دیروز که رفته بودیم پارک تا بهدونه آب بازی کنه ، هی بدو بدو دنبال بچه ها میدوید و به همه دست میزد . بعد به یه دختر تپل مپل حدود ۳ سال گیر داد و هی تاپ تاپ میزد روی شکمش . اونم شکمشو جلو میداد و خوشش اومده بود . بعد بهدونه گیر داد به دمپایی هاشون و از هر سوراخی کله شو میکرد تو تا دمپایی های اونا رو گاز گاز بزنه . دیدیم داره خل بازی درمیاره گفتیم بچه جون ببین یه سگ کوچولو . بدو با اون بازی کن . قبلا یاد گرفته بود سگهارو آروم آروم ناز کنه . چشمتون روز بد نبینه . انگشتاشو کرد تو دماغ و چشم سگه و ما تا اومدیم توله سگ پشمالوی خوشگل رو نجات بدیم دیدیم از موهای پشت سگه بلندش کرد تو هوا و میخواد پرتش کنه . ای وای ما داشتیم از دست این دختر وحشیه سگ کش سکته میکردیم . با بدبختی سگ بیچاره رو که مظلومانه زوزه میکشید نجات دادیم . اون دختر تپل هم با اخخخخخخخم دستاشو زده بود کمرش و زل زل به این وحشی خانوم نگاه میکرد . بهدونه هم که انگار نه انگار ، کیف میکرد از شلوغیای خودش و بدو بدو رفت آب بازی !
چند وقته پیش بیاد آوردم که همیشه عاشق ماه بودم . تمام روزای دختریم ، آرزوهامو با اون درمیون گذاشتم . اون سنگ صبور من بود .
من هیچ وقت نماز نخوندم . اما راز و نیازای شبونه من مثل همون نماز بودن . خالصانه و پاک . ماه هم کعبه آرزوهای من بود . بیاد آوردم که همیشه پنجره ای داشتم رو به ماه . بهم آرامش میداد . یک عالمه انرژی میداد . نفسمو بند میاورد . میدونستم که همیشه چشمش بمنه . اما از روز اول ازدواجم هیچ وقت دیگه پنجره ای رو به ماه نداشتم . آرزوشو داشتم . اما نداشتم . دلم اون خلوتها و دعاهای شبانه رو میخواست . حتی اگر فقط چند لحظه کوتاه عمرشون بود . با خودم گفتم شاید که من به همه آرزوهایی که داشتم رسیدم . شاید . نمیدونم . اما مگه میشه ؟ چند شب پیش آخر شب یه دفعه دیدمش . بزرگ و نورانی . همون صورت مهربون و همیشه خندون رو . مثل بچه ها کلی ذوق کردم . اشک به چشمام اومد . تو یه گوشه خونه ام ، پنجره ای دارم که گاهی و فقط گاهی میشه ماه رو دید . شاید اینروزا بهش احتیاج داشتم . خودش یه راهی باز کرد به خونه دل من .
راستی امروز همون روز آخریه که منتظرش بودم . فردا عمل دارم . سعی میکنم که فکرشو نکنم و خیلی استرس نداشته باشم . اما نمیتونم . فقط و فقط امیدوارم که غده هام سرطانی نشده باشن . راستش خیلی هم نگران دخترم هستم . هرچند میدونم که رشا خوب بهش میرسه . اما کسی مادر نمیشه . حتی اگه یه مامان قراضه مثل من باشه . برام دعا کنین که اینبار خیلی بهش احتیاج دارم . قراره اگر همه چیز خوب پیش بره ، یه شب بیمارستان بخوابم . اگر اتفاقی برام بیوفته رشا اینجا بجای من مینویسه . دوستون دارم یک عالمه .