تبليغاتX
پری دریائی

پری دریائی

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول والاحوال

حوّل حالنا الی احسن الحال

 حوّل حالنا الی احسن الحال 

 حوّل حالنا الی احسن الحال 

 

 

دوستان عزیزی که توی یکسال گذشته شریک شادیها و غمهای من بودین ، از همتون بخاطر بودنتون و بخاطر اینکه منو در قلبهای مهربونتون شریک کردین ممنونم . از صمیم دل امیدوارم که سال جدید پر از دلخوشی و سلامتی و نعمت برای همتون باشه . من که حال خودمو از شادی نمیفهمم . میدونم که امسال هم مثل همیشه تا دقیقه آخر دارم بدو بدو حاضر میشم . بعدش اونقدر از ته دلم هیجان خواهم داشت که نصف دعاهام رو یادم میره . میدونم که مثل همیشه دلم و دستام میلرزه و هرچقدرم جلوی بغضمو  بگیرم ، بازم اشک بچشمام میاد و تو اون لحظاتی که برام خیلی مقدسه ، همه چیز دیگه فراموشم میشه . خدایا امسال اول همه سلامتیمون رو ازت میخوام . بعدشم ..............................................

 

 

 

 

اندر دل من مها دل افروز توئی

یاران هستند لیک دلسوز توئی

شادند جهانیان به نوروز و به عید

عید من و نوروز من امروز توئی

 

باتمام وجودم دوست دارم . بمون برام تا همیشه . من به گرمی دستات و برق نگاهت زنده هستم . بازم یکسال دیگه درکنارت گذشت .

 

 هنوز باور گذشت یکسال برام سخته . سالی که با تمام سالهای باهم بودنمون بخاطر وجود دخترمون متفاوت بود . سالی که گاهی سخت بود . سالی که خیلی شیرین بود . سالی که من عاشق تر از قبل شدم . سالی که به خیلی از آرزوهامون رسیدیم . سالی که میوه زندگیمون بطرز اعجاب آوری بزرگ شد . راستی یعنی واقعا واقعا امسال برام هیچی عیدی نخریدی ؟؟؟!!!! 

 

عکسها هم تقدیم به شما دوستای عزیزم

 

 

 

 

 

 

 

  

خداحافظ سال ۸۵ . سلامی گرم به سال ۸۶  

ارباب خودم سامبلی بلیکم . ارباب خودم سرتو بالا کن . ارباب خودم بز بز قندی . ارباب خودم چرا نمیخندی . یادش بخیر 

دلاتون شاد شاد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  20 Mar 2007ساعت 1:0 AM  توسط دریا  | 

امروز عصری بعد از یک سری کارها .... بهدونه رو بردم خرید لباس . اون مغازه ای که رفته بودیم پر از لباسای جینگولی مستون بود و من اصلا نمیتونستم که چیزی انتخاب کنم . برای هر دست لباس ، عینک و کلاه و جوراب و کفش و بلوز و شلوار و دامن و ... ست همون طرح رو دارن . با اینکه قیمت لباساش نسبت به بقیه جاها کمی گرونتره و یک دونه بلوز حدود سی دلار و یا یه لباس بین ۴۴ تا ۶۷ دلار بود ، (قیمتهایی که توی وبسایتشونه به دلار آمریکا هست ) اما جای سوزن انداختن نبود . بیشتر بچه ها هم انگار ساعت خوابشون بود و گریه میکردن . اما یه دختر همسن بهدونه دیگه نوبرشو آورده بود و خودشو داشت تیکه تیکه میکرد . اونقدر که تمرکز من و همه آدمای دیگه رو بهم زده بود و داشت اعصاب مارو لگد مالی میکرد . بسکه جیغ زد و خوشو به درو دیوار و زمین و هوا کوبید . مامانش هم ریلکس گفت که خسته هست . بهدونه اولش یه صندلی کوچولو گیر آرود و دیگه مثل قدیما با لباسا ور نرفت . بلکه صندلی رو گذاشت زیر پاش و قدش که بلند شد ، شروع کرد به ور رفتن و امتحان کردن عینک آفتابیها و کفشها و ... که تو طبقه های بالا چیده بودن . آخرش هم با تعجب و کمی استرس فقط به اون بچه زر زرو نگاه میکرد . یه بار هم افتاد و کله اش خورد جایی و مامان اون بچه گفت وای الان اینم گریه میکنه که من گفتم نه دختر من اصلا گریه نمیکنه . گاهی میگم شاید درد نمیفهمه . واقعا بدترین درد رو هم فقط ده ثانیه گریه میکنه . میگم چشم خورد . چون نیم ساعت بعد مثل همیشه بجای اینکه تو کالسکه اش بشینه ، ایستاده بود و هرچی بهش میگفتم بشین ، گوش نمیکرد و یک دفعه با کله بدجورد از پشت افتاد زمین . یکم تو بغلم گریه کرد و بعدش دیگه سوار ماشین شدیم و خوابش برد . تو خونه دیدم که کله اش اندازه یه گردو باد کرده ! خیلی خیلی ناراحت شدم . داشتم سکته میکردم که چیزیش نشده باشه . اشکم دراومده بود . وقتی هم میخواستم عوضش کنم ، نمیتونست روی زمین دراز بکشه . بسکه سرش درد میکرد .  موقع خواب هم تا گذاشتمش روی تختش و اومدم بیرون شروع کرد گریه . رفتم سراغش و همون موقع هرچی شام خورده بود رو گلاب به روتون کرد و .... میگم نکنه که از افتادنش یه بلایی سرش اومده باشه ؟ وقتی تمیزش کردم و ملافه هاشو عوض کردم ، دلش نمیخواست روی تختش بخوابه و هی میگفت اتا ماما  لالا که یعنی تو اتاق ما بخوابه . بالاخره تدیشو بغل کرد و آروم شد و خوابید . الان هم آروم خوابیده اما خیلی نگرانشم .

راستش یه پست درمورد شهر ونکوور نوشته بودم که ده روزه که نتونستم تمومش کنم . واقعا نه وقت آپ کردن دارم و نه دیگه ذوقشو . اینروزا مشغول خیلی کارا هستم . دیگه دلم نمیخواد که زیاد تو این دنیای مجازی وقت تلف کنم . از یک طرف واقعا دلم نمیخواد دوستان خیلی خوبی رو که تو این مدت پیدا کردم از دست بدم . اما فعلا میخوام که منم یه وقفه به نوشتن و کامنت گذاریم بدم . شرمنده . بهتون سرمیزنم و همتونو هم خیلی دوست دارم . اما دیگه وقت برای کامنت گذاشتن برای دونه دونه شما دوستای عزیز دلم رو ندارم . امیدوارم بعد از سال جدید منم ترک نت کنم و بیشتر وقت برای پروژه هام بذارم .

همه جا غرق شکوفه شده . بهار با تمام قشنگیاش به دیار من اومده و من بطرز وحشتناکی هیجان دارم . مثل همیشه . تا یاد عید و سال نو میوفتم ، با وجود اینکه نه عید دیدنی داریم و نه عیدی و نه پختن که نه بلکه خوردن شیرینی خانگی و ........ اما بازم عاشق این مراسم هستم و با تمام وجودم براش لحظه شماری میکنم . سبزه هام مثل همه سالهای عمرم پرپشت و خوشگل نشدن . آخه چیزی که سبزه برای قشنگ شدن نیاز داره فقط عشقه . آدمی که از صبح تا شب بیرونه و مشغول که وقت واسه این عشق بازیا نداره . راستی چیدن هفت سین که واسه من یکی خیلی لذت بخشه . هر سال هم بخودم میگم از سال بعد یه ست خوشگل برای چیز میزای هفت سین میخرم . بازم سال بعد .

از همه شما آدمای خوب هم بابت مهربونیاتون ممنونم . قبل از سال نو سعی میکنم که دوبار دیگه آپ کنم . روزای آخر سال برای همتون آروم و بی استرس بگذره

خوش باشین

 

+ نوشته شده در  16 Mar 2007ساعت 0:37 AM  توسط دریا 

چند روز پیش نزدیک بود که دیگه نه دریایی باشه و نه بهدونه ای . خدا این بچه رو دوباره بمن بخشید . یه کمد گنده سنگین تو اتاقشه که تمام اسباب بازیاش اون تو هست و بهش یکی از این عروسکهای Winnie The Pooh وصل بود و بهدونه طبق معمول رفت که دمبشو بکشه تا آهنگ بزنه که چشمتون روز بد نبینه و کمد افتاد روش . من تا چند ثانیه از شوک نمیتونستم بفمم چی شده . تا بهدونه با جیغ شروع کرد گریه کردن . تنها شانسی که آوردیم این بود که کمد افتاد و گوشه اش گیر کرد به لبه تختش و کاملا برنگشت روش . الان که میگم موهای تنم سیخ میشه . اما تمام اسباب بازیاش و یک عالمه کتابهای سنگینش افتادن روش . واقعا لحضه بدی بود . خدا سر هیچ بچه ای بلایی نیاره . اما اگر چیزی میشد من واقعا میمردم . بهدونه هم بیشتر از ترس گریه میکرد و من نمیتونستم بفهمم که چیزیش شده یا نه . اگر میخورد تو سرش . خدایا ممنونم که بما رحم کردی . مرسی هزارررررررررررررر بار مرسی .

روز بعدش مامانم کله سحر زنگ زد و گفت که دیشبش خواب مارو دیده و نگران بود . یادم رفت که بهش بگم چی شده . اما بهتر که ندونه وگرنه همش نگرانه . همینطوری هم خیلی غصه دوری ما رو میخوره .

دیگه اینکه همه جا حسابی درختا و بوته ها جوونه زدن و بعضی جاها هم درختا شروع کردن به شکوفه دادن . تا آفتاب درمیاد اینجا عین بهشت میشه . بهدونه هم خوبه . روز اولی که رفت کلاس موسیقی ، همه چیز براش تازگی داشت و مربیش رو هم دوست نداشت . بسکه همه شعرهارو داد میزد . اما این کلاسی که الان میره خیلی خوبه . باکمال تعجب همون روز اول یکسری کلماتی مثل go , come , put the toys away , hands up , hand down , side to side و خیلی چیزای دیگه رو یاد گرفت و هرکاری که ازش بخوان رو بدو بدو و خیلییییی بامزه انجام میده . تازه آخر هر موزیک وسایل موسیقی رو از دست بعضی بچه های دیگه هم میگیره و سرجاشون میذاره !

راستی یه بحثی هست که منو خیلی ناراحت میکنه . اونم اینه که آدم یک عمر بدو بدو میکنه و درس میخونه و کار میکنه تا به یه جایی برسه . خوب ؟ بعدش زندگیش به مرحله ای میرسه که دلش میخواد بچه دار بشه . خوب ؟ بعدش هرکسی بسته به طرز فکر و زندگی خودش و مخصوصا توانایی مالیش تصمیم میگیره که یکمدت بمونه خونه و بچه رو بزرگ کنه . حالا این مدت زمانش کاملا بسته به شرایط هرکسی فرق میکنه . یکی میگه من اصلا حال و حوصله بچه داری ندارم و از همون ماههای اول میره سرکار . یکی اصلا توانایی مالیش رو نداره که از کارش بزنه و یا داره درس میخونه و حالا به هر دلیلی مجبوره که برگرده سر کارش . یکی نه برعکس میگه من میخوام یکی دوسال اول رو خودم به بچه ام برسم . اصلا یکی هم میگه من میخوام زن خونه باشم و هیچ کاری نکنم . بدیگران چه .

جالبه که با خیلی از اینجاییها هم که از همون سنین نوجوونی عادت به کار بیرون دارن ، حرف میزنم میگن که معمولا دوسال اول رو خودشون ( یک سال زن و گاهی یک سال مرد ) از بچه نگهداری میکنن . مگراینکه مادربزرگی چیزی برای کمک داشته باشن . چند وقت پیش تو روزنامه  24 hours یک مقاله ای خوندم درمورد اینکه خیلی از زنهای کانادایی دلشون میخواست که امکان اینو داشتن که سالهای اول رو خودشون از بچه شون نگهداری کنن .

اونایی که بچه دار هستن فقط میفهمن که بچه داری اصلا به اون آسونی که بقیه فکر میکنن نیست . شاید بچه های مختلف باهم فرق بکنن . اما از صبح تا شب با یه بچه سرو کله زدن بمنظور خوش گذروندن دائمی و گنده کردن باسن نیست والا . بنظر یه کار بی اجر و بیمزده . آره مزدش اینه که آدم بچه اش بزرگ میشه . اما مگه بچشم بقیه میاد که توهم داری واقعا زحمت میکشی ؟

تعداد مریضیهایی که بچه ها توی مهد کودکها میگیرن خیلی خیلی بیشتر از بچه هایی هست که تو خونه هستن . اصلا اینکه بچه از چه سنی بره مهد و کجا بره و ... یک مسئله کاملا شخصیه و کلا رفتن و نرفتن به مهد هم هرکدوم مزایا و معایب خودشو داره که حالا درموردش نمیخوام بحث کنم .

اما واقعا چجوری بخودتون اجازه میدین که بیاین و بگین تویی که حالا از کارت زدی و درآمد نداری و .... یعنی پشم . برو بیرون خونه ببین چه خبره !!!!!!! عزیزم من یکی خیلی خوب میدونم بیرون چه خبره . اگر کسی هست بینتون که نمیخواد هیچ وقت بچه دار بشه اصلا مهم نیست . این یک تصمیم کاملا شخصیه و محترم . اگر هم کسی هست که براش ارزش یک زن بمیزان درآمدشه که من اصلا نمیخوام با همچین آدمایی بحث کنم و مجابشون کنم  . اما یه چیزی بگم و اون اینه که بچه سالم داشتن و درست تربیت کردنش لیاقتی میخواد که هرکسی نداره . ببخشید اگر تند نوشتم . بدتر از این بود . تازه مثلا ادیت شده .

راستی بین شماها چند نفرتون میدونین من کی هستم ؟

 

دلم میخواد سال جدید یک سال واقعا شاد و خوب و پر برکت برای همه باشه . سالی که توش مریضی نباشه . عزا نباشه . جدائی از عزیزان نباشه . یک عالمه خبرای خوب برای همه باشه . تازه توش یه عروسی حسابی باشه که من خیلی وقته که منتظرشم . دوستون دارم و براتون روزای خوشی این دم دمای آخر سال آرزو میکنم . راستی میدونستین من چقدر عاشق طبیعتم ؟ دیگه گفتن نداره هان ! دلاتون بهاری

 

عکس اول یه شکار لحظه هاست از جلوی خونمون ، درست ۵ دقیقه قبل از غروب . اونم وسط شر شر بارون .

 

 

 

+ نوشته شده در  8 Mar 2007ساعت 3:13 AM  توسط دریا  | 

الان یاد یک موضوعی افتادم گفتم که اینو هم بنویسم تا نظر شماهارو بدونم . اینجاییها خیلی راحت وقتی ازشون درمورد قیمت چیزی میپرسی ، بهت میگن . یعنی واقعا بنظر من منطقیشم همینه که اگر مثلا یک جفت کفش خریدی از فلان جا و کسی ازش خوشش میاد و میپرسه که چند خریدی ، خوب لامصب بگو . چرا قایم میکنی . معمولا آدم قیمت چیزی رو که از کسی نمیپرسه . درست ؟ اما یه وقت از یه چیزی خوشتون میاد و شاید تو ذهنتون میخواین یه همچین چیزی هم برای خودتون بخرین و میخواین بدونین که اصلا اون جنس با بودجه شما سازگاره یا نه . همین . بعضیا هستن که جونشون درمیاد که درمورد چیزایی که خریدن حرف بزنن . میبینم که تو خیلی وبلاگا هم حرفشو میزنن . چرا ؟؟؟؟؟ الان نظر خودمو بهتون میگم .

راستش من تا جاییکه دیدم خیلیا وقتی مثلا بیست دلار میدن و یه مثلا بشقاب میخرن ، خوب ارزش اون بشقاب همینه و خرجی که براش کردی هم همینه . چه بگین و چه نگین بالاخره خیلی راحت میشه فهمید که قیمت واقعیش چنده . فقط کافیه که آدم بدونه از کجا خریده شده . بخدا مردم که خر نیستن . اما خیلی از ایرانیا واقعا دلشون میخواد که ارزش خرت و پرتاشون بیشتر از اونی که هست بچشم برسه .

 یکی هی بهم گفت که از آدما پز پزو بدش میاد . از آدما دروغگو بدش میاد . عاشق زندگی ساده هست و ............... بعد حرف که پیش اومد بهم گفت که وقتی میرن مهمونی ، همیشه میرن از یه جای خیلی ارزون که همیشه مشروباشو حراج میکنه شراب میخرن ، اونم یک چندم قیمت و برای دیگران کادو میبرن و خیلی هم بچشم میاد !  به هیچ کس هم آدرس اونجا رو نمیدن . ( البته من اصلا مشکلی با حراج خریدن چیزا ندارم . اما .... )

من که میگم اگر هر کسی هرچیزی داره ، مهم نیست که قیمتش چیه . مگه ارزش ما به پولیه که خرج بریز و بپاشمون میکنیم . مهم اینه که توش سلیقه بخرج بده . مثلا من دیدم که خیلی خوب میشه با یه بودجه کم هم خیلی قشنگ پوشید و یا خونه رو قشنگ دکور کرد . مهم اینه که رنگا رو باهم ست کنیم و یجوری چیزا رو قشنگ باهم مچ کنیم . واقعا قایم کردن قیمت اصلی هرچیزی آیا چیزی بجز یه نوع پز توخالی هم هست . آیا موضوع چیزی جز این هست که میخوایم ارزششون رو بیشتر از اونی که هست جا بزنیم .

نمیدونم شایدم من همه چیز برام خیلی راحت و قابل قبوله و هرکسی چیزی ازم میپرسه ، برام مهم نیست که راستشو بگم .

یه بار خونه یکی دعوت بودیم و صاحب خونه داشت به دوستاش همه خونه رو نشون میداد و بعضی چیزارو هم قیمتشونو میگفت . یعنی ازش میپرسیدن و اونم میگفت . رسید به میز ناهارخوری . گفت که عین این میز رو فلان جا میفروشن هزار دلار . اما من از اونجا نخریدم ها . من از یه جای دیگه اینو خریدم به چهار برابر قیمت اصلیش !!!!

اینو بگم که این پست اصلا شامل آدمای فضول نمیشه که میخوان از همه کار آدم سر دربیارن . یا اونایی که ارزش آدما براشون به مال و منالشونه و پولی که دارن و خرج میکنن . لطفا اونایی که خیلی براشون زور داره گفتن ارزش واقعی چیزاشون ، از دادن نظر نترسن . خیلی دلم میخواد بدونم که ماجرا چیه .

مامانم یه دوستی داره که خیلی زن خوبیه . آزارش به هیچ کسی نمیرسه و آدم مثبتیه و ماهم دوسش داریم . وقتی من کوچولو بودم یادم میاد که هر وقت منو میدید ، با انگشتاش جنس لباس منو دست میزد و میپرسید اینو چند خریدین ؟ این خانوم فقط یه ایراد کوچولو داره . قیمت هرچیزی رو چند برابر قیمت اصلیش میگه . این هیچی . چون حافظه خیلی خوبی نداره اگر امروز بگه هزار تومن ، فردا میشه ده هزار تومن و هفته بعد که ببینتت میگه یه میلیون !

یه چیز دیگه هم که هست من زیاد از این مدل جیب خالی و پز عالی خوشم نمیاد . مثلا طرف یه بلوز پوشیده ۱۵ دلار و دستش یه کیف لویی ویتان تقلبی میگیره که قیمت اصلیش شش هزار دلاره و ایران میفروشن ده پونزده هزار تومن  . خوب حالا که چی . سر کی رو میخوای گول بمالی آخه .

وای وای باز رفتم بالای منبر و از خودم نظرات در و گوهری در دادم . اینم در آخر بگم که کلا من آدما رو دوست دارم . چه پز پزوهارو . چه ساده ها رو چه داراها و ندارهارو . سلیقه خاصی دارم میدونم . سخت گیرم و هرچیزی رو واسه خودمون نمیپسندم . اما مردم آزادن که هرجوری دوست دارن زندگی کنن .

چند تا عکس بی ربط هم برای خالی نبودن عریضه میذارم که ایشالا دوسشون داشته باشین . الان بلفی میگه مگه اینجا فوتو بلاگه که هی زرت و زرت عکس میذاری . محض اطلاع نیکی جونی هم اینکه  والا از جایی ندزدیمشون . تو اینترنت سرچ free pics کردم   . بدوم برم که صدای بهدونه دراومد

 

 

+ نوشته شده در  1 Mar 2007ساعت 4:24 PM  توسط دریا  | 

امروز تولد شوهر عزیز دلم بود . کسی که بهترین دوست منه . کسی که عشق منه . کسی که همیشه بهش تکیه دارم . کسی که همه زندگی منه . کسی که نمیخوام هیچ احدی بهش نگاه چپ بکنه . کسی که درموردش حسودترینم . کسی که براش بهترینهارو میخوام . کسی که درنظر من قشنگترینه . کسی که باعث افتخار منه . کسی که مثل من نیست . کسی که بامن خیلی وقتا عجیب متفاوته . اما کسیه که منو کامل میکنه . کسیه که هم باهم کل کل میکنیم و هم لذت دنیا رو میبریم . کسیه که بودنش برام آرامشه و امنیت . کسیه که درحال حاضر زندگی منو معنا میده .

تولدت مبارک باشه آق رشا . هرچند که از دیروز زرت و زرت واست آهنگ تولد مبارک رو خوندم و بهدونه هم که سهمشو با قر و اطوارش ادا کرده .

با وجودیکه آنچنان تهیه و تدارک خاصی براش نداشتیم اما فکر میکنم که روز خوبی بود و بهممون خیلی خوش گذشت . حالا بماند چطوری .

دیگه اینکه بتازگی یه جای جدید رو کشف کردیم و اون یک مجموعه از چند تا استخر سرپوشیده بود با سرسره و موج و تفنگ آبی و توپ  و .....  و  خیلی کیف کردیم . بهدونه هم حسابی بهش خوش گذشت و کلی آب بازی کرد و غش غش خندید و به بیبی های دیگه hi  و bye bye گفت و دنبالشون دوید که دلش نمیخواست بیاد خونه . وقتی هم خونه رسیدیم حسابی گشنه اش شده بود .

دیروز هم بهدونه زیادی شیطونی میکرد و من تلفن رو بهش دادم تا مثلا به رشا زنگ بزنه . چند دقیقه بعد دیدم با یکی داره حرف میزنه ! گوشی رو ازش گرفتم و شماره ای رو که گرفته بود  دیدم . یک شماره دراز اما اولش با ۹۱۱ شروع میشد که همون شماره پلیسه . دیدم طرف داره آدرس خونمون رو میگه ! خلاصه خودمو معرفی کردم و گفتم که بچه ۲۱ ماهه من با تلفن بازی میکرده . بعد از اینکه همه مشخصات من و بهدونه رو یادداشت و چک کرد و فهمید که مورد اورژانس نبوده ، گفت که یه پلیس میاد در خونه که مطمئن بشه که همه چیز مرتبه و ماها خوبیم . نیم ساعت بعد هم یه آق پلیس خیلیییییی خوشتیپ و تیکه اومد درخونه و کمی هم با بهدونه خوش و بش کرد و رفت . میگم خانومایی که حوصله تون سرمیره ، اگر میخواین که دلتون همچین یکمی وا بشه و یه پلیس هاتتتتتتت هم چاشنیش کنین ، بد فکریم  نیست که عوضی شماره ۹۱۱ رو بگیرین ها . از ما گفتن ( طبق یه نظر سنجی ثابت شده که خیلی از خانومای اینجایی به پلیسها و آتشنشانها یکم حساسیت دارن که منم تایید میکنم صحت این نظر سنجی رو )

پ . ن ۱ : اینو در اصل باید بعنوان پس نوشت این پست مینوشتم . در مورد پست قبلی که نوشته بودم که وبلاگ نویسا تا ننویسن ، سه سوت فراموش میشن ، باید یه تبصره هم براش بذارم . منظورم وبلاگای بیخودی مثل مال خودم بود . راستش من اصلا نمیتونم تصور نخوندن نوشته های بعضی از دوستان رو بکنم . اونقدر که برام عزیزین و از ته دلم دوستون دارم و برام مهمه که بدونم خوبین و شادین و زندگیتون مرتبه . مثلا چند وقته که دوست عزیزم ایده نمینویسه . رژینای عشقم و بهدونه من این یک سال گذشته رو واقعا باهم بزرگ شدن . ایده جزو اولین دوستان وبلاگی من بود و من از ته دلم اون کسی رو که باعث و بانی ننوشتن این دوست خوبم شده رو هیچ وقت نمیبخشم . و یا خیلی از دوستان که بچه بعضیاشون رو حتی از وقتی که تو شکم مامانشون بودن میشناسم و خیلی های دیگه که اسم نمیبرم اما خودشون میدونن که چقدر دوسشون دارم . بخاطر همین میگم بخاطر اونایی که اینقدر دوستون دارن لوس بازی رو بذارین کنار و هر از گاهی بنویسین .

پ ن ۲ : دیروز از رشا میپرسم که حالا که ۳۵ سالت شده چه احساسی داری ؟ میگه از جهات مختلف میشه به سوالت جواب داد . اولیش اینه که یک سال به مرگ نزدیکتر شدم ! مثبتش هم اینه که یک سال به تجربیاتم اضافه شده . اما فکر کنم همون اولیه منطقی تر باشه !

نه تورو خدا لوس تر از این جواب شنیده بودین . زنه فکر اینه که میخواد تا ابد زندگی کنه و از اون پیر زنای خوشگل قرتی بشه که همیشه لاک و ماتیک قرمز میزنن و مرده فکر اینه که یک سال به مرگ نزدیکتر شده . قربون این شیرین زبونی و منطقت بشم جیگرم . واییییی ۵ سال دیگه میری تو دهه چهل . دیگه چهل خیلیه ها نه ؟

پ . ن آخر : دیروز وبلاگ من یک سال و یک ماه و یک روزش شد .

اینم تقدیم به تو که اینقدر شوکولات دوست داری

 

+ نوشته شده در  28 Feb 2007ساعت 3:33 AM  توسط دریا  | 

خوب یه چیز کوچولو در ادامه مطلب بعضی از دوستان عزیزم مثل افسانه و نیکی و ژرفا و افکار و .... هم من بگم . راستش مطالبی رو که نوشتین همه رو تجربه کردم و قبول دارم . اما میشه قضیه رو از یه دید دیگه هم دید . از دید اون کسانی که وبلاگ خونی براشون یه مشغولیته . در روز مثلا یکی دوساعتی رو میشینن به خوندن وبلاگهایی که دوست دارن . شاید اصلا کامنت نذارن . یا خیلی کم . کاری به کار کس دیگه هم ندارن . براشون عادت میشه که به بعضیا که دوسشون دارن و یا نوشته هاشون براشون جالبه مرتب  سر بزنن . بعد ماهایی که وبلاگ داریم هی قهر میکنیم و ناراحت میشیم و دلزده میشیم و دیگه نمینویسیم و یا خیلی کم مینویسیم و ....   ماها اینجا خدائیش فقط برای دل خودمون نمینویسیم . وگرنه که همون یه دفتر خاطرات و یه قلم کار مارو راه مینداخت . ماها تجربیاتمون رو با دیگران شریک میشیم . چندتا دوست خوب پیدا میکنیم . نظرات آدمای مختلف با دید ها و نقطه نظرات مختلف رو میخونیم . کلا یه جور زندگی اجتماعی رو در خلوت خودمون داریم که خودمون کنترل میکنیم که توش کیا بیان و برن .  اونایی که برای مشغولیت و یا حتی یاد گرفتن دوتا کلام حرف حساب میان تو وبلاگمون رو نرنجونیم و بخاطر دوتا کامنت بی محتوی و یا توهین آمیز ، بقیه آدما رو تنبیه نکنیم و این دلخوشی کوچولو رو ازشون نگیریم . کلا زیاد شاخ و شونه نکشیم همین . ( راستش فکر میکنم که بعضی از ماها زیادی خودمون جدی میگیریم و فکر میکنیم که چه لطف بزرگی در حق بقیه میکنیم که وبلاگ مینویسیم . اما حقیقت اینه که هر کدوممون که دیگه ننویسیم ، دوروزه فراموش میشیم . انگار نه انگار که شخص نوعی مثل پری دریائی هم بوده )

البته این حق طبیعیه هرکسیه که انتخاب کنه که از چی بنویسه و بازهم خیلی طبیعیه که همه اول شروع کنن از خودشون و زندگیشون نوشتن و بعدا پشیمون بشن . لازم نیست که آدم همه جزئیات زندگی شخصیشو بنویسه . میشه انتخاب کرد که بقیه از زندگی آدم چه قسمتیشو بدونن و چه قسمتیش مال خودمون بمونه .

درضمن بنظر من نگین که ماها توی انتخاب خواننده ها نقشی نداریم . چرا داریم . اگر فقط عده خاصی رو در نظر دارین که بیان و مطالبتون رو بخونن که میشه یه وبلاگ خوصوصی بزنین و آدرسشو فقط به یه عده خاص بدین . پس ماها هستیم که انتخاب میکنیم که مطلبمون رو همین مردم عادی بخونن . درضمن اینکه با نوشتن یک مدل مطالب خاص ، همون خواننده های خاص رو هم جذب میکنیم . مثلا اگر از بچه مون مینویسیم که طبیعیه که مامانا بیشتر براشون جالبه . اگر هم اجتماعی یا جوک یا شعر و یا سکسی و ... مینویسین که بازم خواننده ها خاص خودشونو جذب میکنن .

دیگه وقتی هم کسی کامنت برای من یکی میذاره ، یعنی که وقت گذاشته و برای من یا نوشته ام ارزش قائله . هیچ آدمی روی زمین که بمن یا کامنت من احتیاج نداره که الکی بیاد یه چیزی بنویسه . وقتی کسی میگه دوست دارم ، من حرفشو قبول دارم و دلیلی نمیبینم که بگم اونایی که محبت میکنن ، فیلم بازی میکنن و ... قبول داشته باشیم که هرکسی محبتشو یه جور نشون میده و بعضیام اصلا نشون نمیدن . اما نمیشه بگیم که مثلا آدم X که هیچ وقت به من نمیگه که چه احساسی بمن یا نوشته هام داره، منو کمتر یا بیشتر از آدم Y که هر روز قربون صدقه ام میره ، دوست داره . من که فکر میکنم بیشتر کامنتها از صمیم قلبه . البته یکم هم آداب وبلاگی هم هست . یعنی فکر میکنم که بیشتر ماها از دوستامون انتظار داریم که همینطور که هر روز خودمون بهشون سرمیزنیم و جویای احوالشون میشیم ، اونا هم هر از گاهی بهمون سر بزنن .


از احوالات ماهم اینکه هممون حسابی سرما خودیم . مخصوصا که من تب بالا دارم و اصلا دیگه دماغم کار نمیکنه . شده مثل این دماغ عملیا که حسابی باد دارن . غیر از اون همه چیز عادیه . بهدونه مثل همیشه وورجک . راستش با کسی مقایسه اش نمیکنم چون در اون صورت فکر کنم گاهی حرص بخورم . هنوزم خیلی کلمات رو نصفه میگه . از اونجاییکه از چهار ماهگی ماما میگه ، همیشه فکر میکردم که زودی زبون باز کنه که کرده اما نصفه نیمه . اما دقیقا میدونه چی میخواد . حافظه خوبی داره و مثل همیشه هم زورگوست . جالبیش سلیقه اش تو موزیک هست . دوتامون از آهنگای مثل هم حال میکنیم . اونم بیشتر از سبک Reggae یا بقول مامانم آهنگای مدل سیاهپوستی . اما آهنگای مورد علاقمون اینروزا از Nelly Furtado آهنگ  Promiscuous Girl و یا Say it right همینطور آهنگ sexyback و My Love از Justin Timberlake و آهنگ I dont feel like dancin از گروه Scissor Sisters و همینطور خیلی از آهنگای Gwen Stefani  هست .

اینروزا متن خیلی از آهنگا همش از سکس هست . بعضیاشم که بقولی غیر اخلاقیند . خود من یک عمر اینارو گوش کردم و حال کردم . بعضیا میگن که باید روی چیزایی که بچه ها گوش میکنن نظارت سفت و سخت داشت . اما وقتی خودم رطب خورده باشم ، چجوری میتونم منعش کنم . واقعا هنوز دقیقا نمیدونم که تاثیر بعضی از آهنگا چی میتونه باشه . اما میدونم که دلم میخواد اگر بچه ام چیزی رو دوست داشت و منطق منو قبول نداشت ، اون رو محدود نکنم تا کار یواشکی بکنه . میخوام که مثل دوتا دوست بتونیم حرفامون رو بهم راحت بزنیم .  اگر مادوتا رو باهم موقع رانندگی ببینین خندتون میگیره . مخصوصا وقتی که رشا نباشه . بهدونه خودش هر آهنگی رو که دوست نداشته باشه ، مخصوصا اگر از سبک country music باشه و یا کلا آهنگای آروم جاز و کلاسیک .... زودی میگه نه نه . منم که حرف گوش کن . خلاصه موزیک مورد علاقمون رو که پیدا میکنیم دوتایی کله میزنیم و بلند بلند میخونیم و کلی باهاش حال میکنیم . صحنه واقعا بانمکیه اینی که میگم . چون بهدونه در حالت عادی اصلا تو جاش بند نمیشه مگر اینکه آهنگی رو واقعا دوست داشته باشه .

دیگه اینکه چند وقتیه که خودش از درو دیوار بالا میره . از هر جور مبل و صندلی تا کالسکه اش و صندلی ماشینش هم بالا میره و هم میپره پائین . اصلا ترس ارتفاع نداره . میاد رو صندلی جلوی کامپیوتر وامیسته و کار مورد علاقه اش هم خط خطی کردن دستاش با روان نویس قرمزه که پاک نشه . یه روز یه غلطی کردیم و رو دستش یه Happy face کشیدیم . حالا دیگه ول نمیکنه . ولی وقتی که قراره جایی بریم و روی صورتشو خط خطی میکنه دیگه لج آوره .

دیگه اینکه خیلی وقته که سعی میکنه که خودش لباساشو بپوشه . شلوارشو هم خوب میتونه بپوشه . جز اینکه همیشه کون دایپرش بیرون میمونه . فقط نما رو بلد بپوشونه .

قدش هم که حسابی بلند شده و با اینکه کابینتهای ما ارتفاع بلندی دارن ، اما دستشو میندازه و اونقدر سعی میکنه تا یه چیزی دستش بیاد و اون برداره و مشغولش بشه . اینکارش خیلی خطرناکه مخصوصا وقتایی که حواسم نباشه و یه چاقو دم دستش باشه .

یک عادت خوبی هم که داره اینه که هرکار بدی هم که بکنه زودی گزارششو میده و اونقدر اون کلمه رو تکرار میکنه که من بفهمم منظورش چیه . مثل وقتایی که مثلا بعد از غذا یک bluberry رو روی زمین انداخته باشه و هی میگه بوبو و اشاره میکنه که من برش دارم و همیشه تشویق میشه که میگه چون همه میدونیم که چه رنگی میده .

البته این گزارشش شامل حال آشغال خوریش نمیشه . ماها از اونجایی که خونمون خیلی تمیزه ، واسه همین اوایل خیلی هم سخت نمیگرفتیم که اگر چیزی از دستش افتاد زمین ، دوباره اونو نخوره . اما این شده بلای جونمون . چون بیرون از خونه که همه جا کثیفه و هرچی بهش میگیم از روی زمین چیزی نخور و دهنت نذارو کثیفه ، حالیش نمیشه . گاهی یه چیزی از روی زمین برمیداره و زودی میخورتش و هرچی دست تو دهنش میکنم ، نمیفهمم چیه . اما شاهد بودم که یکبار منجوقها و پولکهای دامن منو میکند و میذاشت تو دهنش که بموقع مچشو گرفتم . حالا چقدر از این چیزا تاحالا خورده باشه الله اعلم .

عاشق انواع آرایش کردن و قرتی بازی و زدن عینک و ... هم که هست . درضمن چند روز پیش برای امسالش یه بیکینی خریدم که دیگه عاشششششقش شده . آی خوشگل میشه توش . حیف که غیر اسلامیه و گرنه عکساشو میذاشتم . پارسال هم با بیکینیش کلی عکس گرفته که دل همه رو برده بود اساسی .

 غذاخوردنش هم که نگم بهتره . هر روز میگم از فردا اونقدر گشنه اش نگه میدارم که خودش بیاد و دولپی بخوره . اما اون فردا هیچ وقت نمیاد . همش باید جلوش چیزای جالب بذارم تا بازی کنه و مشغول بشه و من تو دهنش قاشق بچپونم . بدیش اینه که هیچ چیزی تو دنیا نمیتونه دو دقیقه بیشتر مشغولش کنه و میندازتش اونور و باید هی دور خونه بگردم دنبال چیزای جالب . خوشبختی هم وقتیه که یه چیزی زیاد نظرشو جلب کنه تا همه غذاشو تا آخر بخوره .  آخه اینم شد کار !

خوش باشین و سالم

  

+ نوشته شده در  26 Feb 2007ساعت 0:30 AM  توسط دریا  |