تبليغاتX
پری دریائی

پری دریائی

هوس کردم این لینکها رو بذارم تا ببینین و حالشو ببرین . اما توجه داشته باشین که بدرد آدمای جانماز آبکش نمیخورن و تنها دلیل گذاشتنشون ، آموزشی بودنشونه . خوش باشین

شرمنده ایرانیای عزیز که انگار این سایت Youtube براشون فیلتره 

 

این لینک یه تبلیغ جالب:

http://www.youtube.com/watch?v=mtda0kefGXs

این لینک هم بدرد پسرایی میخوره که هم میخوان سسسکی مسکی بشن:  

http://www.youtube.com/watch?v=NiwiRFDdhiE

http://www.youtube.com/watch?v=YP9NVNUE9NI&mode=related&search

اینم از مزایای استفاده از کاند...  مممم فارسیش چی میشه ( پوشش لاستیکی محافظ برای عضو شریف آقایان ) :

http://www.youtube.com/watch?v=D76SMAe84B8&NR 

http://www.youtube.com/watch?v=ChtFXfkaw8s

http://www.youtube.com/watch?v=_VP4z2UDkIA&mode=related&search

http://www.youtube.com/watch?v=M3DrP3bHlYE&mode=related&search

http://www.youtube.com/watch?v=iATRoTxASwQ&mode=related&search

http://www.youtube.com/watch?v=E_25R-mjADE&mode=related&search

http://www.youtube.com/watch?v=rpZz3h2bSe0&mode=related&search

 اینم یکسری از تبلیغات ممنوع شده از پخش ( banned commercials ) :

http://www.youtube.com/watch?v=cUEkOVdUjHc

http://www.youtube.com/watch?v=LE_Ezm0X5C8

http://www.youtube.com/watch?v=nb3mshCWmgA

http://www.youtube.com/watch?v=jdUP3dtRynk

http://www.youtube.com/watch?v=9ii7N0Vdr-M

 

+ نوشته شده در  19 Feb 2007ساعت 2:56 PM  توسط دریا  | 

مدتیه که این بحث رضایت درونی فکر من رو بدجور مشغول کرده .

من خودم یه آدم معمولی . اما از همه داشته ها و نداشته هام راضی هستم . میدوم که اون چیزایی رو که ندارم ، یا لایقش نبودم و یا به وقتش بدست میارم . اما نمیتونم هضم کنم طرز فکر کسی رو که همه نعمتهای دنیارو در اختیار داره ، اعم از قیافه و تیپ و تحصیلات عالی و همسر عاشق و بچه سالم و شغل پردرآمد و خلاصه همه اون چیزایی که خیلیا حسرتشو دارن و بازهم واسه هرچیزی غر میزنه . اصلا این رضایت درونی از چه چیزی سرچشمه میگیره ؟ یعنی یه چیزیه که تو خون آدمه ؟ عملا میبینم که از صبح تا شب هم به طرف تلقین مثبت کنی ، بازم فقط اون قسمت کوچولوی خالی لیوان رو میبینه . اصلا این بخاطر اینه که طرف منفی گراست ؟ بخاطر اینه که واقعا لایق داشته هاش نیست و تا اونا رو از دست نده ، قدرشونو نمیدونه ؟ یا نه برعکس ، اون خودشو لایق چیزای بهتر میدونه . اینایی که داره براش کافی نیست ؟ آیا هیچ وقت هیچ چیزی برای این آدم کافی و رضایت بخش میشه ؟ من نظرم اینه که آدمای ناراضی رو توی خود بهشت هم که بندازین ، بازم غر غر میکنن . آیا خود این آدما میدونن که چقدر در طول سالها ، انرژی اطرافیانشونو هدر میدن ؟ میفهمن که چقدر روحیه بقیه رو خراب میکنن ؟ میدونن که .....................

اصلا آدمایی که رضایت درونی ندارن ، میدونن که مشکلشون چیه ؟ چرا همه چیزای خوب دنیا هم واسشون مشکله ؟ چرا همیشه از کاه یه کوه میسازن ؟ چرا میگن که دست به هر چیزی میزنن ، به خنسی میخوره ؟ درحالیکه درعمل میبینی که طرف همیشه برنده است .

 

راستی قدر نعمتهایی رو که دارین میدونین ؟؟؟ آیا وقتی توی آینه نگاه میکنین ، همش دنبال خوشگلیهای صورتتون هستین ؟ هیچ وقت فکر کردین که همین که هرکدومشون دارن کارن کار میکنن و بشما سرویس میدن ، چه نعمت بزرگیه ؟ اصلا همین که شما لایق نفس کشیدن و فکر کردن و انسان بودن شدین ، آیا همین بزرگترین نعمت نیست ؟ همین زنده بودن و دیدن دنیای به این قشنگی خودش نعمت نیست ؟

الان همتون میگین برو بابا تو هم دلت خوشه .

اگر دوست داشتین برام نظرتون رو درمورد رضایت درونی بنویسین . ممنون از همتون . دلتون خوش باشه . اونم از ته تهش

 

+ نوشته شده در  17 Feb 2007ساعت 3:20 PM  توسط دریا  | 

با تاخیر روز ولنتاین رو به همه آدمای عاشق تبریک میگم . امیدوارم که همتون همیشه همیشه عاشق باشین و کسی رو هم درکنارتون داشته باشین که شما رو تاج سر خودش بدونه و تا ابد دوستون داشته باشه .

 

ما که ولنتاین رو بجای دیشب ، پریشب یه جشن کوچولوی دونفره گرفتیم . دیدیم هردومون شنگولیم . گفتیم چرا الان نه . ایندفعه هم مثل همیشه بساط گل های قرمز و کادو و خامه و توت فرنگی و .... بود . رشا مثل همیشه یک بطری شامپاین سرخ گرفته بود و توی گیلاسهامون رو هم شاهتوت انداخته بود . همون برای تکمیل باقی شبمون کافی بود . میگم به این لینک هم یه نگاهی بندازین . البته نه اینکه ما از این لباسای بی ناموسی بپوشیم ها .   نه بابا ماها تو خونه هم حجابمون رو رعایت میکنیم . همینطوری گفتم نگاهش کنین دلتون باز شه . یه خورده گاهی آدم زندگیشو ادویه دار کنه بد نیست ها . امتحان کنین .

دیگه همین زیاده عرضی نیست جز اینکه خیلی ممنون از اینکه همتون نظرتون رو درمورد عکسا نوشتین . دیدم که اونقدر عکس میذاشتم که انگار شورش دراومده بود و همه صداشون بلند شده بود . اونم چشم . دیگه یا عکس نمیذارم و یا اگر خیلی هوس کردم یه دونه خیلی کوچولو . خوبه ؟! اما عجیبه که آمار وبلاگم چیز دیگه ای نشون میداد و اینباری که عکس گذاشتم ، ۷۴۳ نفر از وبلاگم دیدن کردن !

راستی پریروز وقت ارتودنسی داشتم . این ارتودنتیست من یکی از اون معدود آدماییه که واقعا از ته دلم میخواستم که جاشون باشم . یه زن خوشگل قدبلند با یه زبون خیلی خیلی چرب و نرم و مهمتر از همه یک زن خیلی موفق . پول دنیارو داره درمیاره پدر سوخته . دوتا مطب تو بهترین جاهای شهر داره . درکل هر دوماه یه بار، دستیارش نیم ساعتی الکی سیمهای دهن آدمو سفت و شل میکنه و هر دفعه هم عوض اینکه مشکل اولیه رو درمان کنه ، کلی به مشکلات آدم اضافه میکنه و همینطوری الکی الکی هرماه از حساب آدم چند صد دلاری برمیداره . کار به این میگن والا . یه رسید برای کارای مالیاتی سال گذشته ازش گرفتم و دیدم که تو همین مدت کوتاه تاحالا بهش ۳۴۳۰ دلار پول دادم ! هنوزم هیچی به هیچی . حالا ایناش بکنار . تو مطبش هزار کار دیگه مثل تزریق بوتوکس و ... هم میکنه . واقعا چی میشه که تا وقتی آدم جوونه ، سرش با کونش بازی نکنه و حسابی درس بخونه .

 

دیگه اینکه اگر علاقمند به دونستن تاریخچه روز ولنتاین هستین ، به این لینک نگاهی بندازین .

 

 

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی             کایام گل و یاسمن و عید صیامیست

 

+ نوشته شده در  15 Feb 2007ساعت 5:7 PM  توسط دریا  | 

از رشا میپرسم که بنظرت اینکه من وبلاگ مینویسم بده ؟ تو زندگی شخصیمون تاثیر بدی داره ؟ یا اینکه از بهدونه عکس میذارم ؟ میگه فکر نکنم . 

نمیگم اونی رو که توی دلمه . اونی که توی دلمه اینه که منو  جوری بار آوردن که دنیای تاحدی محدودی دارم . تو انتخاب دوستامون خیلی دقت بخرج میدم و هرکسی به خونه ما راه نداره . دوستامون آدمای خیلی نازنین و با شخصیتی هستن که همه از لحاظ فکری و مالی و طبقه اجتماعی درحد خودمون هستن . همه آدمای خیلی صادق و بی غل و غش . همه تحصیلکرده و زحمتکش . همه اهل حال و خلاصه همه جوره پایه . اما اینطوری نیست که درخونمون باز باشه به روی هرکسی که از راه میرسه . وقتی آدم وبلاگ مینویسه و یا عکس از عزیز ترین آدمای دورو برش میذاره ، اونم توی این دنیای اینترنتی ، عین این میمونه که روزی حداقل ششصد هفتصد نفرو همینطوری راه بدی خونه ات . یعنی هرکسی سرشو بندازه پائین و سرکی توی زندگیت بکشه .

توی وبلاگ مامانایی که باهاشون دوست هستم که میرم و عکس بچه های یکی از یکی قشنگترشون رو میبینم ، با تمام وجودم از دیدن بزرگ شدنشون و شاد بودنشون و سالم بودنشون ، خوشحال میشم  و این انگیزه ای میشه برای گذاشتن عکسها . اما وقتی هم که توی وبلاگ بعضی از دوستای عزیزم میرم و میبینم که دیگه عکسی نمیذارن و دلایل کاملا منطقی هم دارن ، منم پشیمون میشم و میگم که شاید اینطوری بقول دردونه ماها بچه هامون رو از لحاظ اجتماعی آسیب پذیر میکنیم .

حالا خواهشم اینه که لطفا نظرات خودتون رو درمورد گذاشتن و نگذاشتن عکس برام بنویسین . ممنون

 

خوب نوبتی هم که باشه نوبت نوشتن از بهدونه شر و شیطون و مهربون و احساساتی ماست . شاید بهتره از اول بنویسم که توی راه چه آتیشی سوزوند و خیلی کم توی هواپیما خوابید . تا فرانکفورت که از شانسمون بهمون چهارتا صندلی خالی داده بودن که خیلی راحت بودیم و واسه بهدونه هم کلی اسباب بازیهای مختلف بوده بودیم و حسابی بازی کرد و ریخت و پاش . انگار که خونه خاله است . اما از آلمان تا ایران جامون خیلی تنگ بود و دیگه جونمون داشت درمیومد . دیگه اینکه بعد از مدتهای مدید بهدونه باباشو تمام وقت در اختیار خودش داشت و حسابی بهش چسبیده بود و تمام روزای اول ، همه فکر و ذکرش ددینش بود و چسبیدن بهش .

دیگه اینکه  اصلا و ابدا توی تخت خوابی که مامانم براش خریده بود  ، نخوابید و خودشو سیاه کرد که اصلا توش نره . نتیجه این شد که یه تخت دونفره که توی اتاق مابود رو دورشو پتو متو گذاشتیم که نصف شبی پرت نشه پائین و اون تو میخوابید . ( آخه روی زمین اصلا نمیخوابه و پامیشه و میره دنبال بازی ) اما بدیش این بود که خودش نمیخوابید و حتما باید هردو ماها باهاش میخوابیدیم و اونم یعنی دوساعت تمام کشتی قبل از خواب و ... گاهی  خودمو میزدم به خواب و نفسهای عمیق میکشیدم که مثلا خوابم و اونم ادای منو درمیاورد و یا دستشو میکرد توی همه اعضای صورتم و یا مدام لباش غنچه بود و ماچهای بادکشی میکرد و یا .... خلاصه بساطی داشتیم . بیچارمون میکرد . دیگه ماها از نفس میوفتادیم و بیهوش میشدیم و نمیفهمیدیم که خانوم کی خوابش میبره .

خوابش که میبرد ماها فلنگو میبستیم و میومدیم بیرون . آخرها خودم فقط میخوابوندمش . اما صبحها هم ساعت حدودای پنج بیدار میشد و میرفتم پیشش که گاهی بعد از کمی بازی و خوردن شیری چیزی ، کمی میخوابید . یه روز اما اونقدر مریض بودم که اصلا صداشو نشنیدم  وباعث شد که خودش بخواب بره و از اون ببعد تا ساعت نه و ده میخوابید و تازه بعدش من نگران میشدم که چرا اینقدر میخوابه و آیا حالش خوبه یا نه

دیگه اینکه سه روز اول اصلا لب به غذا نزد . شب سوم برای شام فقط دو قاشق ماست خورد . دیگه اشکم در اومده بود . نه که همیشه دوتایی هستیم و درکمال سکوت بهش غذا میدم . عادت به شلوغی اونجا نداشت . بطرز وحشتناکی هم انرژی میسوزوند و سرعت دویدنش شده مثل جت . یه چیزی میگم ، یه چیزی میشنوین . با بچه ها جور شده بود و اونقدر بازی میکرد که از نفس میوفتاد . باعث شد که عجیب لاغر بشه و تپلی پاهاش دقیقا نصف شد . بعد از اینکه مریض هم شد ، دیگه از غصه ام نمیتونستم نگاهش کنم و ناراحت نشم . زیر چشماش گود افتاده بود و دورش قرمز و رونگ و رو پریده و خیلی حیوونکی دیده میشد . همه میگفتن وقتی که برگردین درست میشه . اما اونجا که خیلی ناراحت بودم . بسکه من زحمت این بچه رو کشیدم و همه زحمتهام در عرض دوهفته شد پشم .

 دیگه اینکه اگر یه ماه دیگه میموندیم من مطمئن هستم که دخترم عین بلبل حرف میزد . توی این مدت هم خیلی کارای بامزه ای یاد گرفته  . یاد گرفته کیو کیو کنه و دماغ هرکسی رو دست بزنه و بگه بیب و اسم همه اعضای تنشو بگه . اونم به دو زبون ! همه کلمات رو به طرز قابل فهمی تکرار میکنه . از یک تا ده رو اگر بگیم ، اونم تکرار میکنه . ارتباط باهاش خیلی لذت بخشه . هرکاری رو که ازش بخوام برام انجام میده . دیگه آدرسهای پیچیده رو هم خوب میفهمه . مثلا بهش بگم برو فلان اتاق و فلان چیز رو از توی فلان جا بیار و بعدشم اینکارو باهاش بکن . درعرض سه سوت اون کارو انجام میده .

یک چیز جالب هم اینه که حافظه خیلی خوبی داره . دیروز که برده بودمش پارکی که توی تابستون اونجا آب بازی میکرد ، سریع یادش اومد که کدوم وسیله های بازی آب داشتن و هنوز نرسیده هی آب آب کرد و رفت انگشت توی همه اون سوراخها کرد که چند قطره آب دربیاره . همه آدمایی که تو مسافرت دیده رو هنوز یادشه .  واسه همه هم یک داستان چند کلمه ای داره . خلاصه مثل برق داره بزرگ میشه . خیلی قد کشیده و هرچی بیشتر میگذره هم خیلی احساساتی تر میشه . اونقدر مهربونه و محبت نشون میده و دم به دقیقه بوس میکنه و ناز میکنه و بغل میکنه که ایران که بودیم همه میگفتن واقعا بچه خوش اخلاق و مهربونیه . فقط دلش میخواد از صبح تا شب باهاش بازی کنن و بخنده و نخوره و بدو بدو کنه .

ایران واقعا بهش خوش گذشت . واقعا وقتی آدم دورو برش پر از آدمای مهربونه ، مزیتی که داره اینه که اصلا نمیفهمه بچش کی بزرگ میشه و هیچ جوری بهش سخت نمیگذره . فقط چند تا کار بد هم اونجا یاد گرفته . چون همه لوسش میکردن و هیچی بهش نمیگفتن و به روش میخندیدن ، اونم گاهی گاااااز میکیره وحشتناک . البته وقتی که واقعا خرکیف باشه و تا سرحد جنون داره بهش خوش میگذره . دیگه اینکه تا یه جیغ میکشید ، هرچی میخواست بهش میدادن . حالا هم فکر کرده میتونه با بلند کردن صداش مارو بترسونه که دارم روش کار میکنم که این کارا فایده ای نداره و من ازش حساب نمیبرم .

 دیگه اینکه ظهر ها هم خودش نمیخوابه و من باید رو زمین دراز بکشم تا خوابش ببره . بهش میگم چشماتو ببند و بخواب . اونم انگشتاشو میذاره جلوی چشماش و یواشکی از لاشون منو نگاه میکنه و نفسهای عمیق میکشه که مثلا خوابه . وقتی هم که میبینه که مثلا من خوابم ، شروع میکنه بازیگوشی و همش یک چشمش به منه که تکون میخورم یا نه . که اگر چشمامو باز کنم ، عین مجسمه ساکت میشه و تکون نمیخوره و منتظر میشه ببینه که من از دلقک بازیاش خنده ام میگیره یا نه که باز شروع کنه . فسقلی آی حالیشه . آی دوست داشتنیه . آی شیطونه . آی شیرینه . آی منو خسته میکنه . اما آی این خستگی لذت بخشه . نمیدونم که کی میتونم ازش دل بکنم و برگردم سرکار . هیچ کار و پولی برام ارزش بودن با اون رو نداره .

دیگه اینکه یک حساسیت عجیبی به پسرهای خیلی بزرگتر از خودش داره . وقتی یه پسر بزرگتر میبینه ، ( البته مثلا بیست سال بزرگتر) تمام هوش و حواسش معطوف اون میشه و هی دلبری میکنه و دالی میکنه و عشوه . نمیدونم که همه دختر بچه ها اینطورین یا نه ؟! اما ایران هم که بودیم ، رابطه اش با مردها بهتر بود تا زنها .

از فردا هم که میخواد بره کلاس رقص .

اینم یک عالمه عکس : راستی دخترم  یاد گرفته بود که تا دوربین می دید ، بگه چیییییز 

 

 

عکس بعدی تو فرودگاه برای مسافرت نصف روزه به رشت هست که سه ساعت هم بعلت مه تاخیر داشتیم :

از صبح تا شب کارش این شده بود که پاشو تو کفش بزرگترا کنه . مخصوصا اگر تق تقی باشه

این صندلی زرد هم کلی باعث خنده بود . چون گاهی اونو به پشتش همه جا میکشید و از خودش دور نمیکردش

فضول خانوم دیگه کشوئی نبود که باز نکرده باشه و خرت و پرتاشو بیرون نریخته باشه

خاله کوچیکه مریض که شد ، با تب چهل درجه ، شیش روز تموم از اتاقش درنیومد که مثلا این فسقلی ازش نگیره و کارش شده بود که با موبایلش به تلفن خونه زنگ بزنه و با بهدونه حرف بزنه . بعدش دیگه هربار که تلفن زنگ میزد ، بهدونه بدو بدو گوشی رو برمیداشت و کار نداشت که کیه . باهاش الکی حرف میزد و گزارش میداد که هرکسی کجاست و چیکار میکنه . اگرم کسی دستشوئی بود ، میگفت فلانی جیسسس

درحال دکتر بازی . هی گوشی رو میذاشت رو ممه بقیه :

این عکس بعدی هم از بچه یکی از بهترین دوستامون در طی چهارده سال اخیره . پسر گلشون که از بهدونه یک سال بزرگتره ، هی به بهدونه میگفت یه بوس خوشمزه بده ببینم و ... !!!!  

اوایل انتظار توی فرودگاه :

دیگه آخر مسافرت به ایران که حسابی از رمق افتاده

 پ . ن : من واسه عقاید و احساساتم و طرز نوشتنم به کسی حساب پس نمیدم . بیخیال بابا . زندگی رو خیلی جدی گرفتین . انگار سرتون درد میکنه واسه جرو بحث . راستی مگه همه باید خرمالو دوست داشته باشن . حالا پیدا کنین پرتقال فروش را

 

+ نوشته شده در  11 Feb 2007ساعت 3:12 PM  توسط دریا  | 

این برنامه خواب ما تنظیم نشد که نشد . بیشتر شبها تا شام رو آماده میکنم ، قبل از خوردنش ولو میشم روی مبل و خوابم میبره . نصف شب از سرما و تن درد بیدار میشم و میبینم که ساعت حدود دو هست . بعد دیگه حال شام خوردن ندارم و به یه چیز سبک کفایت میکنم و تند تند کمی جمع و جور میکنم و دیگه خواب کاملا از سرم پریده . حالا روزای اول میشستم سر کامپیوتر و عوض اون روزهای وبلاگ نخونی رو درمیاوردم . بعدش به رشا التماس کردم که یجوری چیز میزای کامپیوتر رو اول شب برداره که من نتونم به نت وصل شم . اما اونم فایده نداره . یا میشینم پای تلوزیون و یا کتاب میخونم . دیشب کتاب بادبادک باز رو شروع کردم و مثل خوره افتادم جونش . باتمام وجودم ازش لذت میبرم . همیشه موقع کتاب خوندن ، اونقدر میرم تو بطن داستان و هرکلمه اش رو با تمام سلولهای تنم حس میکنم که انگار خودم شخصیت اول داستان هستم . دیگه تا ساعت چهار الکی خودمو مشغول میکنم و بعدش که مسواک میزنم و کارامو میکنم ، هرکاری کنم خوابم نمیبره . بگذریم که بهدونه هم تنظیم خوابش بهم خورده و ساعت شیش و نیم بوق بیدار باش میزنه .آخ آخ یادش بخیر که تا ساعت ده میخوابید .من که روزای اول اومدنمون از ایران ، بعد از ظهری میخوابیدم و دوساعت بعد هم نمیتونستم از جام تکون بخورم . حالا سعی میکنم که نخوابم و همین میشه که اول شب ولو میشم . درکل روز چهار پنج ساعت هم استراحت ندارم .

یادش بخیر اون روزایی که بهدونه رو تا خوابش میگرفت ، میذاشتم تختش و خوابش میبرد . حالا مگه رضایت میده . روزای اول به عادت ایران میومد دم تخت ما و هی با انگشتش میزد روی تخت و میگفت مامی لالا . و اشک میریخت . اما حالا روی تخت خودش میخوابه و من باید پائین تختش دراز بکشم تا خوابش ببره و فلنگو ببندم و بیام بیرون . اما مگه خوابش میبره . تمام مدت تو چشمای من زل میزنه و بازیگوشی میکنه .گاهی یکی دوساعت طول میکشه تا بخوابه . دیگه تا خوابش ببره من از خستگی درب و داغون شدم . همینه که اصلا وقت وبلاگ بازی و کامنت گذاشتن ندارم . شرمنده از دوستای عزیزم .

 

+ نوشته شده در  8 Feb 2007ساعت 11:42 AM  توسط دریا 

سلاااااااااااام . خوب و خوشین ؟ من بعد از ۱۷ روز برگشتم سر خونه و زندگی خودم . اما انگار که دلم رو تیکه تیکه کردن و قسمت بزرگیشو جا گذاشتم پیش اونایی که عاشقانه هم رو دوست داریم . آدمای مهربونی که نمیتونم جای خالیشون رو با هیچ چیزی پر کنم . آدمایی که یه دل سیر نبوئیدمشون و حسرت یک لحظه دوباره دیدنشون رو به دل دارم ........................ و هیچ حرفی نمیتونه گویای دل تنگی من باشه 

در بازگشت ، شهرم هم با یک آفتاب قشنگ بهم خوش آمد گفت . همه آروم . لبخند به لباشون . همه جا تمیز تمیز . یک آرامش عجیبی درخودم احساس کردم . هنوز داغ داغ خاطراتم با عزیزام بودم . انگار نه انگار که همین چند ساعت پیش کنارشون بودم . در سکوت در هجرانشون اشک ریختم . با تمام وجودم تک تکشون رو دوست دارم . احساس گناه میکنم که اندازه یک دنیا ازشون دورم . نمیتونم اشکهای مامانم رو فراموش کنم . خدایا التماست میکنم که دلشو  آروم کنی . فکرشون هم منو دیوونه میکنه . من آدم خوشبختی هستم که اینهمه عشق دورو برم دارم . بخاطر بودنشون ممنونم . تو کتابی خوندم که میشه خوشبختی رو در یک دونه ناچیز ماسه هم پیدا کرد . چون برای بوجود آوردنش همه کائنات دست بدست هم دادن و میلیونها سال عشق صرف کردن . پس من خیلی خوشبختم  .  الان حال نوشتن دارم . پس مینویسم و مینویسم  . اونم قرو قاطی . حالشو دارین ، یا حق

اولا که از وقتی که میذارین تا اینجا رو بخونین و برای من کامنت بذارین ممنونم . اونایی هم که میان تا جفنگ بارم کنن و بجز توهین و عربده کشی چیزی از دستشون برنمیاد ، بگم که خودتونو خیلی جر واجر نکنین . اینجا کسی تره هم براتون خورد نمیکنه . بذارین براتون یه چیزی هم تعریف کنم . ۵ سال پیش که از ایران دراومدم ، نهایت متلکی که بارم میکردن ، چشماتو بخورم و این جور چیزا بود . ۲ سال پیش کمی بدتر . اما حالا . دیگه همش حرف از پائین تنه و صدتا حرف خیلی خیلی مزخرف . من خیلی راحت همه رو ندیده میگیرم و زندگیم مثل همیشه جریان داره . اینجا هم همونطوریه . طبیعیه که تو دنیای وبلاگی هم آدمای عوضی زیاد باشن . اما بدونین که کامنتهاتون سه سوت پاک میشه .

دیگه اینکه لطفا هیچ کسی خودشو و موقعیتشو با آدمای دیگه مقایسه نکنه . آیا واقعا خود شما با همسایه بغلیتون یه جور احساس دارین و سطح زندگی و تمایلات و داراییها و هرچیز دیگه تون با اونا یکیه ؟ جوابش نه هست . پس خیلی طبیعیه که نظراتمون باهم همخونی نداشته باشه . من اینجا از احساسات خودم مینویسم . اولین پستمو دیدین؟ چهار دیواری اختیاری . اگر در کامنت دونی باز باشه که یعنی اینکه نظرات شماها هم مهم و محترمه و میتونین هرچیزی دوست دارین بنویسین . بعدشم چون من بی جنبه هستم ، فقط نظرات به به و چه چه و قربونت بشم و فدام بشی رو تائید میکنم . آره دیگه ما اینیم .

از اونجائیکه در این وبلاگ عمومی مینویسم ، پس خودمو موظف میدونم که چند تا توضیح کوچولو هم در مورد پستهای قبلیم بدم .

درمورد دوتا پست قبلی که از گم شدن حلقه ازدواجم نوشتم : اون تنها چیزی بود که من با یک عالمه عشق انتخابش کرده بودم . تنها نشونه اینکه من حتی هیچ وقت عروسی و لباس عروس و سفره عقد و ... نداشتم که فکر میکنم آرزوی هر دختری باشه و براش از بچگی صدها برنامه میریزه . هرچند که اگر زمان به عقب برگرده ، بازم همین کار رو تکرار میکنم . تنها نشونه اونروزهاییه که من و رشا بخاطر کار طرح و سربازیش رفتیم یه شهر کوچیک  و پایه و بنای زندگیمونو ساختیم . نشونه شروع یک دنیا خاطره و عشق . اون روز آخر تو دستم توی آرایشگاه دیدمش . درست بعد از اینکه آرایشگرم طبق معمول همیشه گفت که قشنگترین حلقه ایه که تاحالا دیده . ده دقیقه بعد غیب شده بود . همه جا رو با چشم گریون دنبالش گشتم . امسال دهمین سالگردمون بود . درست شب قبل از رفتنمون نمیخواستم که بفال بد بگیرمش . من هیچ وقت به معجزه اعتقاد نداشتم .  اما حالا دارم . از ته دل آرزو کردم که برگرده .. وقتی که رفتم ایران ، شب اول گفتم که حلقمو گم کردم و پدر شوهرم گفت که مال حلال گم نمیشه . همین . فرداش وقتی که چمدونامو خالی میکردم ، دیدم ته یکی از چمدونها که مدتها پیش بسته بودم ، افتاده !!!!!!!!!!!! هیچ توضیحی براش ندارم جز اعتماد به پاکی دل خودم . 

دیگه اینکه وقتی میرفتیم ایران ، با لوفتانزا پرواز کردیم . از اینجا تا فرانکفورت ۱۰ ساعت و نیم پرواز بود که چهارتا صندلی در قسمتی که مخصوص بچه دارهاست و جای پای بزرگتری داه ، بهمون دادن . اینجا اول آدمهای مسن و یا معلولین و بچه دار ها رو سوار هواپیما میکنن و اگر ویلچر یا کالسکه بچه همراهتون باشه ، اونو دم در هواپیما تحویل میگیرن و بعد از پیاده شدن هم سریع تحویلش میدن .

قبلا ها معمولا بین دوتا پرواز ، هشت ساعتی فاصله بود و بخاطر همین به مسافرها برای همون چند ساعت هتل میدادن . حالا زرنگی کردن و فاصله بین دوتا پرواز رو کردن ۷ ساعت و چهل و پنج دقیقه که از این ولخرجیا نکنن . ماها هم تصمیم گرفتیم که خودمون یه جا بگیریم . وقتی رفتیم به قسمت رزرو هتل ، یه خانوم خیلی عبوس و بد اخم آلمانی تند تند  قیمتها و فاصله هتلها رو گفت . اصلا هم دلش نمیومد که سرشو بالا کنه . از اونجایی که تنها هتل چسبیده به فرودگاه ، شرایتون بود ، پس تصمیم گرفتیم که بریم همونجا . بعد طرف تا آدرس محل سکونتمون رو گرفت ، یکدفعه صداش لطیف شد و با یک لبخند گنده گفت که عاشق ونکووره و بنظرش قشنگترین جای دنیاست . حالا ما خسته و عجله داریم که بریم . مگه اون ول میکنه . هی با صدای نازک لطیف میگفت که چقدر دلش میخواد اونجا زندگی کنه .

همه چیز اولش خوب بود جز اینکه بعدش تا ایران من و بهدونه زیاد حالمون خوب نبود و اون هم اصلا لب به غذا نمیزد .

یه چیزی که توی هر پروازی که هم وطنان عزیزمون باشن ، عجیب بچشم میخوره اینه که هم هرکدوم بطرز وحشتناکی بار اضافه میخوان وارد هواپیما کنن و تمام مدت سرش چونه میزنن و اصلا سایز و وزن مجاز بارشون رو درنظر نمیگیرن . دیگه اینکه هی به هر زبونی حتی فارسی میگن که آقا جون در طول پرواز تا هواپیما کاملا نایستاده ، از موبایلتون استفاده نکنین . یعنی واقعابعضیها دلیل رعایت این نکات رو نمیدونن ؟ آخه فارسی هم که توضیح میده . هی مهماندارها میومدن و از آقایون محترم درخواست میکردن که موبایلشون رو خاموش کنن و بازم مردم از رو نمیرفتن . آخرش هم قبل از اینکه هواپیما بایسته ، یکی با موبایلش بلند بلند داد میزد که گور بابای قربانعلی . پدرشو درمیارم . برو سریع چک رو وصول کن و ....  

وقتی هم رسیدیم ایران ، همچین استقبال گرمی ازمون شد که همه خستگی راه بتنمون موند . چون یک ساعت و نیم تمام منتظر گرفتن کالسکه از برادرهای جان برکف با هیبت بسیجی شدیم . فقط تنها کاری که میکردن این بود که با بیسیمشون ور میرفتن و الو الو از خرمگس سبز به قورباقه قرمز تحویل میدادن . بعدشم که همه داشتن توی مکان دربسته تند و تند سیگار میکشیدن و ماها هم افتادیم آخر آخر صف چک پاسپورت . اونجا هم بیشتر از دو ساعت توی صف بودیم . بهدونه که بیحال و جون شده بود و از شدت ضعف و خستگی خوابش برد . تا اینکه بارهامونو رو تحویل گرفتیم و دیگه خانواده هامون تمام عشق دنیا رو ریختن سرمون ........

همون روزهای اول همه خانواده ام بدجور مریض شدن . تب ۴۰ درجه و سرفه و ... چند روز بعد ماها هم گرفتیم . اونقدر آلودگی هوا هم اذیتم میکرد که تمام مدت سر درد و تنگی قفسه سینه داشتم . تا جائیکه روز سوم از شدت خستگی زیاد و نخوابیدن رفتم کلینیک برای زدن سرم . از بهدونه توی پست بعدی مینویسم . تمام مدت هم یا احساس خستگی داشتم و یا معده درد و یا .....

تنها چیزی که دلم میخواد بنویسم اینه که اونایی که منو دیدن ، میدونن که ظاهر من اصلا نشون نمیده که ایرانی هستم . اما همیشه با افتخار بهمه ایرانی بودنمو میگم . معمولا آدمایی هم که میشنون ، یک ذمینه ذهنی دارن که برای من مهم نیست . چون اعتقاد به دنیای بدن مرز هستم که ما آدما تصادفی یه گوشه ای بدنیا اومدیم و هیچ حق انتخابی درش نداشتیم و اگر رژیمی در دنیا محبوب نیست ، این گناه همه ملت اون کشور نیست و نمیشه که کلا گفت که ایرانیا همه فلانن . توی همه آدمای دنیا خوب و بد هست . بگذریم که اوضاع ایران الان دیگه داره به یک مرحله بحرانی میرسه و خیلی از ارزشها دارن کمرنگ میشن و خیلی از ضد ارزشها دارن جزوی از فرهنگ ما میشن .

کسی نمیتونه کتمان کنه که مردم ایرانی از مهربون ترین ها هستن . اما چیزای عجیبی این چند روزه دیدم . نظر من برای خودم محترمه . شماها میتونین کاملا نظرات متفاوت و مخالفی بدین که اونم محترمه و دلیلی نداره که ما مثل هم فکر کنیم و حرف هم رو قبول داشته باشیم .

 دیدم که جون آدما چقدر بی ارزش شده . دیدم که چقدر اوضاع مالی بیشتر مردم بلبشوست . اونایی که تو کار تولید بودن بیشتریها تعطیل . میپرسی میگن که اونقدر که بی حساب و کتاب واردات از کشورهای دیگه هست . میگن که تا میرن محل کارشون ، صدجور آدم مختلف تحت عناوین مختلف میان و باج میگیرن . پس همون بهتر که کار تعطیل باشه که حداقل این مخارج اضافی رو هم نداشته باشه !

دیدم که مردم بیشترشون تومن درمیارن و دلار خرج میکنن . دیدم که گرونی و تورم بیداد میکنه . مثال خیلی ساده اش : دوسال پیش روغن ماشین رو عوض میکردیم میشد حدود ۱۱ تومن . الان میشه بیشتر از هفتاد تومن ! ویا اینکه روز دوم ورودمون زعفرون خریدم مثقالی ۴ تومن و هفته بعدش از همون مغازه همون جنس رو خریدم مثقالی ۷ و نیم ! میگن گرون شده ! البته واسه اونایی که خارج از ایران در میارن هنوزم بعضی چیزا ارزونه . مثل تاکسی و آژانس . اما واقعا اونم بی حساب و کتابه . روزهای اول تصمیم گرفتیم که با آژانس بریم و بیایم . هرکس هرچی میخواد میگیره . یه مسیر از قیطریه تا زعفرانیه رو یه روز میگرفتن ۲ تومن و یه روز سه تومن . واسه ماها فرقش یه چیزی حدود یه دلاره . اما واسه مردم ایران یعنی ۵۰ درصد تفارت .

از رانندگی ها هم که نگم بهتره . بطرز وحشتناکی همه ماهر شدن در اینکه میلیمتری از بغل هم رد بشن . روزهای اول خیلی اذیتم میکرد . استرسش واقعا زیاد بود . مخصوصا بخاطر بهدونه که دیگه خدا رو بنده نبود و تو ماشین بالا و پائینی بود که میپرید و حتی نمیذاشت که بغلش کنیم . بعدها پوست کلفت شدم .

دیدم که خیلی ها ( بازم تاکید میکنم که نه همه ) تنها فکر و ذکرشون اینه که چجوری پول همدیگرو بچاپند و سر هم کلاه بذارن . تو بازار دیگه مد شده که هر چند وقت یه بار یکی میاد و اعتبار کسب میکنه و بعد چند میلیاردی میخوره و فلنگو میبنده و غیب میشه . دیدم که چه آدمای محترمی ورشکسته شدن و حتی از شدت شوک ، سکته کردن و مردن و بدبختیاشونو ارث گذاشتن واسه خانواده شون .

 دیدم چشم و هم چشمی و حسادت و افه چسی و زیر آب زدن و ..................غوغا میکنه .

دیدم که بهترین ماشینهای دنیا رو شبها میشه توی خیابونها دید . اونم درحالیکه حتی نمره هم ندارن .   آقا زاده ها !

دیدم که قانون فقط و فقط برای طبقه فقیره . دوره ای شده که بیشتر آدما قابل خرید شدن . فقط قیمتشون باهم فرق میکنه .

شنیدم که جوونی توی تاکسی سوار میشه و با دیدن یه آخوند ،  فحشو میکشه به آخوندا و اینکه همه جوونا بیکار و معتادن ... و از همون طرف جواب میگیره که ماها خودمون این آت و آشغالها رو وارد کشور میکنیم که هالوهایی مثل تو حال زرت و پرت زیادی نداشته باشن ! آره اعتیاد بیداد میکنه . توی هر فامیلی دیگه یه مرگ از اعتیاد هست . حرفش هم که میشه میبندنش به بابای پولدارش که از راههای نامشروع خیلی زیاااااد درآورده و اینطوری تقاص پس داده . دیدم  وقتی میپرسی بابات چیکاره هست . راحت میگه قاچاقچی دارو . خون مردم رو تو شیشه میکنه !

قیافه ها رو دیدم که همه خسته و عصبی هستن . اصلا همون رانندگی و ترافیک و دوده و هیاهوی توی تهران کلی عمر آدمو کوتاه میکنه و یک استرس دائمیه .

دیدم اگر پایبند به مال حروم و حلال نباشی ، هیچ جای دنیا نمیشه اینقدر بی حساب و کتاب در آورد . بخوررررر  بخورررررر  یالاااااا  بخورررررر

 

گذشته از این حرفا چند تا چیز دیگه هم دیدم

دیدم که همچین عکس امام حسین رو  همچین سکسی کشیدن و چشماشو خط چشم کشیدن و لباشو سرخ سیلیکونی کردن و گوشه سرشو هم چندتا قطره خون مکش مرگ ما گذاشتن که مردم میگن ماها حالمون بدمیشه بسکه این حسین خوشگل بود !!!!

مدهای جدید دخترای تیتیش مامانی و پسرای سوسول هم که بماند .  واقعا یک عالمه شیک و پیک و تیکه دیدم . اما اون مدل موی جدید مو رو که همه شاخ به بالا درست میکنن و گاهی هم انگار وسطش خمپاره خورده از همه جالب تر بود . شنیدم که خیلی از پسرا هفته ای یه بار میرن آرایشگاه که موهاشونو شهلا درست کنن و در طول هفته هم از حموم خبری نیست .

دیگه اینکه شب عاشورا با آژانس برمیگشتیم خونه . تا سوار شدیم راننده که یه بچه سوسول با صدای لطیف بود ، پرسید عیبی نداره که نوار بذاره ؟ ماها هم گفتیم نه عیبی نداره . یکدفعه دیدیم یه نوار نوحه گذاشت اونم با صدای خیلی بلند و هی باهاش کله میزد و بلند بلند میخوند و حال میکرد ! انگار که دیسکو راه انداخته باشه ! ماها یه نگاه با چشمای گرد شده بهم انداختیم . اما بهدونه  که وقت خوابش بود و بدقلقی میکرد ، شروع کرد به سر و صدا . رشا هم از راننده خواهش کرد که یکم صدای نوارشو کم کنه . اونم یکدفعه خاموش کرد و گفت که من اصلا حساسیت به این چیزا ندارم  آقا . گفت که بچه طرفهای زندان قصر سابقه و توی محلشون بیشتر از دویست تا تکیه زدن و تا قبل از ۱۲ شب ، رفتن به خونه غیر ممکنه .  هی تاکید کرد که  این بساطها چیه . هرکی میخواد گریه کنه ، بره توی خونه خودش زار بزنه تا گناههاش بخشوده بشه . ( تازه فهمیدم که واسه چی مردم میرن دسته و نوحه و سینه زنی و هیئات . نگو که اعتقاد دارن که هرغلطی کنن ، با دوتا اشک ریختن و فیلم بازی کردن ، گناههاشون بخشیده میشه . ملت اعتقاداتتون برای من محترمه اما بقول سهیل وبلاگ دلقک توی همین بساطهاست که میشه به درجه حماقت ملت پی برد )

آهاااااان بساط خرافات و انرژیهای ماورای دید و فال و رمالی و .... هم که داغ داغه .حتما زیاد شنیدین واژه قسمت بود رو . آی بنازم اونی رو که اون بالا نشسته و داره تقسیم میکنه  .

خلاصه که در مجموع سفر خوبی بود و دیگه از هفته دوم به همه چیز عادت کرده بودم . مخصوصا که تازه کشف کردم که چقدر جنسهای جورواجور توی بازارها ریخته که عمرا توی کانادا نمونه اش پیدا بشه . منم که عاشق خرید . چندتا چیز خیلی خیلی خوشگل واسه خونمون خریدم .

فقط اینکه تازه فهمیدم که وقتی میگن چه نعمتیه که خانواده آدم و مخصوصا آدمای بچه دار پیشش باشن ، یعنی چی 

 

 چندتا عکس هم طبق معمول برای خالی نبودن عریضه میذارم . حالا نه که عریضه من خیلی خالیه !

نگاهی به رشته کوههای البرز از پنجره هواپیما :

 

و شهر دود زده و خاکستری من تهران :

نمایی از پنجره بالکن خونه بابام از سمت غرب و جنوب غربی شهر در یه روز آلوده :

و اینم همون منظره در روز تاسوعا با هوای تمیز :

عکسهای بعدی هم از منظره اطراف شهر رشت در یک مسافرت نصف روزه هست :

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی

                                                                            دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

 

+ نوشته شده در  2 Feb 2007ساعت 1:3 AM  توسط دریا  | 

faghat ye jomleh migam dar sharheh hale in chand roozam. be man 10 million dollar ham bedan mahaaleh ke bargardam va inja zendegi konam. hata moogheye marizi va mordanam ham nemikham inja basham . hala biain va begin vatan forooshe. gharb zadast . are baabaa man hameye inaam. delam baraaye hameye aadamayi ke inja zendegi mikonan misooze . hamin . ama ino begam ke ooni ke gofte har jaye donyaa beri aasemiin ye rangeh , ghalat kardeh ba jado abadesh hamchin jafangi gofteh

khoonevadam hameh bad joor marizan . rooz shomari mikonam baraye bargasht

 

     

+ نوشته شده در  22 Jan 2007ساعت 12:50 PM  توسط دریا  |