من مثل یه خر خوشحال مشغول جفتک پرونی هستم . خیلی خیلی ممنون از همه شماهایی که نگران حالم بودین و برام یک دنیا مهربونی نثار کردین . من اصلا دپرسی نگرفتم . بلکه بدنم از خستگی زیاد دیگه جواب نمیداد و آب روغن قاطی کرده بود . یعنی هرکسی هم جای من بود با شبی سه چهار ساعت خواب و نخوردن کافی و از صبح تا شب بدو بدو کردن بدتر هم میشد . درضمن اینکه دکتری برام یه قرصی تجویز کرده بود که دراصل قرص ضد فشار خون بود اما اون دکتر میخواست که از عوارض جانبیش استفاده کنه و هورمونهامو بلنس کنه ! خوردن همانا و افتادن فشار همانا و خستگی وحشتناک هم همانا . حالم برای یک هفته ای واقعا بد بود . بعد از ده روز دیدم دارم از دست میرم و خوردنشونو قطع کردم . حالا قراره دوباره از امشب شروعشون کنم اما به مقدار یک چهارم قبلی که ببینم بازم حالم خراب میشه یا نه .....
اینو درست فهمیدین که من میخوام که همه کارام تمام و کمال باشن . اصلا دست خودم نیست و برای کارایی که میکنم خیلی ارزش قائل هستم و حتی شده نخورم و نخوابم اما باید همه چیز اونطوری باشه که میخوام . میدونم الان همتون میگین خلی و عقل درست و حسابی نداری اما واقعا این ایدئالیست بودن دست خودم نیست . کاش درمورد خودم کمی مهربونتر بودم .
حالا خوب خوب هستم . خوشحال و شاد و با انرژی . تمام هفته گذشته رو مشغول مهمونداری بودم . از قبیله آدم خورا نه ها . از آدمای ناز و گل و بلبل . میخواستم یه چیزایی من باب مهمونی رفتن و اینا بنویسم که ولش . یک عالمه کلمات قصار همین نوک زبونمه ها . باز یه چیزی میگم شر راه میوفته . هرچند که خیلی وقته که نقش بقیه تو زندگیم قد یه سوسک فسقلی شده .
...................................................................................................................... اینا چهارصد خطی بود که نوشته بودم و پاک کردم . همون بساط خود سانسوری .
کلاسهام فردا شروع میشن . درحال حاضر اصلا وقت واسه هیچ احد الناسی ندارم . مهمون بی مهمون . بهانه قشنگیه . دوسش دارم .
یه جایی اون طرف ترها همه دارن حرف مارو میزنن . مثل همیشه . چقدرم داستان میسازن از زندگیمون . شده عین داستان زندگی بابام . همه فکر میکنن رو بالشهای پر از پول میخوابیم . مرفه بی درد . به عقل جن هم لابد نمیرسه که اگر روزی چند صد دلار خرج محبت به یکی رو میکنیم ، شاید که داریم از یه گوشه زندگیمون میزنیم .
پز پز پز پز پز پز پز پز پز پز پز پز پز پز پز پز هرچی بنویسم بازم کمه . ازش بحد خفه کننده ای پرم .
همون احساس یه خر رو دارم که خوب کولی میده . لطفا خررررررر رو خیلی غلیط بخونین . اما یه خر خوشحال !!!!!!!
من هیچ وقت تو زندگیم برای مامان و بابام کاری نکردم . چقدر آرزو دارم که یه جوری میتونستم یه گوشه از محبتهاشون رو جبران کنم . حالا که مامان شدم خیلی خوب میفهمم چقدر برای اینکه سالم بزرگ بشم و برای خودم کسی بشم ، زحمت کشیدن و خون دل خوردن . اونم بزرگ کردن آدم کله خر و یه دنده و عقل کلی مثل من .
بازم از تک تکتون ممنون . مخصوصا از اون شونزده تا کامنتگذار خصوصی . یه تشکر خیلی ویژه هم از دوتا دوست عزیز . هیچ وقت اون شب خوب رو تو اون روزای بدم فراموش نمیکنم . منو زنده کردین . اگر میدونستین قبلش چه حالی داشتم . دوست خوب نعمتیه . از ته دلم آرزوی دلخوشیتون رو دارم .

