اما حالا سبکم . خیلی سبک . امروز جراحم رو دیدم . بهم گفت جواب پاتولوژیم نشون میده که تومورهام هیچ کدوم سرطانی نبودن . سه ماه بعد حس به ناحیه اطراف زخم بر میگرده و حدودا تا ده ماه بعد هم جای زخم کمرنگتر میشه . نمیدونست که دیگه این چیزا برام مهم نیستن .
با وجود خوشحالی زیاد ، وقتی بسمت خونه رانندگی میکردم گلوله های اشکمو نمیتونستم کنترل کنم . انگار یه لقمه خیلی گنده تو گلوم گیر گرده باشه و من فقط با نادیده گرفتنش سعی میکردم که اثبات کنم که همه چیز آرومه و من کنترل زندگیمو تو دستام دارم . خدایا خیلی شکرت . ازت ممنونم . تا یکشنبه که مهمونا اومدن و از یه دوست سرطانیشون و جلسات شیمی درمانیش و حال خرابش و خیلی چیزای دیگه گفتن ، نفهمیده بودم که منم میتونم یکی از این قربانیا باشم . تاحالا به عمق فاجعه ای که بیخ گوشم بود ، پی نبرده بودم . شایدم ایمان داشتم به خودم . شایدم سرمو کرده بودم زیر برف و خودمو گول میزدم . هرچی که بود تموم شد .
با جراحم که حرف میزدم بی مقدمه پرسید کدوم کشور بدنیا اومدی . منم فکر کردم مرضم ربطی به محل زندگیم داشته و تعجب کردم . اما اون گفت که مریضای ایرانی زیاد داره . مخصوصا از یکی از مریضاش برام تعریف کرد که بطرز وحشتناکی پولداره . هی گفت خیلی پولداره . کلی اینجا و کشورای دیگه ساخت و ساز میکنه و پروژه های عظیم دستشه و چندتا خونه که هر کدوم بیشتر از ۲۴ میلبون دلار میارزن فقط اینجا داره و بقیه کشورا.... در آخر هم اضافه کرد که تو ایران بزرگترین باغهای پسته رو دارن و براش یه بسته پسته آورده که بزرگترین پسته هایی هستن که تو عمرش دیده . آخه من چی باید جوابشو میدادم . یه لبخند احمقانه زدم و فقط گفتم بعضی آدما تو مملکت ما خیلی پولدارن . تو راه بفکر این افتادم که ماجرا مثل یه زن جنده میمونه که از خود فروشی کلی پولدار میشه . بعد میاد و یه جای آبرومند زندگی میکنه . همه فک و فامیلا ماجرا رو میدونن . اما کسی جلوی غریبه ها حرفی نمیزنه . وقتی غریبه ها که زرق و برق پولا چشماشونو کور کرده از این خانوم با به به و چه چه تعریف میکنن و مجیزشو میگن ، فک و فامیل از همون لبخندای ملیح احمقانه تحویل میدن
پ . ن : از در وارد میشم . رشا میپرسه دکتره چی گفت ؟ گفت کی میمیری ؟؟؟!!!
دلتون شاد . تنتون سالم
