروس فرود آيد ؛و ايمن گردد عروس از ديوانگی و خوره و پيسی ....و منع کن عروس را تا هفت روز از خوردن شير و سرکه و گشنيز و سيب ترش ؛ زيرا که رحم به سبب خوردن اينها سرد و عقيم ميشود و فرزند نمی آورد
*- حضرت رسالت پناهی به حضرت امير المومنين فرمود : يا علی ! جماع مکن با زن خود در اول ماه و ميان ماه ؛ که ديوانگی و خوره و خبط دماغ به آن زن و فرزندانش راه مييابد
*- يا علی ! جماع مکن بعد از پيشين ؛ که اگر فرزندی بهم رسد احول ( لوچ ) خواهد بود
* - يا علی ! در وقت جماع سخن مگو ؛ که اگر فرزندی حاصل شود لال باشد .
*- يا علی ! ايستاده با زن خود جماع مکن ؛ که آن فعل خران است و اگر فرزندی بهم رسد مانند خران بر رختخواب بول کند
*- يا علی ! در شب عيد فطر جماع مکن که اگر فرزندی بوجود آيد شر بسيار از او به ظهور آيد
*- يا علی ! در شب عيد قربان جماع مکن که اگر فرزندی بهم رسد شش انگشت يا چهار انگشت در دست داشته باشد .
* - يا علی ! در زير درخت ميوه دار جماع مکن که اگر فرزندی بهم رسد جلاد و کشنده مردم باشد
*- يا علی ! در برابر آفتاب جماع مکن ؛ مگر آنکه پرده ای بياويزی ؛ که اگر فرزندی بوجود آيد هميشه در بد حالی و پريشانی باشد تا بميرد
*- يا علی ! در ميان اذان و اقامه جماع مکن که اگر فرزندی بوجود آيد جری باشد در خون ريختن .
*- يا علی ! در شب نيمه شعبان جماع مکن که اگر فرزندی حاصل شود شوم باشد
* - يا علی ! در روز آخر ماه شعبان جماع مکن که اگر فرزندب بهم رسد ياور ظالمان باشد
*- يا علی ! بر پشت بام جماع مکن که اگر فرزندی بهم رسد منافق و ريا کار و صاحب بدعت باشد
*- يا علی ! در شب دوشنبه جماع بکن که اگر فرزندی بهم رسد حافظ قرآن و راضی به قسمت خدا باشد .
*- اگر در شب سه شنبه جماع کنی و فرزندی بهم رسد ؛ دهانش خوشبو و دلش رحيم و دستش جوانمرد ؛ و زبانش از غيبت و بهتان پاک باشد .
*- يا علی ! اگر در شب پنجشنبه جماع کنی ؛ و فرزندی بهم رسد ؛ حاکمی از حکام شريعت ؛ يا عالمی از علمای اسلام باشد و اگر در روز پنجشنبه و قتی که آفتاب در ميان آسمان باشد نزديکی کنی با زن خود و فرزندی بهم رسد ؛ شيطان نزديک او نشود تا پير شود
*- يا علی ! اگر در شب جمعه جماع کنی ؛ و فرزندی بهم رسد ؛ خطيب و سخنگو باشد و اگر در روز جمعه ؛ بعد از عصر جماع کنی ؛ و فرزندی بهم رسد ؛ از دانايان مشهور باشد
* - يا علی ! در ساعات اول شب جماع مکن که اگر فرزندی بهم رسد ؛ ايمن نيستی که ساحر باشد و دنيا را بر آخرت اختيار نمايد .....


اين بود قسمتی از فرمايشات علامه محمد باقر مجلسی در باب جماع ..... اميدوارم لال و بی ايمان از دنيا نرويد ....

این نوشته های بالا برگرفته از سایت گیله مرد عزیز هست .


اندر احوالات خودم خوبم . خیلی بهترم . دیگه مثل آدم ماشینیایی که نمیتونن گردنشونو بچرخونن راه نمیرم . از روز دوم هم مشغول انجام دادن تمامی وضایف خطیر خونه داری و بچه داری هستم . فقط بهدونه رو از جلو که بغل میکنم دردم میگیره که مهم نیست و زودی رفع میشه .

امروز یاد اولین حمامی افتادم که بعد از عمل رفتم . از اختراعات رشا خان واسه اینکه گردنم خیس نشه این بود که یه کاور لباس روم کشید و گردنشو حسابی سفت کرد و گفت اول سرتو بشور و بعد اینو دربیار و خودتو بشور . آخه پدر صلواتی گفتنش راحته . خلاصه درو هم بست و برو که رفتی و با بهدونه مشغول بازی شد . منم اصلا حتی دستم بالا نمیومد که به سرم برسه . گردنم هم از زخم به بالا بی حسه و هنوز هم حس نداره . بعد از چند دقیقه دیدم گردنمو درست جای عمل همچین با نایلونه سفت بسته که دارم خفه میشم . اومدم اونم شلش کنم همه زخمه هم خیس شد . حالا هی داد میزنم آهاااااااااااااا کجایی بدادم برس . از اونجایی که حموم اتاق خوابمون رفته بودم هیچ صدایی به گوش آقا نمیرسید .

خیلی خیلی به کسی محتاج بودن بده . اونم واسه من که همیشه همه کارامو در حال موت هم خودم میکنم . اولش دیگه واقعا مستاصل شده بودم . با کله کفی که نمیخواستم زخمه خیس بشه و هیچ جوری هم سرم به عقب خم نمیشد و دستام بالا نمیومد که بتونم بشورمش . برای اولین بار تو عمرم احساس یه علیل اونم از نوع دست و پا چلفتی رو داشتم . خدا به همه مریضهای عالم شفا و قوت بده که محتاج کسی نباشن .

بعد از یه ربع رشا خان که نمیگه من شاید با اون حالم غش بکنم یا چی ، سلانه سلانه و خندون اومده و منو که دیده میگه وا مگه چی شده . بیا بشورمت . منم که لجم حسابی در اومده بود ، گفتم لازم نکرده خودم میتونم . هرچند که دوثانیه نگذشته مثل سگ پشیمون شدم اما رو حرفم ایستادم و اون حموم رو با بدبختی تموم کردم .

حالا با این حالم یه سری از دوستارو ناهار روز یکشنبه دعوت کردم . یعنی چندتاشون شب بعد از عملم زنگ زدن که بیان پیشمون . البته نه واسه دیدن من چون اصلا نمیدونستن که عمل داشتم . گفتم که چه کاریه بگیم یکشنبه بیان . بعد گفتم بزار بقیه روهم بگم . منم که تعارفی گفتم خوب واسه ناهار بیان . حالا میخوام بساط انواع کباب و جوجه کباب و چیزای باربکیویی راه بندازم . البته آش رشته هم میخوام بزارم . طبق معموال میدونم که خودمو از کار خفه خواهم کرد .

اینم از این 

سلامتی بهترین نعمتیه که آدم میتونه داشته باشه . بعدش صد البته بقیه چیزا هم لازمه که بیشتر احساس شادی کنیم . یعنی هم خدا و هم خرما که نه چون دمده شده ، هم انواع شوکولااااااااااااااات های مفرح بخش .

 

 

+ نوشته شده در  24 Aug 2006ساعت 12:33 PM  توسط دریا  |