اولندش که حسن مسن کچلی نیست . نصفه شبی یه کرمی بود ریخته شد همین . توروخدا نگین که رفتین و سرچ هم کردین !!!!!
بعدشم اسم دخترم هم از همین اسامی ائمه نه اطهار و ایناست دیگه . دیدین تازگیا همه اسمای اجق وجق که بگوش جن هم نمیرسه میذارن . تبش فراگیر شده . هرچی تک تر بهتر . آره دیگه ماها هم رو چشم و هم چشمی یه چیزی گذاشتیم که عمرا کسی رو دستمون بلند بشه . تا اونجا که هرکی میشنوه با اخم دهنشو مچاله میکنه و میگه این دیگه چه اسمیه ؟ ( یه اسم فرانسوی قدیمی که اینجا هم میشناسنش اما زیاد نیست ) حالا یعنی چی ؟ یعنی یه چیزی تو مایه های حسن کچل و اینا دیگه . بعدشم میگه خیلی سخته منکه که نمیتونم بگم . منم میگم خوب نگو . مگه زورت کردن . البته تو دلم ها .
یه دوست خوبی اسم مترجم ارمنیم رو پرسیده بود . اسمش الیزابت سعید خانیان بود . میخوای تلفنشو پیدا کنم و بهت بدم ؟ هرچند که موضوع مال ۵ سال پیشه .
دیگه در یه موردی هم نظر خودمو بگم . اونم اینه که ترس یه چیز اکتسابیه . یعنی بچه از مادر و پدر و اطرافیانش یاد میگیره که از چی بترسه . من هم مثل خیلیا دلم نمیخواست که دخترم از چیزی بترسه و میخواستم کلی شجاع بارش بیارم . اما بعدا پشیمون شدم . میدونین واقعیت اینه که بعضی وقتا احتیاط چیز خوبیه . نه ترس احمقانه و بیدلیل . به بچه ها باید همه چیز رو توضیح داد . اونم بدفعات زیاااااد و محتاط بارشون آورد . دختر من بطرز عجیبی محتاطه . یه چیزی رو ندونه و یا مطمئن نباشه ، خیلی با احتیاط امتحانش میکنه . مثلا وقتی که بدونه چیزی داغه یا تلخه . مثل چائی که هر دو ایناست . یا نوشابه رو میگه تلخه . حالا هرچی هم بهش بگیم بیا امتحان کن محاله لب بزنه .
این هفته یکم برنامه های بهدونه عوض شده . اولیش اینه که دختری که تا شامشو میخورد و مسواک میزد و بوس و لالا . حالا خوابش نمیبره و گاهی ساعتها آواز میخونه . نصف شب هم بیدار میشه و بازم بیخوابی میزنه سرش و بازم لالالالا آواز ! شایدم بخاطر رسیدن به مرحله رشدی ۱۸ ماهگیشه .
دیگه اینکه خیلی علاقمند شده که هرچیزی رو درشو باز کنه . آنچنان با جدیت هم اینکارو میکنه که دیدنیه . بلدم نیست که بچرخونه . اما سعیشو میکنه . اگر خیلی سفت باشه که با دستور از من میخواد براش بازش کنم . شامل حال همه چیز هم میشه .از در آبمیوه و کاسه پلاستیکی بگیرین تا لاک و روغن و صابون و .... جالبیش اینه که حتی اگر ده تا چیزم دورش باشه میدونه دونه دونه درای هرکدوم کدومه . این سنی بچه ها سایز رو میفهمن .
یه کار دیگه ای هم که میکنه اینه که چیزای کوچیکترو میکنه تو چیزای بزرگتر . مثلا مداد شمعیاشو تو لیوان شیرش . حالا هی بگو نه . مثلا گوش میکنه . ولی تا رومو برگردونم میبینم مشغول کار خودش میشه . مداد شمعی هم که بگیره دستش شروع میکنه همه جارو نقاشی کردن . دیروزم شلوار سفید منو خط انداخت . حالا امروز ازش میپرسم میخوای نقاشی کنی . بدو بدو میاد ببینه که شلوارم تمیزه یا نه و یه چیزایی به حالت دعوا بهم میگه . خودش میفهمه که کار بدی کرده و یادش هم نمیره .
وقتی هم یه چیزی میخواد اون کلمه رو اونقدر میگه و میگه که آدمو دیوونه میکنه و میگم بیا بابا بگیر . سوزنش گیر میکنه بدجور . یا گاهی صد بار بلند بلند میگه نه نه نه نه نه . سرو کله مارو میبره . دیروز رشا داشت با تلفن حرف میزد . تلوزیون هم داشت دوتا دقلوی بهم چسبیده رو نشون میداد . بهدونه هم که عااااااااشق baby . وای اونقدر پشت سرهم با داد گفت بیبی بیبی که اون طرفی که با رشا حرف میزد فکر کنم مخش سوت کشید . تا نشونشون میداد از ذوق بالا پائین میپرید و باهیجان نشونشون میداد و میگفت بیبیییی . تا نشونشون هم نمیداد دیگه کچلمون میکرد .
دو روز پیش هم برده بودمش جایی تا با بچه ها بازی کنه . یه بچه سفید مو نارنجی با اخخخم کامل و دست بکمر اومد جلوی بهدونه و همچین چشم غره هایی میرفت که نگو . بهدونه هم هی میگفت بیبی نههههههه . ده بار گفت و با دستشم اونو به عقب هول میداد . اونم اصلا از رو نمیرفت و همینطوری ایستاده بود . اونم چه اخمی . بهدونه هم گاهی کوچولو وشگونش میگرفت و هی بلند میگفت بیبی نه. بعد گفتم دخترم ببوس بیبی رو که دیدم اون فسقلی اخماش باز شد و میخواست هرجور شده دخترمو ماچ کنه . اما بهدونه هی میگفت نه نه . همون موقع یه بچه کوچولوی تقریبا یک ساله اومد و بهدونه بیدلیل عاشقش شد و هی دستاشو و لپاشو و خلاصه همه جاشو ماچ مالی کرد .
هنوزم متاسفانه انار انار تو خونه حکم فرمایی میکنه . حالم از هر چی آهنگ مزخرف مثل اینه بهم میخوره . خدائیش دقت کردین چه جفنگ میخونه . چجوری قدیما با همچین مزخرفاتی حال میکردیم . اونقدر آهنگ ایرانی گوش نکرده ام که با هیچ مدلش حال نمیکنم . قری ها که واسه همون مهمونیای ایران و یا نایت کلابها خوبن . بقیه شون هم همچین غمناکن که تا هفت پشت آدمو غصه مرگ میکنن . اصلا حال نمیکنم . آره بابا وطن فروشم ! آهنگهای فارسیی که درتمام عمرم گوش کردم و دوسشون دارم و ازشون خاطره ، از تعداد انگشتای دست تجاوز نمیکنن . حالا از امروز اعتصاب انار انار نههههههه رو دارم اجرا میکنم . اصلا دیگه نمیتونم تحملش کنم .
دیروز باخودم فکر میکردم که ماها انگار دخترمونو داریم خیلی احساساتی بار میاریم . دیدین بچه های اینجایی چقدر خونسرد و آروم دیده میشن . اصلا بیشتریا چقدر سرد . برعکس دختر من احساساتش بطرز وحشتناکی زیادن . چه چیزی رو دوست داشته باشه و چه بدش بیاد اونقدر از خودش با قدرت احساسات نشون میده که هرکسی رو وادار به تسلیم میکنه . واقعیتش ماها خیلی دوسش داریم و با اینکه دیسیپلین زیادی براش داریم اما خیلی هم بهش محبت میکنیم . دلم میخواد که وابسته نباشه . میخوام قوی باشه . هرچند که گاهی زیادی قلدره . میخوام عاقلانه تصمیم بگیره و نه از روی احساس . اما نمیدونم که دارم درست تربیتش میکنم یا نه . اصلا عاشقش بودن دست من نیست . تو خونمه .
عکس هم اصلا و ابدا نمیشه ازش گرفت . خسته شدم بسکه دویدم یه گوشه خونه تا از دور ازش یه عکش بگیرم و اونم عین فشفشه دنبال من و همه عکساش تار هستن . فقط جاهای عجیب و غریب که نتونه بیاد پائین میشه گذاشتش و دوتا عکس گرفت که تازه اونم بسکه غر میزنه نمیشه .
راستی جون من پاهاش با لاک خوشگلتر نشدن ؟ باباش که میگه پاکشون کن . معصومیت پاهاشو از بین بردی !!!!!!







