تبليغاتX
پری دریائی

پری دریائی

امروز یه روز محشر آفتابی زیباست . دلم فقط میخواست که دست در دست یار بریم پیاده روی . دم همین دریاچه دم خونمون . همینجا که برام مثل بهشته . جات خیلی خالیه .

بیشتر از یک هفته است که بهدونه حالش بده . دوشنبه پیش یک عالمه کار داشتم . چند تا نقشه و یک پرزنتیشن بیست دقیقه ای و یک امتحان . زودتر رفتم دنبال بهدونه و بدو بدو رفتم خرید مایحتاج خوراکی .هنوز پنج دقیقه نشده بود که سر برگردوندم و دیدم بهدونه وسط فروشگاه همینطوری که روی چرخ خرید نشسته ، آورده بالا . بدو بردمش دستشوئی و سعی کردم لباساشو بشورم و یه ژاکت تمیز تنش کنم . سریع پول همون سه تا چیزی که تو چرخ خرید بود رو دادم و گازیدم تا خونه . تو راه هم سه باری بالا آورد . مسیر تا خونه اتوبان بود و نمیشد هرجایی ایستاد اما خوشبختانه دستش یه کیسه داده بودم که همه جا رو کثیف نکنه . حالا با همه این بدبختیا قرار بود یه مهمون عزیزی هم بیاد پیشمون . از آمریکا میمود و نمیتونستم بهش بگم آقا جون وقت بدیه و لطفا نیا . طبق برنامه من قرار بود دو ساعتی وقت برای تمیزکاری خونه و گذاشتن شام و ... داشته باشم که رشا گفت نیم ساعت دیگه میرسیم خونه . بهدونه هم دقیقا ده دقیقه یه بار میاورد بالا و تمااااام لباساشو دونه دونه کثیف میکرد . و همینطور همه جای خونه رو . تا شب موقع خواب همین بساط بود . با یه دستم شام میذاشتم و سالاد و ... و با یکی به بهدونه میرسیدم . حتی آب هم نمیخورد و خیلی بیجون بود . اینجا یه مرکزی هست به اسم nurse line که پرستارهای دوره دیده داره و هر ساعتی از شبانه روز میشه بهشون زنگ زد و اول اطلاعات کامل ازت میگیرن و بعد درمورد بیماریت کمکت میکنن که راهنمائیهاشون خیلی بدردم خورد .

اون شب بعد از خوابیدن بهدونه تا چهار و نیم روی پروژه های نقشه کشیم کار کردم . دو ساعتی هم خوابیدم . صبح کلاس داشتم و باید میرفتم . بهدونه هم پیش رشا موند . تا شب که برگردم انگار کمی بهتر شده بود . یعنی دیگه حالش ده دقیقه یه بار بهم نمیورد و فقط چند بار در طول روز بود . از فرداشم که بیرون روی از پائین و ..... همه هفته همین بساط رو داشتم . الان همه چی قاطی شده . به اضافه سرماخوردگی و سرفه و ...

کارمون شده این که تو همه اتاقای خونه یه کاسه بذاریم برای روز مبادا . شب اول که یه بار هم روی قالیچه ابریشم اتاق خوابمون که هدیه عروسیمون بود ،حالش بد شد و مجبور شدیم که قالیچه رو بشوریم و الان نصف شسته شده اش بدجور به بقیه رنگ داده و یه چیز واقعا خراب مزخرفی شده .

دخترم درطول این هفته همه گوشتای تنش آب شده و یه بچه رنگ و رو پریده با چشمای گود افتاده شده که منو دیوونه میکنه . بسکه من درمورد غذا خوردنش و سلامتیش حساسیت دارم . هفته اصلا خوبی نبود . هیچ شبی بیشتر از دوساعت نخوابیدم . فکر کنم از قیافه منم خستگی میباره .

شب ولنتاین بنظر میرسید که حال دخترم خیلی بد نباشه . برای همین من و رشا گفتیم که برنامه خودمون رو که از ماهها قبل براش برنامه ریزی کرده بودیم ، اجرا کنیم . یه خانومی هست که گاهی بهدونه رو نگه میداره و من خیلی بهش اعتماد دارم . اونشب اومد بهدونه رو از ما گرفت و گفت میبرتش خونه خودشون و شب احتمالا ببرتش خونه ما که بخوابونتش . خلاصه ماها هم با یه کشتی تفریحی رفتیم که مثلا ولانتاین رو بدر کنیم . بدک نبود . شام و اشربه و موزیک . البته نصف اون سه ساعت رو رشا خان حالش بد شده بود و ویروس بهدونه رو گرفته بود و ... سر شام هم که اون خانوم پرستار بهدونه زنگ زده که تو راه خونه ما گم شدن و نمیتونست خونمونو پیدا کنه که منو کمی نگران کرده بود  . همون کوچه های پشتی خونه هی دور خودش میچرخید . بالاخره وقتی که خونه رو پیدا کرد ، رشا هم کمی حالش بهتر شد و ... شب خیلی خوبی بود و خوش گذشت .

طبقه بالای کشتی تفریحی همه تو بغل هم ولو بودن . چند تا زوج که از اول فقط مشغول لب گرفتن بودن  و کارشون زل زدن به چشمای همدیگه بود . طبقه پائین هم بساط بزن و برقص بود . دستای رشا رو گرفتم و میذارم رو باسنم و میگم ببین اینجوری باید برقصی . مثل همون درتی دنسهایی که تو فیلما میبینی . به شوخی میگه آووو جنسیش نکن . میگم بابا همه امشب بخاطر برنامه اون آخر شبشه . این مشروب و  شام و شمع و کادو همش پشمه . کل ماجرا جنسیه . اما قشنگترین جای کشتی طبقه آخرشه . روی Deck . مخصوصا وقتی از زیر پل بورارد و گرن ویل رد میشه . وقتی که شبه و وقتی که سوار یه کشتی هستی ، همه شهر یه منظره دیگه ای داره .  

همه میدونن که کانادائیها چقدر محافظه کار هستن و کلا آدمای زیادی رو مشغول بوس بوس بازی و ور رفتن باهم نمیشه تو خیابونا دید . اما اونشب کل شهر یه فضای دیگه ای داشت و هرگوشه خیابون یه عده که نمیتونستن تا خونشون صبر کنن ، مشغول بودن . جای همه ندید بدید ها خالی .

 

 خوش باشین .

 پ ن : عکسها فقط جنبه تزئینی دارن 

 

+ نوشته شده در  18 Feb 2008ساعت 11:58 AM  توسط دریا  | 

گفته باشم که این لینک اصلا و ابدا خنده نداره  . زشته اینکارا . خجالت داره . از عذاب الهی بترسین . اون دنیا موش میشین ها . از ما گفتن
+ نوشته شده در  11 Feb 2008ساعت 1:51 AM  توسط دریا  | 

یکی بهم پیشنهاد داده که اگر بچه خوب غذا نمیخوره که فکر کنم مشکلیه که خیلی از مامانا باهاش سر و کله میزنن ، بچه رو تو تهیه غذا شرکت بدین . بشینونینش رو میز و باهم مواد اولیه رو بریزین و یا یه چاقوی پلاستیکی کند دستش بدین که بعضی چیزا رو خورد کنه و ... من که امتحان کردم و کار میکنه . مشکل اینه که خیلی وقتا آدم اونقدر گرفتاره و درحال بدو بدو هست که تا جای امکان میخواد بچه تو دست و بالش نباشه . دکتر دخترم بهم گفته که بچه بعد از یکسالگی باید خودش غذا بخوره . هله هوله قبل غذا بهش ندین تا خوب گشنه بشه . بعدش بذارین جلوش تا خودش بخوره . هروقت هم شروع به بازی کرد غذا رو از جلوش بردارین . اگر هنوز گرسنه باشه ، یاد میگیره که دفعه بعد بخوره و بازی بازی نکنه . اما متاسفانه واسه من یکی که همش حساسیت دارم که دخترم همه غذاشو بخوره که مثلا مبادا ضعیف بشه ، تاحالا این روش کار نکرده . یعنی میذارم جلوش و هر وقت دیگه خودش نخوره ، شروع میکنم خودم بهش دادن . اونقدر با بازی و شعر و داستان و صد جور دلقک بازی دیگه باید بهش غذا بدم که واقعا از این چند ساعت هدر شده هر روزم بدم میاد . مگه میشه که یه ناهار یا شام یک تا یک و نیم ساعت طول بکشه !

از افتخارات یه مامان خانومی این بود که به بچه اش هر روز با ادا بازی  تمام غذاشو میداده . بعدها که دخترش یه خرس گنده بیست و خورده ای ساله شده بود  هم باز واسه صبحونه اش لقمه میگرفت و میبرد دم اتاقش !!! همینه که بچه های خیلی از ایرانی ها نمیتونن عمرا رو پای خودشون بایستن و هرجای دنیا که برن همش ننه باباشونو میخوان .بچه های لوس و ننر . 

راستی این لینک رو نگاهی بندازین . حاضرین همچین کیکی بخورین ؟ 

 

+ نوشته شده در  6 Feb 2008ساعت 11:12 AM  توسط دریا  | 

به خدا خجالت داره. حالا هی بیاین و از صبح تا شب جون بکنین واسه چند غاز . دختره سنی که نداره . میگن اما خوشگله . همین کافیه دیگه نه . تو استریپ بار برندیز یه ویترس پاره وقت بیشتر نیست . اونوقت حداقل حقوق ماهیانه اش پنج هزار دلاره ! فکرشو بکنین ماهی دو سه هزار دلاری انعام میگیره ! وقتی هم که فرم اجاره یکی از آپارتمان های داون تاون رو پر میکنه ، تنها کسیه که آقای صاحبخونه تصدیق صلاحیتش میکنه و سر هر ماه هم شخصا واسه طلب اجاره اش میره درخونه خانوم .

البته این باری که خانوم توش کار میکنه بخاطر وابسته بودن به بزرگترین و قدیمی ترین گروه مافیایی اینجا یعنی Hells Angels معروفه . اینم لینک محل کار خانوووم . لینک اون گروه مافیایی رو هم خودتون اگر مایلین گوگلش کنین . من اینجا نمیذارم چون راستش میترسم .

روز خوش

+ نوشته شده در  4 Feb 2008ساعت 12:52 PM  توسط دریا  | 

یاد بچیگیهام افتادم . اونروزا که یه متر برف میومد و مامانه بیدارمون نمیکرد و میگفت بخوابین مدرسه ها تعطیلن و خواهره میخوابید و من اصلا حرف گوش نمیکردم و عمرا اگر غیبت میکردم . با هر بدبختی بود از سر تپه قیطریه تا مدرسه ام تو خیابون سعد آباد رو پیاده  میرفتم . کله خر لجباز دیسیپلینی . درست عین امروز که سی چهل سانتی برف اومده بود و شوهره هرچی میگفت کلاسو ولش کن ، من گوش نمیکردم و تند تند حاضر میشدم که برفای دم گاراژ رو پارو کنیم و من برم . اما ته دلم واقعا از رانندگی تو همچین برفی وحشت داشتم . تا اینکه یه بابایی گفت که یه زنگی بزن شاید کلاسات تعطیلن و دیدم که گنده تو سایت کالجم نوشتن که فیتیله کلاسا تعطیله .

روزمون به برف بازی و پارو کردن و سورتمه سواری گذشت .  کوچه رو با غش غش خند هامون گذاشتیم رو سرمون و با چند تا همسایه خوب هم آشنا شدیم . غذاهای خوشمزه منو دور هم خوردیم و کلی هم با آهنگای قری ایرانی ، قر جوادی دادیم .

صبح بهدونه کلاه آق رشا رو گذاشته سرش و میگه :

 مامی لوت ات می .  آی لوت پریدی دود (  Momy look at me. I look pretty good) !

خوش باشین

 

+ نوشته شده در  30 Jan 2008ساعت 2:24 AM  توسط دریا  |