تبليغاتX
پری دریائی

پری دریائی

اصلا نوشتنم نمیاد . هرشب قبل از خواب اونقدر حرف برای نوشتن دارم که میشه ساعتها وراجی کنم. اما وقتی بقول هدیه وقتی به افکارم ۲۴ ساعت فرصت میدم ، دیگه اون انگیزه گفتنشون رو از دست میدم . اما دلم برای نوشتن از بهدونه تنگ شده . این چند وقت خیلی فرق کرده . این هفته فسقلی میشه ۲ ساله !!!!! تویی که یه وجب بیشتر نبودی ، چجوری اینقدر بزرگ شدی شیرینم .

بچه که بدنیا میاد ، آدم همش دلش میخواد که زودتر ببینه مرحله بعدی رشد کی میاد و لحظه شماری میکنه واسه خیلی چیزا . برای اولین خنده ، اولین غلط زدن ، اولین نشستن ، برای اولین ماما گفتن ، برای شروع به غذا خوردن ، اولین چهار دست و پا راه رفتن ، اولین عشوه برای دیگران ، شروع به راه رفتن کردن ، اولین دندون ...... همیشه این اولیها خیلی مخصوص و عزیزن . ماهها واسه هرکدوم صبر میکنیم و تا بهشون میرسیم ، فراموششون میکنیم و منتظر مرحله بعدی میشیم .

الان که نگاه میکنم ، برام خیلی عجیبه که انگار همین دیروز بود که آرزوی اینو داشتم که دندون دربیاره و یا راه بره . حالا وقتی قاشق رو ماهرانه  دستش میگیره و غذاشو میخوره و یا وقتی که خودش لیوان شیرشو با مهارت کامل دسشت میگیره و شیرشو میخوره و حتی یک قطره هم روی لباسش نمیریزه و بعدشم دستا و دهنشو با دستمال پاک میکنه ! و وقتی که خودش طرز استفاده از هرچیزی رو کشف میکنه و با ذوق زیاد بهمون نشون میده  و خیلی وقتای دیگه ، واقعا نفسم بند میاد که چه جوری و با چه سرعتی این بچه داره بزرگ میشه . اگر خیلی خوشبینانه هم بگم که تا ۱۸ سالگی باماها زندگی خواهد کرد ، این یعنی اینکه یک نهم عمر باما بودنش تمام شد . یعنی به همین سرعت ماها پیر میشیم و به همین سرعت همون فردایی میشه که لحظه شماری میکنه تا بره دانشگاه و برای خودش مستقل بشه  و زندگی جدیدی رو بدون ما شروع کنه . انگار نه انگار که یه روزی منی بودم که نمیتونست لحظه ای ازش دور باشه و تمام زندگیش حول اون بود .

داشتم آرشیومو نگاه میکردم ، برخوردم به اولین عکسهایی که از هفت  ماهگیش گذاشته بودم . خودم دلم غش رفت واسه اون تپلی خانوم خوش اخلاق . یادش بخیر چقدر زود گذشتن .

تازگیها وقتی که میخواد توجه من رو جلب کنه ، میاد و میگه مامی جون ( بیشتر یه چیزی شبیه مامی دون ) و پامو تندی بوس میکنه که ببینم چی میگه . گاهی هم میگه یوهو بیا !

چند روزی بود که هی بهم میگفت بیبی زد و اشاره میکرد که زدن صورتش و یا بیبی هول ( یعنی هولش دادن ) از مربی هاش که پرسیدم بهم گفتن که نخیر دختر شما اگر یه چیزی بخواد که بچه ها بهش ندن ، اونا رو میزنه ! فکر میکردم که فقط واسه ما قلدری میکنه . تو خونه وقتی که میفهمه کار بدی کرده ، زودی بوس میکنه که از دل آدم دربیاره و شیرین بازی درمیاره و اون خنده بانمکش باعث میشه خیلی آدم نتونه جذبه بیاد . البته همیشه با اخم ازش میخوام که معذرت خواهی کنه و اون زورکی و الکی یه چیزی شبیه یایی ( sorry ) میگه . اما کلا هنوز تقسیم کردن اسباب بازی و یا صبر برای چیزی رو نمیدونه. دیگه اینکه چند تا از پسرای هم مهدیش هم ازش بزرگترن و کلی هم قلدر . دیدم که اونا هم گاهی ممکنه به بهدونه زور بگن و نمیخوام بچه ام همش پشت دامن یکی قایم بشه .

حرف زدنش هم خیلی بامزه است . فارسی و انگلیسی رو قاطی میگه . مثلا از حیوونات فیل و میمون و جوجو و طوطی و ماهی رو فارسی میگه و اینارو هم انگلیسی : جیراف ( زرافه ) زبرا ( گورخر ) و لاین ( شیر ) بانی ( خرگوش ) کت ( گربه ) داگی ( سگ ) تی تر ( ترتلز یا همون لاکپشت ها ) و .....

اون بیا گفتنش منو کشته . همچین کشدار میگه بیییییی یییااااا . از خواب هم که بیدار میشه هی مگه مامی جون من پائین پیییی ( پلیز ) که بیارمش از تختش پائین .

اونقدرم بامزه اسم و فامیلشو بلده . اگرم ازش بپرسیم How old are you ؟و یا بفارسی چند سالته ؟  زودی میگه تو ( two ) و شمردن رو هم تا ده به هردو زبون بلده . البته عشقش همون هی وان تو وان تو گفتنه ( one . two ) و یا آپ دان ( up , down ) . کلا دیگه خوب میشه فهمید چی میگه و کلمه های زیادی رو میگه .

توی مهد کودک هم همینطوری نمیخوابه و باید اونقدر خسته بشه که توی بغل یکی از مربی هاش سرشو بذاره رو شونه اش و براش شعر I love you بارنی رو بخونن تا خوابش ببره و بعد بزارنش تو تخت . خودش هم انتخاب میکنه که هر روز کی بخوابونتش و میره سراغ طرف و هی شعر آی لاو یو رو میخونه و عشوه میاد که یعنی تو منو بخوابون . 

مثل همیشه  هم از در و دیوار بالا میره . با بازیهایی که کلی انرژی میسوزونه ، عشق میکنه . داره اینروزا تمرین بپر بپر میکنه ( جامپ جامپ ) . دیگه اینکه از این سر اتاق به اون سر هم غلت میزنه و گاهی هم چهار دست و پا میاد و گاهی هم مدل برعکس ! فکر کنم اینو از مهد کودکش یاد گرفته . چون اونایی که بهدونه رو از بچگی میشناسن میدونن که اون هیچ وقت نه غلت زده و نه چهار دست و پا رفته . سر هفت و ماه و نیمه یکدفعه شروع کرد راه رفتن . البته با گرفتن یه انگشتمون .

جالبیش اینه که یه جور استایل مخصوص به خودشو داره و همراه با اون یک سری عادتهای عجیب و غریب . مثلا اگر تو اتاقش باهاش توپ بازی کنم ، حتما باید یک نقطه خاص بشینم و اگر دور اتاق بدوم و بازی کنم ، هی میاد و اون نقطه خاص رو نشون میده و میگه مامی  بیشی ( بشین ) . یا لیوان آبش رو باید توی جای مخصوصش روی میزش بذاره و یکم اونورتر نمیخواد . یا وقتی تو لگن میشینه حتما باید حوله رو هول بده اونور و لگنش رو یه جای خاص بذاره و منم باید حتما توی توالت بشینم و دردستشوئی هم حتما بسته باشه و ...

دیگه اینکه بیشتر رنگها مثل آبی و قرمز و زرد و سبز و بنفش و ... رو میشناسه . شکلهای هندسی رو هم یاد گرفته . مثل مربع و دایره و مثلث و شکلهای دیگه و لگو هاشو براساس رنگهاشون تقسیم بندی میکنه و یا بازیهای مخصوص شکلهای هندسی رو کاملا بلده !

از حالا هم واسه همه چیز اظهار نظر میکنه و با زور نظر خودشو به کرسی میشونه . از آهنگایی که گوش میکنیم تا برنامه تلوزیونی تا اینکه حتی توی پارک کدوم ورش راه بریم و کجا بشینیم و ... خیلی جدی دستور میده . اگر حرفش منطقی باشه که گوش میکنیم وگرنه من معمولا بهش گوشزد میکنم که اون نباید برای همه کارای ما تعیین تکلیف کنه و اونی که دستور میده منم نه اون . خودش هم خوب میدونه که با جیغ و لوس بازی بامن کارش راه نمیوفته . اما زورش خوب به باباش میرسه و وقتی رشا خونه باشه کلی دستور میده . البته درخواستهاش هم از اون فقط تو مایه های فقط و فقط بازی کردنه . یعنی تا خانوم بخوابه نمیذاره باباش به هیچ کار دیگه ای برسه .

همش هم راه میره و آواز میخونه و میگه من بیبی (baby )  هپی (happy ). وقتی هم میگه من ، با دست میزنه روی سینه اش و تاکید میکنه !

وقتی با اون چشماش بهم زل میزنه ، همه چیز دیگه یادم میره و میدونم که هیچ چیز دیگه ای تو دنیا به اندازه اون برام مهم نیست . گاهی چند دقیقه ای باهم تلویزیون نگاه میکنیم . اونم حتما حتما باید تو بغل من لم بده و یه سانت اونورتر نمیشینه . حتما هم باید روی یکی از استخون های رونم باسنشو بذاره و تو طولانی مدت پام له میشه . هرکاری هم که میکنم نه وسط پام میشینه و نه رو مبل . اما اینکه یه موجود اینقدر لطیف با گوشتای خیلی خیلی شیرین روم لم میده و برای حتی چند دقیقه آروم تو بغلم میمونه ، برام لذت بخشه . بس که بقیه اوقات داره بدو بدو میکنه و یه جا بند نمیشه . فقط دلم میخواد که هیچ کار دیگه ای نداشته باشم و اونو ماچش کنم و نازش کنم و ازش لذت ببرم . هرچند که اینجور مواقع از نوادر هستن و معمولا اونقدر روم رژه میره و بپر بپر میکنه که آخرش  همه جام درد میگیره .  اما بازم میچسبه زیاااااد .

اینم چند تا عکس برای دوست دارانش . خیلی بزرگ شده نه ؟!

 

عکسای بعدی هم که معلومه دیگه بعد از کلی بازی بازی گرفته شدن . عرق که میکنه موهاش فری میشن رو به هوا :

 

+ نوشته شده در  20 May 2007ساعت 4:30 PM  توسط دریا  | 

چند تا عکس از لوس آنجلس میذارم محض خالی نبودن عریضه . گفته باشم که چند تای این عکسهارو من نگرفتم و از اینترنت دانلود کردم .

 

تقاطع اتوبان های ۱۱۰ و ۱۰۵ 

Downtown

Flaming statue

California Plaza

Grauman's chinese theatre

Hollywood walk of fame

Corona del mar beach

laguna beach

Rodeo drive-Beverly Hills

Rodeo drive-Beverly Hills

San juan mission-Orange county

 

پی نوشت های بی ربط :

۱. من نمیفهمم که این میل صکصی که واسه من میفرستی رو واسه همه وبلاگیا میفرستی ؟ نه تورو خدا واقعا منظورت چیه ؟ تو که منو عمرا دیده باشی میای و تمام جزئیات صکص با منو تشریح میکنی ! مردم خل شدن والا .

۲. درست تو چشمای آدم ذل میزنه ودروغ میگه . همچین دلم میخواد یه دفعه بچزونمش . آی آی آی . مثل سگ همه چیز حالیشه اما خودشو میزنه به خریت . از غربیل رد کردن دورو بریها جزو برنامه پنج ساله سوم . باهرکسی به اندازه لیاقتش میخوام رفتار کنم . چه حالی بدم من .

۳ . ببخشید از تاخیر در جواب دادن میلها . حمل بر بی ادبی نشه تورو خدا . دختره ده شب به بعد میخوابه و تا بیداره که نمیشه نزدیک کامپیوتر شد . بعدشم باباش میشینه به حساب کتابها رسیدگی کنه . سهم من از کامپیوتر میشه نصف شبا . خسته و خواب آلوده دیگه نوشتنم نمیاد که هیچی ، چشمام هم آلبالو گیلاس میچینه .

 ۴ . چند تا از این وبلاگیا رو میخوام خفه کنم . بسکه خرن . بنظر من این یه نوع مریضیه که آدم از خودش یه شخصیت خیالی درست کنه و ملتو بذاره سرکار و هی چاخان بهم ببافه . این هیچی . اونایی که چند تا وبلاگ رو مینویسن و تو یکی یه پسر باحالی هستن که همه واسش میمیرن و تو اون یکی یه دختر که آتیشی بودن داره جر واجرش میکنه و تو اون یکی ..... جون بجونتون کنن مریضین بخدا . مریض . بجای ادای رونشنفکرا رو در آوردن ، یه فکری واسه اون کله پوکتون بکنین و اینقدر این مردم رو سرکار نذارین و با احساساتشون بازی نکنین . ( اما خدائیش خوب نقش بازی میکنن ها )

۵ . چقدر من تازگیا عوض شدم . قبلا ها چقدر زیاد حرف میزدم . چقدرم با هیجان واشتیاق و غش غش . چی شد که من متحول شدم . عجیب نیست که بیشتر گوش میکنم ؟ چقدر آرومتر و خانومتر تر شدم . یاد گرفتم که دیگه هرجایی نظرمو نگم و خیلی حرفا رو واسه خودم نگه دارم . فقط یه لبخند ملیح . همین . بخاطر مامان شدنه ؟ انگار یکم فسم خوابیده . هی راستی پس فردا اینجا روز مادره . روزم مبارک . امروز دخملک بهترین هدیه روز مادر رو بهم داد . یه کتابچه که توش رو با دستها و پاهای خوشگلش واسم طرح زده بود . آی چسبید . انگار دنیا رو بهم دادن . مرسی گل قشنگم . مرسی عشقم . میدونی که مامیت تو رو از همه دنیا بیشتر دوست داره و جونشو بخاطرت میده . دلت همیشه شاد باشه که فقط با نگاه به اون چشمات منو خوشبخت ترین مامان دنیا میکنی .  

 

 

روز همه مامانای دنیا مبارک باشه . دلتون شاد باشه و تنتون سالم . سایه تون بالای سر بچه هاتون و بچه هاتون همیشه باعث افتخار و دلگرمی تون . افتخار میکنم که یه مامان هستم . یکی مثل همه که عشقش به وسعت یه دنیاست .

Happy Mother's day 

 

+ نوشته شده در  12 May 2007ساعت 2:5 AM  توسط دریا  | 

اول همه از همتون یککککککک دنیا ممنونم که اینقدر مهربونین . الان نشستم با خیال راحت کامنتهارو خوندم و حسابی کیف کردم . آخ که نمیتونم بگم که چقدر بهم چسبیدن . مرسی  

وقتی آدم یک مدت نمینویسه و وبلاگش خاک میخوره ، بعدش نوشتن کمی سخت میشه و از اون حس و حال درمیاد . بسکه اتفاق های جدید میوفته و آدم یادش میره که از چی و کی باید بنویسه  . پس ببخشید اگر تو این پست اینقدر پراکنده از در و دیوار و همه چیز مینویسم .

 اول اینکه با یه آدم محشر آشنا شدم . اونقدر حرف زدن با این دوست بهم چسبید که انگار از جنس خودمه و انگار که یه مدت طولانیه که میشناسمش . این وبلاگ اگر هیچ فایده ای  واسه من نداشت ، عوضش باعث آشنایی با دوستای خیلی خوبی شد که از ته دل دوسشون دارم و براشون احترام زیادی قائل هستم .

دوم اینکه من یه ذره آدم استرسی هستم . یعنی وقتی یه اتفاقی میوفته ، میشینم هی بهش و راه حلهاش فکر میکنم . گاها حتی تو خواب هم دارم اون مشکلو حل میکنم . یکی از این دغدغه های منم کار رشا هست . توی این مملکت ، تمام شغلها حساب کار و بیزینسشون با حساب زندگی شخصیشون فرق داره . اما تنها شغلهایی که اگر ازشون شکایت بشه ، میتونن خونه و زندگشون رو بفروشن و از چنگشون دربیارن ، دکترها و دندانپزشکان هستن . قربونش برم بعضی از مردم اینجا هم سرشون با کونشون بازی میکنه و تا یه جاشون درد میگیره و یا از چیزی راضی نیستن ، سریع یه نامه قلمبه سلمبه به انجمن پزشکان مینویسن و میخوان که بابت دردی که تحمل کردن یه پولی به جیب مبارکشون بزنن . حالا هی تو به طرف بگو آقا جان با این مدرک و دلیل این فلان جای تو مشکلی نداره و اصلا نباید درد داشته باشه . از اون هم هی حاشا . من که فکر میکم که بعضیا واسه خودشون نون دونی درست میکنن . خدا بداد برسه . میگن که کلا مردم تو کانادا و کلا آمریکای شمالی خیلی سخت کار میکنن و استرس کار بالاست . اما واقعا هیچ کاری به اندازه کاراهایی که باجون مردم سروکار دارن ، پر استرس نیستن .

دیگه اینکه یکی از مسائلی که هرکسی تو این مملکت باید بفکرش باشه ، مسئله داشتن وصیتنامه و دیگه بیمه عمره . در مورد وصیتنامه بعدها مفصل مینویسم . اما درمورد بیمه عمر فقط یک سری چیزای کلی رو از دید خودم  مینویسم .

نوع اول بیمه عمر یا Term policy :

اول همه باید ببینین که چقدر میارزین . مثلا من که در حال حاضر کار بیرون ندارم ، از لحاظ مالی زیاد نمیارزم . فقط اگر بمیرم و از اونجایی که ممکنه شوهر جان یکمی ناراحت بشه و دست و دلش تا یه مدتی بکار نره ، پس میگن آقا شما که اینقدر درمیاری و اینقدرم مخارج داری و ممکنه که حجم کارتو مجبور بشی کم کنی و بیشتر با بچه ات وقت صرف کنی ، پس مثلا صد تا دویست هزار دلار زنتو بیمه کن که اگر مرد ، با احتساب حدود بیست یا سی هزار دلار خرج دفن و کفن ، زیاد بهت فشار نیاد .

این رو هم اول همه بگم که شرکتهای بیمه اینجا خیلی خیلی زرنگ تشریف دارن و حساب و کتابشون مو لای درزش نمیره . بعضی از این شرکتها مثل Canada life حدود صد ساله که توی این بیزینس هستن . کلا اینجا بیمه های مختلف داریم . بسته به سنی که هستین و مخصوصا شرایط بدنی و سلامتتون ، نرخ بیمه برای هرکسی فرق میکنه . مخصوصا که اگر سیگاری باشین و یا الکلی ، قیمت بیمه تون خیلی بالاتر میره . حالا کاری که مردم اینجا میکنن ، اینه که رو نمیکنن چقدر در هفته یا روز الکل میخورن و چند روزی هم سیگار نمیکشن که توی آزمایش هاشون دیده نشه . ( برای بیمه عمر ، باید آزمایش خون وادرار برای تشخیص دیابت و ایدز و هپاتیت و کلسترول و ... داد )

دیگه اینکه بیمه عمر اینطوری نیست که بگین مثلا سالی دوهزار دلار میدم که اگر مردم ، مثلا یک میلیون دلار بدن به خانواده من . بلکه اینطوریه که در اصل درآدمدتون رو بیمه میکنین تا اگر مردین ، به خانواده تون فشار مالی زیادی نیاد . کسی که کارش فروش بیمه عمر هست ، میتونه بپرسه که درماه مثلا چقدر خرج میکنین . شما میگین که فلان قدر قسط خونه رو میدم ، فلان قدر خرج خورد و خوراکمه ، فلان قدر خرج ماشینمه ، فلان قدرم بدهی برای تحصیل یا چیزای دیگه دارم . معمولا نرخ تورم سالیانه رو هم سه درصد حساب میکنن و میگن که اگر الان اینقدر درمیاری و خرج میکنی ، پس در مدت بیست یا بیست و پنج سال اگر بمیری ، ، مثلا به یک یا دو میلیون دلار بیمه عمر احتیاج داری . بطوریکه که بدهی خونه رو کاملا بتونن پرداخت کنن و درضمن چند صد هزار دلاری هم توی جیب خانواده تو بمونه که از گشنگی نمیرن و تا مدتی زندگیشون بچرخه .

اینکه گفتم بیست یا بیست و پنج سال بخاطره اینه که بعضی بیمه ها هستن که هر پنج سال ، پولی که سالیانه بابتشون میدین بالا میره و بعد از بیست سال اونقدر یک دفعه بالامیره که چاره ای بجز کنسل کردن بیمه عمر نمیمونه . و یا بیمه هایی هم هستن که درمدت بیست یا بیست و پنج سال یه پول ثابت سالانه میدین که گارانتی میکنن که این مقدار افزایش پیدا نکنه. اما بعد از اون چون هم سن بالا رفته و هم دیگه کسی اون سلامتی دوره جوانی رو نداره و هم اینکه خطر مردن ، بیخ گوشه ، واسه همین پول سالانه اونقدر بالا میره که معمولا  نمیشه بیمه عمر خرید .

یک مورد دیگه هم اینه که اعتقاد براین هست که هرکسی باید تا دوره بازنشستگی خودش تونسته باشه که بدهی های خودشو بازپرداخت کرده باشه و درضمن هم پول کافی برای باقی زندگیش پس انداز کرده باشه که اگر هم بمیره ، دیگه خانواده اش نیازی به بیمه عمر نداشته باشن . برای اونایی که ایرانن ممکنه که رقمهای اینجا اعجاب آور باشه . اما اینجا کاناداست و خرج و مخارج سنگین و پس انداز یک یا دومیلیون دلار برای دوره بازنشستگی ، چیز زیادی نیست .

یک نوع بیمه هم هست که یه پول ثابتی در سال میدین ، و مثلا دویست هزار دلار بیمه عمر میخرین . فرقش با بیمه های دیگه اینه که روی این بیمه ، سود هم میدن ، یعنی بسته به اینکه خودتون چه شرکتی رو برای سرمایه گذاری انتخاب کنین ، یه چیزی درحدود هفت درصد سود سالیانه هم روی پول میاد که ازش خرج و مخارج سالیانه رو کم میکنن . در آخر سر اگر بمیرین مثلا در طول مدت بیست سال به جای دویست هزار دلار ، شما ممکنه که دویست و شصت هزار دلار بیمه داشته باشین . اسم این بیمه Universal life insurance هست . حالا این نوع بیمه دارای معایب و محاسن خودش هست که فکر نمیکنم در حوصله کسی باشه که وارد جزئیات بشم . اما اگر واقعا کسی سوال خاصی داره ، لطفا بپرسین و اگر بدونم حتما براتون جوابشو مینویسم .

خوش باشین

 

+ نوشته شده در  4 May 2007ساعت 4:0 PM  توسط دریا  | 

سالها پیش یه صبح آفتابی مثل امروز یه دختر خیلی کوچولوی سفیدی بدنیا اومد با چشمای درشت سرمه ای براق . دخترک همیشه یک عالمه رویا تو سرش داشت . دلش میخواست که وقتی بزرگ شد ، جزو خوشبخترین و خوشحالترین آدما باشه . دلش میخواست که بهترین همه چیز رو داشته باشه . امروز همون روزیه که همیشه همیشه از ته دل براش دعا میکردم . امروز من جزو شادترین آدمای روی زمینم . کاش که بودنم باعث شادی اطرافیانم هم باشه .  

تولدم مبارک

گل در بر و می در کف و معشوق بکامست

                                                                 سلطان جهانم به چنین روز بکامست

گو شمع میارید در این جمع که امشب

                                                                 در مجلس ما ماه رخ دوست تمامست

 

+ نوشته شده در  24 Apr 2007ساعت 10:25 AM  توسط دریا  | 

اینو فقط برای خودم مینویسم که یادم بمونه که الان چقدر دارم با تمام وجودم حرص میخورم . اصلا دیگه حتی یک ذره هم صبر برام نمونده . مدتیه که دیگه از پس این یه الف بچه برنمیام . همه کارش حرصم میده . غذا خوردنش . عوض کردنش ( که با کلی منت کشی و لگد خوردن و دعوای دائمی که بچه به خودت دست نزن ، کثیفی ، و ... همراهه ) ، لباس پوشوندنش ، وحشی بازی کردنش . گاز گرفتن و کتک زدن و عینهو کنه چسبیدنش و دائم به همه چیز نه گفتنش و دست زدن و بهم ریختن همه چیزایی که نباید دست بزنه و هی روزی هزارااااااان بار بهش گفتن که اینکارو بکن و اون کارو نکن و اون مثل یه بز نگاه کردن و اصلا محل سگ نذاشتنش و ....

اه اه الان دیگه از هر چی بچه است بدم میاد . فقط شده عذاب جون من . اونقدر حرص میخورم و اونقدر حرص میخورم که اصلا فکر نمیکنم که راه چاره ای داشته باشم . اینطوری پیش بره من چند ماه دیگه سر از تیمارستان درمیارم . هیچ کسی رو ندارم که کمکم کنه . مطلقا هیچ فریاد رسی نیست . از این زندگی و همه اون آدمای مزخرفی که نه تنها باری از دوشم برنمیدارن ، بلکه با حرفا و نیشهای دائمیشون بارمو به سنگینی کوه میکنن متنفرم . باورم نمیشه که من همونیم که میگفتم بچه دار شدن من خیلی آرومتر و شادتر کرده !

در حال حاضر هرکاری میکنم که آروم باشم نمیتونم . هی دارم به خودم تلقین میکنم که همه چیز خوبه و من خیلی آرومم و خوشبختم و ... یک دفعه این جن کوچولو از پشت یه گاز جانانه میگیره یا اونقدر ساعتها از سرو کولم بالا میره و حتی یک سانت هم اونورتر نمیشینه و اونقدرکاراش درد آوره که میگم بابا گه خوردم . همه تنم کوفته و کبوده . یه غلطی کردم و بچه دار شدم . واقعا چه گناهی کردم که باید اینقدر عذاب بکشم . بچه های دیگه رو میبینم که همه آروم و حرف گوش کن و شیرین و دوست داشتنی و تمیز  . این دختر وحشی با این موهای فریه همیشه نامرتب و خودش هم خداااای زورگو ها با این اخلاق سگی آخه به کی رفته . بداخلاقیاش و لجبازیاش صد هزار مرتبه از ماها بدتره . مامان خدا بگم چیکارت نکنه که هربار که حرفتو گوش نمیکردم ، هی نفرین میکردی که خدا یکی از خودت بدترت رو جولوت بذاره تا بفهمی . لعنتی . الان اونقدر عصبانی هستم که حوصله هیچی رو ندارم . هردومون خیلی مریضیم . بسکه این دختر هر چی دستش میاد رو میکنه دهن لامصبش . هرچی میکروب و ویرووس باشه رو میاره و میکنه تو حلق ما . هیچ بچه این سنی اینقدر آت و آشغال تو دهنش نمیکنه والا . یه چیزی که توی این دوسال منو دیوونه تر میکنه اینه که رشای منفی باف یه بند توگوشم میخونه که الان تازه اولشه . ببین بعدا چه پدری ازت دربیاره . یه بند میگه که قراره زندگی روز بروز از اینی که هست سخت تر بشه و این بچه بدتر  و بدتر  . آخه همه میگن بچه دو سه سالش که بشه آرومتر میشه . به ما که رسید برعکس شد .  

توی چند تا پست قبلی نوشته بودم که آرزوی زیادی ندارم . چرا آرزوی بزرگ زندگی من اینه که بزرگ کردن این بچه راحت بشه . اینقدر عذاب آور و سخت نباشه . هیچ چیزی تو زندگیم اینقدر منو مستاصل  نکرده بود . هیچ چیزی اینقدر درونی منو حرص نداده بود . آقا حرص میخورم مثل چی . تورو خدا کسی راجع به این برام کامنت نذاره . اصلا فکر نمیکنم هیچ بنی آدمی بتونه وضعیت منو درک کنه . چقدر تبم بالاست . خیلی مریضم . خیلی

 

پ ن : این احساس الانه منه . ممکنه چهار ساعت بعد خیلی هم شاد و شنگول باشم . اما اینارو مینویسم که یادم بمونه  . همینجا بگم که غلط میکنم که فکر یه بچه دیگه به کله ام بزنه .

 

امضا شده توسط من خسته مریض فعلا فقط جنبه های بد و منفی زندگی رو ببین

 

+ نوشته شده در  21 Apr 2007ساعت 2:3 PM  توسط دریا