تبليغاتX
پری دریائی

پری دریائی

تا وقت دارم چند تا جمله از وقایع اخیر بنویسم و برم .

اینجا گیر آوردن مهد کودک یا به عبارتی Day care خیلی سخته . چون معمولا جاهایی که هستن سریع پر میشن و باید برای چند سالی تو لیست انتظار بود و خیلی ها قبل از بدنیا اومدن بچه شون اسمشو رزرو میکنن . چند وقت پیش یکی از دستیاران رشا بهش گفت که نزدیک خونمون یه جایی داره تازه باز میشه و تلفنشو بهمون داد . آدرس وبسایتشون رو گیر آوردم و فهمیدم که دوروز رو گذاشتن برای  Open House ( جلسه معارفه و آشنایی مردم با امکانات مرکز ) منم از شانسم وقتی که رفتم ، جا داشتن و فرصت رو غنیمت دونستم و اسم بهدونه رو نوشتم . چون فکر میکردم که اونجا که بره ممکنه که از بچه های دیگه سرماخوردگی بگیره ، گفتم که بعد از برگشتن از آمریکا شروع میکنه رفتن رو . از شانسمون هم دوروز مونده به سفرمون سرما خورد ، اونم با تب . هنوز هم کاملا خوب نشده و تازه از دیروز سرفه هاش شروع شده .

از روز دوشنبه گذشته بالاخره دختر ماهم زندگی اجتماعیش رو شروع کرد . روز اول نیم ساعتی موندیم پیشش . اما موقع جدا شدن آنچنان ضجه هایی میزد که دلم رو انگار پاره پاره کردن . رفتم دم در و ده دقیقه ای منتظر شدم اما اون آروم نمیشد . منم دم در زر میزدم . این احساس رو فقط مامانایی که تمام مدت رو با بچشون خونه موندن رو میتونن حس کنن . روز خیلی سختی بود . تمام اون چند ساعت رو یا اشک ریختم و یا با دلشوره منتظر این بودم که برم و برش دارم . وقتی هم برگشتنه منو دید شروع کرد زار زدن . صورتش زخم بود . پیشونیش هم خونمردگی داشت . پشتش هم جای چند تا خراش خونی بود ! وقتی اومدم خونه دیگه یه ثانیه از هم جدا نشدیم . خیلی مهربونتر شده بود . البته برای رشا فرقی نکرده بود . چون حالت عادی هم بچه رو فقط عصرا میبینه . اما برای من انگار دنیا خالی خالی شده بود . عشق منه . جون منه . این چند وقته درسته که لحظه شماری میکردم که فقط یک ساعت در روز رو واسه خودم داشته باشم . اما حالا مطمئن نیستم که هیچ چیز مهم تری از دخترم تو زندگیم وجود داشته باشه . مسئله مهم اینه که اونجا غذای زیادی نمیخوره . طبیعیه که اونها هم مثل من حساسیت زیادی به همه کاراش و مخصوصا غذا خوردنش نداشته باشن . بنظرم دختر قشنگم حسابی لاغرتر میاد . بهم گفتن که بهدونه سرش موقع بازی زخم شده و بقیه چیزاش هم تصادفی بوده . اونجا هم درطول روز اصلا نمیخوابه . توی این دوسال تاحالا امکان نداشته که درطول روز نخوابه . واسه همین دیگه بعد از ظهرها از خستگی دیوونه میشه . قراره که فعلا سه روز درهفته بره تا ببینیم چی میشه .

روز سه شنبه قرار بود برای یه سری کارای بانکی با رشا بریم بیرون . درنتیجه ۵۰ دلار اضافی به مهد کودک دادیم ( نرخ روزانه اونجا اینقدره . برای سه روز در هفته هم ۶۰۰ دلار ماهانه میدیم ) . بعدشم رشا میخواست بره مرکز شهر و مشاور مالی شو ببینه و از من خواست که باهاش برم . ساعت یک و نیم هم اونجا قرار داشتیم که فکر میکردم حداکثر یک ساعته کارمون تموم میشه . اما این مشاور خان آیییییییییی حرف زد و مخمون رو خورد که برگشتنه شده بود ساعت حدودای پنج و نیم که بهدونه رو برداشتیم . داشت از خستگی و گرسنگی بیهوش میشد . تندی یه چیزایی قورت داد و بعدشم تو ماشین خوابش برد و من توی پارکینک سه ربعی نشستم تا بیدار شه . اما خدارو شکر که باخودمون نبرده بودیمش . اصلا نمیذاشت به این کارای مهم مون برسیم و حتما مارو دیوونه میکرد .

دیروز دیگه دیدم غذاهایی که همیشه براش درست میکنم ، احتیاج به قاشق داره و اون هنوز یاد نگرفته که همه غذاشو خودش با قاشق بخوره . یعنی عادت داره که بیشتر بازی کنه تا غذاشو بخوره . شب قبلش تا ساعت ۱۲ شب داشتم براش کتلت سرخ میکردم و با سبزیجان پخته و بورانی ماست اسفناج پخته و دسر ژله و .... صبح که گذاشتمش اونجا ، مثل کنه بهم چسبیده بود . موقع خداحافظی کمی گریه کرد . رفتم تا دفترشون رو امضا کنم برای زدن ساعت ورود و ... و برگشتنه دیدم که بغل یکی از مربی هاست و آرومه . خلاصه که انگار کمی غذا خورده بود . وقتی هم که رفتم سراغش مثل همیشه بدو بدو خودش کفشاشو آورد و ژاکتشم آورد و پوشید و تند تند واسه همه بچه ها و مربی ها بوسهای آبدار فرستاد و هی داد زد بااااااای بااااای و بعدشم مثل همیشه اونقدر گشنه اش بود که هرچی بهش دادم رو تند تند قورت داد و رسیدیم خونه خوابید . مثل همه مامانا خیلی نگران خوردنش و خوابیدنش هستم . مخصوصا که هنوز سرماخوردگیش کاملا خوب نشده . حالا میخوام روز جمعه خودم تمام روز رو باهاش برم و ظهر هم باهاش اونجا بخوابم تا شاید عادت کنه . همه مربی هاش میگن که درطول روز بیشتر وقتا خوبه . گاهی هم خسته میشه . والا این ووروجک که منو حسابی درطول روز خسته میکنه . خودم میدونم که بچه وحشی هم هست . گاهی بچه های دیگه رو هول میده . گاهی هم محبتش گل میکنه و لپ اونا رو میکشه که چون بقیه نمیدون چیکار میکنه ، تعجب میکنن . درطول روز که گاهی پیش میاد که منو گاز هم بگیره و یا بیخودی بزنه و ... بعدشم سریع ماچ میکنه که مثلا از دل آدم دربیاره . هنوز نمیدونه که اینکارا وحشی بازیه و باید لطیف باشه . اما کم کم یاد میگیره . انگار که خودش زیاد درد رو حس نمیکنه . واسه همین هم نمیفهمه که وقتی یه بلایی سر آدم میاره و ماها داد میزنیم که آی دردم گرفت ، یعنی چی ! بعضی وقتا که من دارم ظرفی چیزی میشورم ، از پشت میاد منو بغل میکنه و بوس بوس بازی . گاهی یک دفعه انگار که جنی بشه یه گاز جانانه از پاهام میگیره . آی درد داره . انگار مار نیش میزنه . دیگه هر وقت از پشت پاهامو بغل میکنه ، وحشتم میگیره .

حالا جالبیش چیه . اینه که اونقدر فارسی حرف زدن یاد نگرفته اما داره تند تند کلمه های انگلیسی یاد میگیره . من که هرچی میگه غش و ضعف میکنم براش . همچین خوشگل hello میگه . واقعا صدای تو دماغی شیرینی داره . مخصوصا لهجه اش خیلی قشنگه .  دوستانی که شنیدن میدونن که اغراق نمیکنم . بعد دیگه تازگیا نه نمیگه و هی بجاش میگه no . فقط هم سه روزه که میره اونجا ! بعد خیلی بامزه برام تعریف میکنه که بیبی های دیگه چیکارا میکنن . مثلا منو هول میده و میگه بیبی هول . از مربیش که پرسیدم گفت که گاهی اسباب بازی بچه های دیگه رو میخواد ازشون بگیره و شاید دیروز یکی هولش داده باشه . امرو هم هی میگفت بیبی دست و بعدش منو میزد . فکر کنم یکی زده باشتش . دیروز هم میگفت بیبی لالا و بعدش میگفت خاااااااا پیسسسس ( صدای خرو پف ) . رشا گفت سر ناهار یکی از بچه ها که منتظر ناهارش بود ، خوابش برده بود و هی کله اش میوفتاد پائین که بهدونه ادای اونو در میاورد  .

توی خونه هم که باشیم هی میخواد که بغلش کنم . مثل کنه بهم میچسبه و حتی موقع راه رفتن هم گاهی دامنمو میگیره . اصلا مثل بچه های دیگه باخودش بازی نمیکنه و یا تلوزیون نگاه نمیکنه . تمام مدت مغز و بدن آدمو مشغول خودش نگه میداره . قدش هم بلند شده و روی نوک پا وامیسته و یا یه چیزی میذاره زیر پاهاش و هی چیزای خطرناک رو از اینور و اونور پیدا میکنه و برمیداره .

تو مهد کودک انگار ظهرا بچه هارو توی یه اتاقی میخوابونن که تقریبا تاریکه . با موزیک . اما چون برای بهدونه تازگی داره ، انگار که ترسیده . دیروز که یک ربعی روی شونه یکی از مربی هاش که خیلی مهربونتر از بقیه هست ( به اسم مارتا ) خوابش برده بود . اما توی خونه هم توی تختش تنها نمیخوابه و از من انتظار داره که روی زمین دراز بکشم  و مثلا بخوابم و هر دقیقه ، بیست بار سرشو میاره بالا و چک میکنه که من هستم یا نه و بعد خوابش میبره . رشا که میگه ولش کن بذار اونقدر گریه کنه تا خودش خوابش ببره . اما بنظر من باید ترس بچه ها رو درک کرد و براشون ارزش قائل شد و آرومشون کرد . اصلا مگه میشه عشق آدم ناراحت باشه و تو بیخیال بشی . تفاوت پدر و مادرا زیاده دیگه . اونقدر بیشتر وقتا از من کار میکشه که همیشه خدا گرسنه هستم و یا آخر شب واقعا خسته .

دیگه از شیرینیش هم هرچی بگم کم گفتم . ملغمه عجیبیه این بچه . وقتی باهاش میرقصیم و یا بازی میکنیم ، اونقدر کار بعهده آدم میذاره که عرق آدمو درمیاره . خیلی با انرژیه . مثل فشفشه تند و سریع و فرزه . عشقش هم فعلا بازی با لگو و مخصوصااااااا ماشینه . عین پسرا همش دلش ماشین بازی میخواد .  حتی لگوهارو هم طوری بهم میچسبونه که شبیه ماشین بشه و هی میگه امممممم و ویراژ میده و بوق میزنه .

حالا منتظرم ببینم که بالاخره اونجا جا میوفته یا نه . اگر جا بیوفته که شاید دنبال کار تو رشته خودم گشتم . شایدم نیمه وقت یه چیزی خوندم . اما همش بستگی به سلامت و شادی بهدونه داره .

 

+ نوشته شده در  18 Apr 2007ساعت 6:17 PM  توسط دریا  | 

یک عالمه پستهای نصفه نیمه دارم که وقت نکردم که تمومشون کنم و درنتیجه پابلیش نشدن . بهتره از این ببعد یه کوچولو بنویسم . خلاصه و مختصر و ببخشید اگر وقت دوباره خونیشونو و تصحیحشونو ندارم .

از من خواستین که از آرزوهام بنویسم . راستش اگر سیزده چهارده سال پیش بود ، راحت میشد گفت چیا هستن . یه شوهر ماه و عاشق . یه دختر خوشگل و باهوش . یه خونه که پلکون مارپیچیش به اتاق خوابها ختم بشه ( خدایا جل الخالق ، مصبتو شکر ) . یه ماشین خوب . یه زندگی خوب با همه مخلفات . حالا که نگاهشون میکنم میبینم که آرزوی زیادی نمونده . اول همه که میخوام همینایی که دارم رو حفظ کنم . میخوام که دلم همیشه شاد بمونه . میخوام که سنگای جلو پام رو بتونم شوت کنم دوردورا . میخوام که سالم باشیم . ( شاید هیچ کسی ندونه که سال پیش چقدر من مریضی کشیدم )

اما بقیه چیزایی که دلم میخواد دیگه آرزو نیستن . مثلا یه ماشین میخری و میگی دلم میخواد که بعدها ماشین بهتری سوار شم . یا خونه میخری و میگی که خونه بزرگتر و بهتر دلم میخواد . خلاصه بقیه اش همین داشتن پیشرفت تو زندگی روزمره هست . اینکه بتونم درس بخونم . همونی که دلم میخواد رو  و بالاخره بعد یک عمر آرزو برم تو رشته ای که دلم میخواد و کار خوبی پیدا کنم . چیزی که در رابطه با طراحی و دیزاین باشه . دیگه اینکه دلم مسافرت های دور دنیا میخواد . یک عالمه خرید و .... خوب معلومه دیگه پول کافی .  اما تاحالا هیچ وقت پول قلمبه باد آورده دلم نخواسته . چراشو نمیدونم . چون شاید احتمالش برام صفر بوده و عادت دارم که برای بدست آوردن هر چیزی زحمت بکشم .

دیگه درمورد سه قلو ها : والا خدا بهمون رحم کرد اساسی . شیکمم یکمی  قلمبه شده بود و یکی یاد آوری کرد که شاید  سه تا آلبالو خشکه رو باهسته قورت دادی که فکر میکنی سه قلو هستن ! خدارو شکر که یه شوخی بیمزه بیشتر  نبود . راستش اصلا حال بچه دیگه ای رو نداریم . همین عسلی واسه هفت پشتمون بسه .

 

+ نوشته شده در  12 Apr 2007ساعت 4:38 PM  توسط دریا  | 

سه روز گذشته رو تعطیلی داشتیم و رفتیم سرزمین شیطان بزرگ . اونم لوس آنجلس . بسی خوش گذشت . جای همه اونایی که نرفتن خالی . مخصوصااااااااااااااااا دیزنی لندش معرکه بود . فقط دلم میخواست که از کله سحر میرفتم و هیچ کس دیگه مخصوصا بچه مچه هم باهامون نبود . آخرش دلم نمیخواست برگردم خونه . چند ساعتی بیشتر نیست که برگشتیم سر خونه زندگی خودمون . وقتی هواپیما داشت فرود میومد ، باتمام وجودم خوشحال بودم و تو دلم گفتم Welcome Home . هیچ جا خونه آدم نمیشه . مخصوصا اگر شهر ماهی مثل اینجا باشه . الان کلی خسته هستم . در اولین فرصت میام براتون از سفرم ، اونم با کلی عکس مینویسم . هرچند که سفر خیلی کوتاهی بود و من نتونستم حتی به هیچ کسی از دوستای عزیزم زنگ بزنم تا ببینمشون .

+ نوشته شده در  10 Apr 2007ساعت 11:55 PM  توسط دریا 

واویلا حامله هستم اونم سه قلو !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی قراره شیکمم بشه این هوااااااااااااااااااااا . مملی هامم اون هواااااااااااااااااااااا .

 

+ نوشته شده در  1 Apr 2007ساعت 2:19 PM  توسط دریا  | 

هی روزگار مارو خرپول نکردی که کیفشو ببریم . راستی میگم پول خیلی چیز شیرینیه ها . اونم نه این پولا . پول بابا ننه دار .  هم من و هم رشا عااااااشق خونه های گنده هستیم . اون خونه هایی که ما دوست داریم لامصبا کم کم چهار پنج میلیونی هستن . اینجا قیمت خونه نسبت به همه جای دیگه کانادا گرونتره .

این پست رو دلم میخواد فقط درمورد خونه های ونکوور و اوضاع خرید و فروششون بنویسم . پس به احتمال زیاد اصلا برای کانادائیهای عزیز موضوع تازه و جالبی نخواهد بود . دیگه اینکه من تو این پست از قیمت خونه ها تو منطقه هایی که زیاد جالب نیستن و یا خونه های قدیمی و ... نمینویسم . اینا خلاصه ای از وضعیت خونه های معمولی و خوب این شهره .

برای اطلاع دوستانی که ایران زندگی میکنن بگم که خونه های اینجا یا آپارتمان هستن که بهشون condominium یا بطور خلاصه کاندو میگن . اینجا کوچولوترین آپارتمانی که جای خوبی هم باشه و فقط دو خواب داشته باشه از حدود چهارصد هزارتا شروع میشه . حواستون باشه که وقتی خونه نو میخرین باید شش درصد قیمت خونه رو بابت مالیات به دولت ( GST) بدین . دیگه بابت گرفتن وکیل و ثبت محضری و ... هم چند هزارتایی افتادین .

نوع دیگه خونه هارو Town House می نامند و شامل خونه های یک طبقه هستن که معمولا دیوار های سمت چپ و راست خونه با بقیه به اشتراک هست و بیشتریها یه حیاط کوچولو و گاهی یک زیرزمین ( basement ) دارن . مزیت این جور خونه ها اینه که دیگه همسایه طبقه بالا و پائین ندارین . اما عیبشون اینه که مثل آپارتمانها باید ماهیانه یه پولی بابت شارژ ساختمان پرداخت کنین که شامل پول آب و گاهی شامل زدن چمنهای جلوی خونه و پاک کردن برفها در زمستان میشه .

شارژ خونه در آپارتمانها یا تاون هاوس ها از حدود پنجاه دلار شروع میشه . اگر ساختمان استخر یا مجموعه ورزشی داشته باشه که این پول بیشتر میشه . من حتی آپارتمانهایی دیدم که شارژ ماهیانه شون نزدیک سه هزار دلار بوده ( البته قیمت خود آپارتمان بالای هشت میلیون دلار بوده ) !!!

حالا هرکدوم این خونه ها بازم تقسیم بندیهای جزئی تر دارن . مثل خونه Semi-detached که  یعنی یه خونه  که فقط یک دیوارش مشترک با همسایه بغلی هست و گاهی سقف دوتا خونه مشترکه و اگر مثلا بخواین سقف خونه رو تعویض کنین ، باید با مشاوره و اجازه و هماهنگی همسایه بغلیتون باشه .

بعد میرسیم به خونه یا house یا ( Single family house ) که همون خونه های تک واحد خودمونه . اینجا یه خونه خوب با سه چهارتا خواب توی یه جای معمولی که منظره هم نداره ، با حدود مثلا ده سال ساخت رو میشه از حدود هفتصد تا پیدا کرد . اینم بگم که محله با محله فرق میکنه و کوچه با کوچه با کوچه  . واقعا یک سلیقه شخصیه . حتی شاید با یکی دو ساعت دور شدن از شهر میتونین با این پولا یه خونه خیلی بزرگ هم گیر بیارین . من درمورد سلیقه شخصی خودم نوشتم . دیگه اینکه خونه ای که منظره خوب داشته باشه ( منظره آب ) که حتما میره روی یک میلیون . خونه های خوشگل هم که بالای چهار پنج میلیون . باورتون نمیشه اما درمرکز شهر یک آپارتمان دو  خوابه گذاشتن بقیمت نزدیک نه میلیون دلار !

 

آدرس سایت رسمی خرید و فروش خانه در کانادا اینه: http://www.mls.ca  

یه زمانی یک میلیون دلار خیلی پول بود برای خرید خونه . یادم میاد که ایالت اونتاریو که بودیم ( شهر تورنتو ) خونه یک میلیون دلاری یعنی یه کاااااخ . اما اینجا یعنی هیچی . وقتی دنبال خونه میگردین اونقدر خونه بالای یک میلیون دلار توی هر منطقه از شهر هست که دیگه این پولا تو ایالت ما پولی نیست . فقط یک نگاهی به این لینک بندازین تا حساب دستتون بیاد . تازه این خونه ها فقط خونه های قسمت غربی شهر هست و دیگه اینکه توجه داشته باشین که الان فصل فروش خونه نیست  . تابستون دیگه ببینین چه خبره . دیگه اینکه متراژها به اسکوور فیته و تقریبا یک دهمش که کنین میشه متر . زیر صفحه سمت راست میشه به سیستم متراژ بهتون اندازه هارو تبدیل کنه . ( بجای Imperial باید Metric رو انتخاب کنین و هر square feet دقیقا 0.09 متر هست و یا به عبارتی هر متر میشه 10.76  اسکور فیت )

فقط در پنج ماه اول سال ۲۰۰۶ ، چهارصد تا خونه بالای یک میلیون توی این شهر خرید و فروش شده . خبر کامل رو میتونین در اینجا بخونین .

ما قبل از اینکه با این ناحیه فعلی اسباب کشی کنیم ، همون زمانی که رشا داشت دانشگاه درس میخوند ، تو منطقه بیرون دانشگاه (  Unirevrisy of British Columbia )  که به اسم Point Grey زندگی میکردیم که واقعا یکی از بهترین و قشنگترین مناطق ونکوور هست . یکی از تفریح هامون هم این بود که بریم کوچه پس کوچه های مختلف و خونه های آنچنانی رو ببنیم . یک کوچه هم بود بنام Drummond Drive که ماها عاشقش بودیم و واقعا خونه های خوشگلی توش بودن . بتازگی فهمیدم که یک سری از گرونترین خونه های ونکوور توی این خیابون هستن و اولین گرونترین خونه شهر با ارزش حدود ۲۸ تا ۳۲ میلیون دلاره . سومین خونه گرون شهر هم مال یک ایرانیه بنام آقای حسن خسروشاهی ( ممنون علی جان از توجهت) که همه ایرانیای مقیم کانادا اونو خوب میشناسن و صاحب قبلی بزرگترین فروشگاههای زنجیره ای لوازم صوتی و تصویری ( Future Shop ) هستن و فکر کنم که پولدارترین ایرانی مقیم کانادا باشن و خونشون هم توی همون منطقه هست . خبر کامل رو در اینجا بخونین .

این شهر سرسبز و زیبای ونکوور که سال پیش سومین بهترین شهر جهان برای زندگی انتخاب شده ، گذشته از اینکه جزو گرونترین شهرهای کاناداست ( از قیمت بنزین و مواد غذائی و خونه گرفته تا همه چیز دیگه ) اما هوای واقعا معتدلی داره و چهار فصل سال سر سبزه . بغیر از سال پیش که یک عالمه برف داشتیم ، معمولا یک سانت درسال بیشتر برف نداره . البته تا دلتون بخواد بارون داره که اونم من عاشقشم . خیلی از کانادائیها آرزو دارن که دوران بازنشستگی خودشون رو اینجا بگذرونن . هر وقت که برین بیرون ، اونقدر آدمایی درحال ورزش یا درحال خوشگذرونی میبینین که انگار ملت اینجا کار نمیکنن و خیلیا همش درحال تفریح هستن . اونایی که با پول زیاد میان کانادا ، معمولا میان اینجا . البته اوضاع کاریابی اصلا بخوبی جاهای دیگه کانادا نیست . اما این چند ساله یک سری شغل های جدید بخاطر المپیک زمستانی 2010 بوجود اومده و تورم قیمت خونه های شهر هم بیشتر بخاطر همونه . خدا میدونه که بعد از المپیک چه بلایی سر این شهر بیاد  .

درمورد سیستم خرید خونه هم یه چیزایی بگم . اینجا برعکس کشورهایی مثل ایران که مردم یک عمر پول جمع میکنن و آخر عمری میتونن خونه مورد علاقه شون رو بخرن ، از همون اول میشه خونه مرد علاقه رو خرید و لذتشو برد . البته سی چهل سالی هم باید پول وامشو بازپرداخت کرد . قسط بندیش دیگه بستگی بمیزان درآمد هر خانواده داره . اما معمولا کل پولی که بازپرداخت میشه حدود دوبرابر قیمت خونه درمیاد . سالها پیش بهره وام برای خونه حدود ۱۹ درصد بود و خیلیا بهمین دلیل که نتونستن بازپرداختش کنن ، ورشکسته شدن و خونه بتصرف بانک دروامده . الان نرخ بهره حدود ۶ درصد هست . البته برای خرید خونه میشه وام رو برای ۵ سال با بهره ثابت پرداخت کرد ( اگر ترس اینو دارین که بهره ها بالا میرن این بهترین کار هست ) و الان بهره ثابت حدود  5.2 درسال هست و اگر هم که مطمئن هستین که بهره ها بالا نمیرن میتونین از بهره شناور استفاده کنین که الان درحدود 5.14 هست و هرموقع که دیدین داره بهره ها بالا میره میتونین که اونو برای پنج سال ثابت کنین .

مقدار وامی که میشه از بانک گرفت بسته بمیزان درامد هرکس هست و معمولا باید بیشتر از ۵ درصد قیمت خونه رو پول پیش بذارین . بالای همون وبسایت  http://www.mls.ca قسمتی داره بنام Mortgage Calculator که میتونین ببینین با بازپرداخت مثلا سی یا چهل ساله چقدر هرماهه باید پول بازپرداخت کنین و ... یک سایت دیگه هم برای خرید و فروش خونه هست به اسم : http://www.realtylink.org . این پولی رو هم که بعنوان وام از بانک میگیرین رو باید بیمه کنین . یعنی خود بانک برای یک وام هفتصد هزاری یه پولی مثلا بیست هزار دلار ( اگر پول پیش بیشتر بذارین ، این نرخ بیمه کمتر میشه ) رو از کل وام بابت بیمه کم میکنه . خلاصه که خونه خریدن اینجا کلی دنگ و فنگ و خرجهای جانبی داره .

فروشنده هم که باید یه پولی بابت فروش خونه اش به دلال ( realtor ) بده ( معمولا برای اولین صدهزارتای خونه ۳.۲ درصد و برای مابقیش ۱.۶ درصد حق دلالی میگیرن . البته هر کمپانی با کمپانی فرق میکنه و این نرخ کاملا ثابت نیست )

البته واقعا خود خونه ها یکطرف ، تزئین خونه های اینجا اصلا با خونه های ایرانیای پولدار قابل مقایسه نیست و کلا خیلی از مردم اینجا زیاد سر از تجملات آنچنانی درنمیارن .

دوتا خونه زیری قیمت هرکدومشون سه و نیم میلیون دلار هست

و خونه زیری چهار میلیون دلار :

دوتا عکس بعدی از درون یک خونه چهار میلیون وهشتصد هزار دلاریه که ۹۹ سالشه !! فکر کنم اون شوفاژ هاشم از همون صد سال پیش اونجا مونده باشن . بعضیا عشق عتیقه دارن .

اینم چند تا عکس متفرقه از توی خونه های چند میلیون دلاری :

چند وقت پیش یک خونه در ناحیه ای در شرق شهر ونکوور ( Abbotsford ) برای فروش گذاشته بودن به قیمت ۴۵ میلیون دلار ! برای فروش این خونه هم یک روز همه دلالهای خونه ( Realtor ) ها رو دعوت کرده بودن که دراصل برای دیدن خونه و مشخصاتش بود و همه هم دعوت بصرف خاویار و شراب و مخلفات بودند !

پینوشت : اینجا قاچاقچیای محترم بیشتر خونه های خوب رو میخرن و میکننش مرکز کاشت ماریجوانا !! قبلا که خونه های ارزون رو تو مناطق سطح پائین میخریدن و اما تازگیها چون واقعا صنعت پردرآمدیه ، خونه های گرون چند میلیون دلاری رو در بهترین مناطق میخرن . هرچند وقت یکبار هم پلیس چند تا خونه رو کشف میکنه . حالا خیلی از خونه های محشری که توی بازار برای خرید و فروش هست ، همه قبلا مرکز کاشت بوده . معمولا هم دلال هایی که وجدان داشته باشن اینجور خونه هارو با اینکه هم قیمت خیلی بهتری از بقیه خونه ها دارن و هم اینکه توشونو حسابی بازسازی میکنن ، برای خرید اونارو پیشنهاد نمیکنن . به چند دلیل : چون اولا همه سیستم برق خونه رو عوض میکنن و بخاطر همین خیلی احتمال آتش سوزی دراین خونه ها زیاده . دیگه اینکه مثل گلخونه اونجا رو گرم و مرطوب میکنن و چون خونه ها همه از چوب ساخته میشن ، رطوبت درون همه دیوارها نفوذ میکنه و تمام لوله های خونه میپوسه . دیگه اینکه احتمال اینکه شب یکی از این قاچاقچیا که با صاحب ملک خورده حساب داره و نمیدونه که طرف خونه رو فروخته و رفته ، سرو کله اش پیدا بشه و دوتا گلوله تو شیکمتون خالی کنه خیلی زیاده !!!!! معمولا هم توی مدارک خرید و فروش ملکه این سابقه کاشت بثبت میرسه .

 

چند تا عکس بعدی هم منظره جلوی چند تا از خونه های چند میلیون دلاریست :

 

 

چند تا عکس هم از خود شهر ونکوور و مناظرش براتون میذارم که خالی از لطف نیست .

  

 

 

+ نوشته شده در  24 Mar 2007ساعت 4:10 PM  توسط دریا  |