تبليغاتX
پری دریائی

پری دریائی

salam be hameye doostan

man iranam.hale hamamoon khoobeh . har chand ke man hanooz mesle avalam nashodam va halam az aloodegie hava kheili badeh. behdooneh ham khabesh tanzim nashodeh va shaba hesabi bikhabi mikesham . ta jayi ke dishab raftam clinic va ye ampool va ye serom vasl kardan behem. inja jaye fontaye farsi ro ham nemidoonam . dar asrae vaght miam soraghetoon . ba akzzzzzzzz az dokhmalemoon ke inja kheili ba khalehash va amoohash dareh hal mikone 

khosh bashin

+ نوشته شده در  19 Jan 2007ساعت 1:21 PM  توسط دریا  | 

بیشتر از یک سوم عمرم تورو داشتم. تو با ارزشترین چیزی بودی که داشتم و عاشقانه دوست داشتم . تنها چیزی بودی که از داشتنش فخر میفروختم . چون نشونه عشق من بودی . تورو در اوج عاشقی انتخاب کردم . امروز گمت کردم . حالم خیلی بده . خیلی بد . فقط نشستم و دارم زر میزنم . اینهمه کار شب آخری ریخته سرم . دست و دلم به هیچی نمیاد .هیچی . از نوشتن هم بدم میاد . اونقدر که تا اومدم و گفتم که  شادم و یک عالمه بلاهای مسخره از زمین و زمون سرم اومد . اینروزا روزای بدی بودن ولی هیچ کدوم مثل امروز نبودن . بسکه از صبح دلشوره داشتم . الان حالم خیلی بده . هیچ چیزی تو دنیا نمیتونه منو به اندازه پیدا شدنت خوشحال کنه . لعنت . چرا اون ..................

 

 

+ نوشته شده در  14 Jan 2007ساعت 6:43 PM  توسط دریا  | 

دیروز ما رسما کانادایی شدیم . هوراااااااا . هرچند که واقعا مسخره است که آدم باید مملکت آبا و اجدادیشو ول کنه و یه جای تازه یه زندگی جدید رو با هزار بدبختی از صفر شروع کنه و بعدشم هورا بکشه . خیلی متاسفم که ماها اونقدر آزادی و آرامش خیال توی مملکت خودمون نداریم که از اینکه شهروند جای دیگه بشیم احساس خوشحالی کنیم . اما روز بزرگی تو زندگی ما بود و به یک انتظار چند ساله پایان داد . دروغ چرا اما من واقعا از اینکه کانادایی هستم بخودم میبالم . یک کشور وسیع که ته ته دنیاست . با فقط ۳۳ میلیون نفر جمعیت که مورد احترام همه دنیاست . یه جای خوب برای زندگی . جایی که من عاشقشم . جایی که خونه منه . جایی که میخوام تا ابد احساس خوشبختی و رضایت داشته باشم و بسازمش و حفظش کنم برای نسلهای آینده . جایی که اونقدر بمن آزادی میده  که من بتونم با هر دین و مسلک و اعتقادی مورد احترام باشم . من دراین کشور حق دارم . حق انسان بودن . من این گوشه دنیا ارزش دارم .

 

بهدونه هم دیروز حسابی ما رو جلوی اونهمه آدم حسابی شرمنده کرد . بسکه بلند بلند حرف زد و دستور داد و لوس بازی در آورد و خلاصه بیچارمون کرد . اه اه . اونقدر حرصم داده که گفتم گور بابای هرچی بچه . آی حرص خوردم . اصلا بچه چیه . حالم از این کلمه بهم میخوره . بگذریم که تا شب خوابید بازم عزیز شد و با دیدن عکساش شروع به قربون صدقه اش کردم . اصلا بچه بی زبون و آروم و بیشتر وقتا خواب خیلی بچه دوست داشتنییه .

توی ماشین در راه رفتن به مراسم درحالی که پشت پیش بهدونه نشستم و دارم تند تند بهش صبحانه اش رو میدم ، تازه یادم افتاده که من نه قسم نامه رو حفظ کردم و نه سرود ملی کانادا رو . خوبه که رشا خان اونارو پرینت گرفته بود . اونقدر هم هیجان و دلهره داشتم که کم مونده بود سکته کنم . آهنگ دالام دیمبویی هم که بلنده که بهدونه خانوم حواسش پرت نانای بشه و دهن لامصبشو باز کنه تا من بهش غذا بدم . والا اون چند خط سرود ملی رو بیست بار خوندم ولی نمیتونستم تمرکز کنم . آخرشم دعا دعا کردم که با بقیه بخونم که فقط دهنمو تکون بدم و فیلم بازی کنم . وقتی هم که رسیدیم ، تازه توی آسانسور یادم افتاده که اصلا قسم نامه رو ندیدم که توش چی نوشته . به رشا میگم جون من بگو چی بود . اونم میگه هیچی قسم بخور که به ملکه وفادار بمونی . همین . میگم درست بخون منو دق نده . همشو بگو که در باز شد و گفتن بفرمایین توی سالن . اول همه توی یه صف ایستادیم و مدارک لازم رو دادیم . بماند که موقع ورود با این مملکت یه کاغذ به اسم Record of Landing داده بودن دستمون که به هیچ دردی نمیخورد بجز همین مراسم که ماها توی اسباب کشیمون اونارو گم کردیم . دوباره هم ۶۰ دلار بابتشون پول دادیم که کپیشو برامون بفرستن اما هیچ نتیجه ای تاحالا نگرفتیم و پوله هدر . آرایشگر رشا از قبل بهش گفته بود که برین اداه پلیس و خبر بدین و اون شماره فایلشو بیارین که از شانسون دیروز اونو قبول کردن . جای قسم خوردن هم که اول یه کاغذ جولومون گذاشتن که همه چیز توش نوشته بود و باید امضا میکردیم .

بعدشم که یه قاضی پیری اومد و یک ساعت مخ مارو بکار گرفت . حرفاش قشنگ بودن اما با بهدونه که هی وسط حرفای اون پارازیت مینداخت و توی سالن به اون پرجمعیتی که همه ساکت ساکت نشستن کفشاشو درآورده بود و آویزون شده بود به چکمه های من و هی بلند بلند میگفت دررررر ( یعنی درشون بیارم ) که خانوم بپوشه و دیگه کلی ادای دیگه که آبرو برامون نذاشته بود میخوستم که هر چه سریعتر کارمون تموم بشه و ما فرار کنیم . مثلا قاضیه میگفت : کسی سوالی نداره و بهدونه داد میزد نه نه . همه هم میخندنین . یا قاضی داشت توضیح میداد که ماها همه باید بهم کمک کنیم . مثلا این دختر خانوم که کفشاش اینجا افتاده رو من باید کمک کنم و بهش بدم و لنگه کفش بهدونه رو آورد بهش داد . اینم بگم که ردیف اول درست جلوی آقای قاضی نشسته بودیم . بعدش قاضی خان هم مجبورمون کرد که قسم بخوریم که به ملکه وفادار بمونیم و قانونهارو رعایت کنیم و .... اونم به هر دو زبون انگلیسی و فرانسه . اون جمله های فرانسه که آخرش عجیب و غریب بودن و هیچکس نمیتونست تلفظ کنه رو همه یه چیز الکی زیر زبونشون میگفتن . آخرش که قاضیه میخواست دونه دونه مدارک سیتیزن شیپمون رو بده به دستمو و باهامون دست میداد ، گفت که این دختر شما ستاره شوی امروز بود .این لینک قسم نامه . اینم لینک سرود ملی کانادا . یه چیز جالبی که دقت کردیم ، این بود که بیشتر از هشتاد درصد حاضران چینی بودن . یک دونه دختر بود توی جمعیت بود که اونم دوست پسرش چینی بود . میگم چینی البته منظورم از کشورای چین و ژاپن و کره و تایوان و ..... بودن که از نظر ما همه یه شکلن . بزودی همه مردم کانادا ، چینی میشن . بسکه ژن لامصبشون قالبه و بچه ها همه شبیه اونا میشن  .

بعدشم که گازیدیم بسمت اداره پاسپورت . دیگه بهدونه واقعا خسته شده بود و نه چیزی میخورد و نه میتونست توی شلوغی بخوابه و اونجا اونقدر شلوغی کرد و آخرش داد و بیداد و کمی گریه کرد و باز کفشاشو به یه طرف پرت کرد که منو حسابی حرص داد . دلم میخواست توی رینگ بوکس بازی بودم که بزنم دک و پوز یکی رو درب و داغون کنم تا شاید کمی از این فشار عصبی کم بشه . دیگه حتی از اون لبخندای مصنوعی مصلحتی هم نمیتونستم بزنم . تا توی ماشین نشستیم ، دخترک بیهوش شد و زندگی بازم آروم و خوب . فقط سرم خیلی درد گرفته بود .

البته اصلا معلوم نیست که تا چند روز آینده پاسپورتمون آماده بشه و اصلا ما بتونیم بریم ایران . چون یه گره کوچولو توی کارمون پیش اومده . بماند .  

دیگه اینکه یه هفته ای میشه که سرما خوردم . اما مگه خوب میشم . بهترم البته . اما بدیش اینه که از امروز رشا و بهدونه هم ازم گرفتن و حالا دم رفتنی بساطی شده برامون . دخترک که گاهی سرفه های بدی میکنه . اصلا شایدم صلاحه که نریم . خلاص ( الان افسانه میگه این حرف خیر و صلاح نشونه تسلیمه ) آره بابا حوصله ام سر رفت از بدو بدو . اصلا شاید بهتره که این وسط زمستونی ، بتمرگیم خونمون  و عطای سفرو و به لقاش ببخشیم . ایران چیه . مردم میرن جاهای خوش آب و هوای داغ ، دم دریا و کیف میکنن و ما باید اینهمه پول خرج کنیم و یه شبانه روز تو راه باشم که خانواده میخوان بچمونو ببینن . والا با این بچه ای که من دارم ( ببخشید دخترم دیروز یکی که بهت گفت چه دوست داشتنی هستی ، من جواب دادم نمیدونم . الان برام مثل یه مانستر- دیو - میمونه) همون بهتر که کارمون درست نشه .

اما خدائیش دلم برای همه تنگه . خیلی زیاد . میخوام بازم بچه باشم و خودمو واسه خانواده ام لوس کنم . میدونم که مامان و بابام و دوتا خواهرا دارن ثانیه شماری میکنن واسه دیدنمون .

تورو خدا درست بشه و سفرمون هم سخت نباشه .

یه چیزی هم که چند روزه خیلی منو حرص میده اینه که وقتی من و بهدونه خونه باهمیم ، همه چیز خیلی خوبه . کلی باهم حال میکنیم . امان از وقتی که باباش باشه . اصلا منو آدم حساب نمیکنه . همش از دست من فرار میکنه و به باباش پناه میبره . حتی واسه عوض کردنش هم بیچارم میکنه . بیرون از خونه آنچنان به باباش میچسبه و از من فراریه و حتی بغلم هم نمیاد که انگار من مادر ناتنیشم و هر روز تنشو سیخ داغ میزنم . خیلی احساس بدیه که کسی که اینقدر عاشقشی اینطوری باهات رفتار کنه . دخترم بخدا من تورو از همه کس تو دنیا بیشتر دوست دارم . این اداها چیه که تازگی یاد گرفتی .

راستی از همه شما آدمای مهربون ممنونم که برام کامنت میذارین . مرسی از اینهمه محبت و انرژی مثبت . من عادت دارم که به دونه دونه لینکها سر بزنم و نوشته هاتونو بخونم . ببخشید این چند وقته اونقدر گرفتارم که نتونستم تک تک ازتون تشکر کنم  . همین دیگه .

دوستون دارم . دلتون خوش

 

+ نوشته شده در  12 Jan 2007ساعت 1:57 PM  توسط دریا  | 

فردا یه روز خیلی حیاتی تو زندگی ماست . خیلی فکرمو مشغول کرده . نگران کارامون هستم . برای اولین بار از همه دوستای وبلاگی عزیزم میخوام که برام انرژی مثبت بفرستن که خیلی بهش احتیاج دارم .

دیگه اینکه انگار آه بقیه مردم کانادا که زمسوتای وجشتناک سردی دارن ، مارو گرفته . کل کشور هوا مثل بهاره . اونوقت اینجا یا بادهای وحشتناک و طوفان داریم و یا هرچند روز یه بار برف . مردم خیلی مناطق هم برق ندارن . لامصبا تو اخبار هواشناسی هم الکی میگن هوای فردا بارونی با احتمال چند سانت برف و بارون . اونوقت صبح پامیشی میبینی که بیشتر از سی سانت برف همه جارو پوشونده . بگذریم که خیلی خوشگله . اما بسه دیگه . شهرمون کچل شد بسکه درختاش از باد و برف شکستن . همین حالاشم پارک معروف شهرمون ( stanley park ) حسابی منظره رقت باری پیدا کرده و بیشتر از دو میلبون دلار خرج بازسازیشه !  خیلی ناراحت میشم وقتی که از بغل این پارک رد میشم . من عاشق طبیعتشم و الات بیشتر درختای عظیم و سربفلک کشیده اش شکستن . واقعا منظره ناراحت کننده ای داره .

چند وقت پیش تو اخبار داشت میگفت که تو فصل زمستون خیلی از مردم مخصوصا اونهایی که درحاشیه شرق و غرب کشور زندگی میکنن ، دچار افسردگی فصلی میشن . خوب اینکه چیز تازه ای نیست . اما نشون داد که یک وسیله ای در بازار هست که دارای لامپ خورشیدیه و با استفاده حدود یک ساعت در روز میتونه بیشتر عوارض جانبی حاصل از افسردگی فصلی رو از بین ببره . فقط لازمه که درحال مطالعه یا هر کار دیگه ای که انجام میدین ، نورش رو تا مدتی روی صورتتون فوکوس کنین . اینم یکی از لینکهاییه که تو اینترنت پیدا کردم . لینک خبر اصلی رو ندارم .

و اما خبر های جدید از بهدونه ورووجک ،سلطه طلب ،بعضی وقتا شیرین و همیشه زورگو . چند روز پیش یه اتفاق جالب افتاد . تو راه رفتن به مرکز خریدی بودیم و بهدونه روی چرخ خرید نشسته بود . شلوارایی که الان توی ۱۹ ماهگی میپوشه ، همه مال ۲۴ ماهه ها هستن . بهش گفتم دخترم تو خیلی قد بلندی . شلوارات فکر کنم دوماه دیگه برات کوتاه شده باشن . به کی رفتی . بعدشم بهش گفتم من یه عمه و یه عمو دارم که قد بلندن . دیگه اینکه بابای تو یه داداش داره که اونم قد بلنده . شاید به اون رفتی . یک دفعه بهدونه گفت اردن . ااااا باور نمیکنم که معنی کلمه داداش بابات رو فهمیده باشه . البته بگم که منظورم عمو اردنش نبود و یه عموی دیگه اش بود که ایرانه . اما کلا واسه ما خیلی تعجب آور و جالب بود .

امروز هم عکس عموشو دید و گفت اردن عینه ( عینک ) تاب ددر و چندتا بوس هم نثار عموش کرد . بچه ام از عموش اینا یادشه که عینک میزد و باهاش تاب بازی میکرد و ددر میرفتن . عینک هم واسه این یادش مونده که تا عموش عینکشو برمیداشت ، دختر ما لب ورمیچید و غریبی میکرد و گریه اش میگرفت ! عموشو بدون عینک نمیشناخت !

اینروزا هرچی که بگم ، اونم تکرار میکنه . البته به همون زبون نصفه نیمه . اما بازم خوبه . خیلی بانمکه . بیشتر کلمات رو درحد قابل فهمی میگه . هرکسی دوروز باهاش بچرخه ، زبونشو خوب میفهمه . اما همچنان زورگو و یه پا رئیس . غذاخوردنش هم که دق

 

مارو از دعای خیرتون محروم نکنین . مرسی . خوش باشین

 

+ نوشته شده در  10 Jan 2007ساعت 3:25 PM  توسط دریا  | 

سلام به همه وبلاگ خونای عزیز . این اولین پست شنگولی من در سال ۲۰۰۷ هست که قراره یه پست باشه پررررر از عکس .

این چند وقت همونطور که میدونین حسابی مشغولیم . عموی بهدونه که پیشمونه و بهدونه دیگه هیچی جز اردن اردن نمیگه . مارو دوروزه فروخت رفت پی کارش . دیگه نه به ننه باباش بوس میده و نه بغل میاد و نه خلاصه هیچی . عموش که باشه دیگه محل سگ ماهم نمیذاره . همچین بلاچه خودشو واسش لوس میکنه که بیاین و ببینین .

خلاصه سال ۲۰۰۷ شروع شد با یک عالمه دوستی و عشق و شادی . با چند تا دوست خوب سال رو تحویل کردیم .صد البته یه شامپاین سرخ هم بمناسبتش باز کردیم و نوش جان کردیم . همش هم به گشت و گذار و ددر و دوست دوست بازی گذشت . دیگه دیشب بقول اینجاییا هنگ اوور بودیم . بسکه شبا دیر خوابیدیم و صبحها کله سحر بیدار شدیم .

بهدونه هم که یا بازی میکنه و یا شلوغ بازی و یا هیچی غذا نمیخوره و یا تا وقت گیر بیاره لخت میشه و کت و کاپشنشو میخواد تنش کنه که بره ددر یا کفش پاشنه بلندای منو پاش میکنه . خلاصه که خونه همش شلوغ پلوغه و هر چقدرم زحمت بکشم ، مرتبیش به یک ساعت هم نمیرسه و شبها انگار که بمب توش ترکیده .

یه چیز کوچولو هم میخوام بنویسم . دیروز برای Brunch ( یه چیزی تو مایه های صبحانه دیروقت و ناهار زودهنگام ) با چند تا دوست خوب اولین رستوران سال نو رو رفتیم . من بعدش فکر کردم که خیلی آدم خوشبختی هستم که دوستای به این ماهی و عزیزی دارم . همیشه اعتقاد دارم که هر آدمی به دلیلی وارد زندگی آدم میشه . ناخواسته توی زندگیمون و شادی و غممون یک سهمی داره . از هر آدمی میشه خیلی چیزا یاد گرفت و من هرکسی رو همونطوری که هست دوسش دارم . بی هیچ تغییر . دلم میخواد آدمایی که برام عزیزن ، تا ابد تو زندگیم بمونن .

عکسها چندتاش مال آکواریوم ونکووره که قسمتیش رو برای بچه ها درست کردن و بچه ها میتونن به گیاهان و حیوونات دریایی دست بزنن و همه چیز رو عملی تجربه کنن . چند تا از عکسها هم مربوط به یکی از پارکهای ونکوور به اسم کوئین الیزابت هست که یک قسمت سرپوشیده داره و محل پرورش گیاهان مناطق استوائی و پرنده هاست . اون طوطی سفید توی آخرین عکس ، از طوطی های خیلی معروف شهره . بسکه شیرین زبونی میکنه . اولش میگفت : ha ha ha . hi charlie ( اسمش بگمونم چارلی باشه ) بعدش که کمی خودشو لوس کرد و ما ازش یه عکس گرفتیم ،  یک دفعه جنی شد و شروع کرد جیغای بنفش کشیدن و گوشمون رو داشت کر میکرد . بهدونه هم اونقدر ترسیده بود که با صدای بلند گریه میکرد و تمام تنش میلرزید . آخرش آروم شد و هی میگفت I'm sorry . اونقدر خوشگل و بانمک و دوست داشتنی بود که دلم طوطی خواست .

این هم لینک آکواریوم ونکوور و همینطور این هم لینک پارک کوئین الیزابت برای اونایی که دلشون میخواد بیشتر در موردشون بدونن .

خوش باشین و سال خوبی داشته باشین .

 

 

+ نوشته شده در  2 Jan 2007ساعت 5:10 PM  توسط دریا  | 

دوخط بنویسم و دربرم . اینروزا نمیتونم زیاد وبلاگ بازی کنم ، چون عموی خیلی نازنین و دوست داشتنی دخترم که میشه داداش رشا اومده برای تعطیلات پیشمون و مشغول هستیم . یه ده روزی هم میمونه . واسه همین زیاد وقت نوشتن ندارم .

دیگه اینکه گزارش بدم که امروز از کله سحر دخترمو انداختم سر باباش و گفتم بای بای . رفتم که رفتم و رفتم خرید boxing day . برای ایرانیای عزیز که شاید ندونن بگم که روز بعد از کریسمس که میشه ۲۶ دسامبر ( مرسی از دوست خوبی که یاد آوری کرد ) روزی هست که خیلی از فروشگاهها جنسهاشونو یه تخفیف اساسی میذارن و همه مثل مور و ملخ میریزن دبخر . بطرز وحشتناکی شلوغ بود . اونقدر راه رفتم و تو صف واسه توی مغازه ها رفتن و تو صف امتحان لباس و تو صف پرداخت پول و تو صف دستشوئی و تو صف غذا و ..... ایستادم که دیگه نا نداشتم . حتی ناهارمو هم ایستاده لمبوندم . اما از اونجایی که خیلی هم سگ جون تشریف دارم بازم دلم نمیومد رضایت بدم و برگردم سر خونه و زندگیم . تا اینکه عصری رشا زنگ شد که زن کجایی . مردونه میخوایم بریم بار بشینیم آب شنگولی بزنیم تو رگ . بیا بچه رو تحویل بگیر که دیگه مجبور شدم از رو برم و برگردم و به امر شریف بچه داری و خونه داری بپردازم . تا خونه هم دبگاز که آق رشا خلقشون تنگ نشه و نگه که وای چرا اینقدر پول به آت و آشغال میدی و منو ورشکسته میکنی . خدائیش بیشتر چیزایی که خریدم اصلا تخفیف نداشتن . بجز به کیف خیلی خوشگل که صد دلاری توش سود کردم . البته اگر بشه اسمشو سود گذاشت . خلاصه الان حسابی شنگولم و دلم میخواد مثل همیشه رشا بیاد و من خریدامو دونه دونه تنم کنم و باهاشون قر بدم و بعدم دونه دونه دربیارم و ..... همین دیگه .

راستیییییی قربون شکل شما خواننده ها بشم . خوبه که من چیزایی که مینویسم همشون حرفای صدتا یه غازه . الان دیدم که این چند وقته اخیر کلی خواننده جدید میان اینجا و روزی تعداد خواننده های وبلاگم به ۷۷۱ نفر میرسه . این یعنی خیلییییییییییی . ببینم همتون میاین اینجا که ببینین بهدونه هرهفته چه گلی به سر ما میزنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از بهدونه هم خبر خاصی نیست . جز اینکه کمی با عمو جونش جور شده . میره پیشش وامیسته و با لطافت و صدایی بس نازک  و اردن (با تشدید میگه ها که یه چیزی تو مایه های مخفف اسم عموشه ) و بعدشم یا میگه نانای و یا baby که عمو اردن براش از لپتابش یه آهنگی بزاره یا عکس بچه ای چیزی نشون بده . هنوز کمی ازش حساب میبره و زیاد با لپتابش ورنمیره . بهش بوس هم نمیده . دیگه اینکه این چند روز اخیر خیلی به در آوردن لباساش علاقه پیدا کرده و هی لخت میشه . یه جا خوندم که تو این ماه بچه ها همینطوری میشن و کم کم در آوردن و تن کردن لباسهارو یاد میگیرن .

آخرین خبر هم اینکه سنتا ( بابا نوئل ) یک عالمه برای هممون کادو آورده بود . دستش درد نکنه اما  کادوهای من که همشون واسم گشاد بودن . انگار سنتا منو  گردالی میبینه . فکر کنم اون شوکولاتهارو واسه من آورده بود که تپلم کنه . بگم که  اصلا قصد تپل شدن ندارم که اون کادوها اندازه ام بشن . اینروزا تو بیشتر وبلاگا که میرین ، میبینین که  کک لاغر شدن افتاده تو تنبون وبلاگیای عزیز . همه ماجراهای قهرمانانه تیکه شدنشونو مینویسن . ماکه کارمون از اینحرفا گذشته و پیر شدیم و دیگه کسی نیگامونم نمیکنه . هی هم چپ و راست واسه وبلاگیا کامنت میذاریم که فلانی تو که تیکه ترینی . لاغر نشو تپل خوبه . یه پرده گوشت لازمه . اونم مخملیش . تو دست بیاد . اینو میگیم که چون خودمون ازمون گذشته و دیگه رو دور نیستیم ، نمیخوایم بقیه تیکه بشن و کار و کاسبی ما از رونق بیوفته . اما کو گوش شنوا . اینبار همه انقلاب کردن اساسی . پیش بسوی خوش هیکلییییییییییییییییی

 

دوستون دارم خیلی زیاد . تا آق رشا نیومده برم ببینم میتونم تو وبلاگ دوستای تیکه عزیزم کامنت بزارم . 

 

+ نوشته شده در  26 Dec 2006ساعت 11:8 PM  توسط دریا  | 

 من نزدیکهای عید که میشه یک هیجان و دلشوره و یک عالمه عشق و هیجان رو درونم احساس میکنم . الان همون احساس رو نسبت به کریسمس و سال نوی میلادی دارم . همونطوری لحظه شماری میکنم . همونطوری از شدت فوران احساسات ، اشک بچشمام میاد و همونطور دلم میخواد که با عشقم شادیامو تقسیم کنم . میخوام که وقتی سال نو میشه ،تو چشمای تبدار من اوج هیجان و شادی رو بتونه ببینه . میخوام که تند تند دعاها و آرزوهای قلبیمو که میخوام تو سال آینده بهشون برسم رو بخونم . میخوام که تو اون لحظه خودم و خودش باشیم و سال رو با یک عالمه شادی شروع کنیم . میخوام که همه چیز تو اون لحظه کامل و بی نقص باشه تا سال جدید رو بدون نقص شروع کنیم . میخوام که تو سال جدید مثل همیشه عاشق باشیم . میخوام که همه دنیا رو با عینک خوشبینی ببینم . میخوام که بازم از هرچیز کوچولویی یک عالمه خوشحال بشم . هرچند که گاهی تا سرحد مشنگ بودن ، احمق جلوه کنم . میخوام که بتونم محبتهای دیگران رو چند برابر جبران کنم .

برای همه شما آدمای خوب هم که اطراف این کره خاکی زندگی میکنین ، سلامتی برای خودتون و عزیزانتون رو آرزومندم . امیدوارم که همتون از ته دل شاد و شنگول و با انرژی باشین . خوب دربیارین و خوب هم خرج کنین . مالتون برکت داشته باشه . اونقدر که محتاج هیچ کسی نباشین و وقتی شب بخواب میرین نگران فرداتون نباشین .

روز کریسمس امسال مصادف با نوزده ماهه شدن دختر ماست . امیدوارم که سال خیلی خوبی برای همه مردم دنیا باشه . سال ۲۰۰۷ ، ای خوک عزیز خوش اومدی

اینم یه ویدیو کلیپ خوکی 

 دوستون دارم . دلتون شاد شاد

 

+ نوشته شده در  24 Dec 2006ساعت 4:54 AM  توسط دریا  | 

آره دیگه مگه میشه یه بازیی براه باشه و منم خودمو نندازم وسط معرکه . این بازی از اینجا شروع شده . اما اینکه  تهش بکجا ختم میشه اطلاعی ندارم . هرچند که بنظر من باحالتر بود که مثلا چندتا راز رو که تاحالا بکسی نگفتین بگین و یا یه چیزی تو مایه های بازی dare.... مثلا همه بیان و چندتا حدس جانانه راجع بطرف بزنن و وبلاگ نویس عزیز  بگه که کدومشون رو انجام داده و کدوم رو نه . اگه بمن باشه خودم یک عالمه بازیای مهیج راه میندازم .

حالا بنا به درخواست هاله جون و ایده جون و ملودی جون باید  ۵ تا مورد از خودم بگم که تاحالا تو وبلاگم نگفتم . مورد که زیاده  . الان اینا یادم هست

۱. ......

۲. بچه که بودیم ، سرظهر که مامانه میخوابید میرفتیم یک عالمه آسپرین بچه برمیداشتیم . از اون صورتیای ترش . بعد وقتی مامان میخوابید اونها رو عین نقل و نبات مینداختیم بالا . به خواهرم نصف خودم میدادم . خوردنشون خیلی کیف میداد .

۳.......

۴. خیلی سریع عصبانی میشم . وقتی میگم عصبانی یعنی اونجوری که همه موش میشن و زیر میز قایم میشن . قاط میزنم اساسی . اما این جوش آوردن واقعا چند ثانیه بیشتر طول نمیکشه . سریع فسم میخوابه و همه چیز تحت کنترل درمیاد و منطقی حل میشه .  

۵. من خودمو یک طراح و یک هنرمند باسلیقه میدونم . اونقدر خونه تنها بودم که از هر چیزی میتونستم کاردستی درست کنم . شاید بخاطر تمام سالهای تنهاییم بوده که خیاطی و گلدوزی و نقاشی و گل چینی و طراحی لباس و خیلی کارای هنری  دیگه رو درحد خوبی بلدم . تو تمام زندگیم دوتا آرزو بیشتر نداشتم . یا اینکه طراح لباس بشم و واسه لگر فیلد کار کنم و یا یه انیماتور حسابی بشم و واسه کمپانی دیزنی کار کنم .  

 

شماره ۱ و ۳ بدلایل غیر اخلاقی بودن حذف شدن . ببخشید . اونایی که خوندن پیش خودشون بمونه و حرفی ازش نزنن . خوب . حالا جاشون براتون دوتا نکته بیمزه از خودم مینویسم . یکیش اینه که مممممممم بابا هرچی یادم میاد ۲۱ سال ببالاست . بذارین فکر کنم . آهان . مثلا اینکه من جغد شبم . تازه نصف شب که میشه آی شنگول میشم . آی با انرژی میشم . دلم میخواد تا صبح بیدار بمونم . الکی خودمو مشغول میکنم و اصلا گذشت زمان رو نمیفهمم . روزای عادی که معمولا زودتر از ساعت ۳ نمیخوابم . هرشب هم عهد میکنم که از فردا شب آدم میشم . هی هم به رشا اصرار میکنم که منو بزور ببر بخوابون . اما متاسفانه اون زورش بمن نمیرسه .

دیگه اینکه مامان من بچه هاشو از همون موقع که خیلی کوچولو بودن با قاشق گنده غذا میداد . فکر کنم زیاد حال و حوصله یک ساعت وقت هدر کردن واسه غذا دادن رو نداشته . واسه همین به ما با قاشق گنده میداد که زودی قال قضیه رو بکنه . واسه همین ماها هممون دهن گنده هستیم . من یادم میاد حتی راحت میتونستم با ملاقه سوپ بخورم . سالهاست البته دیگه تا این حد دهنمو گشاد نکردم  و در ظاهر هم چیزی دیده نمیشه . یه چیزی مثل بقیه آدما . دخترم دخترای قدیم . همه دهن غنچه ای . اما خوب عملا این مدل دهن خیلی بیشتر کارایی داره تا اونایی که نمیتونن دوسانت بیشتر بازش کنن و زودی خفه میشن .

برای حسن ختام هم عکس چند تا از تابلوهایی رو که با برگ و گلهای خشک شده درست کرده ام  رو میذارم

 

۵ نفری رو هم که باید معرفی کنم اینها هستن :  سوسکی - 40 تیکه - نارنج - هنگامه - نسرین

 

+ نوشته شده در  23 Dec 2006ساعت 1:0 AM  توسط دریا  |