تبليغاتX
پری دریائی - روزهای پایانی سال

پری دریائی

امروز عصری بعد از یک سری کارها .... بهدونه رو بردم خرید لباس . اون مغازه ای که رفته بودیم پر از لباسای جینگولی مستون بود و من اصلا نمیتونستم که چیزی انتخاب کنم . برای هر دست لباس ، عینک و کلاه و جوراب و کفش و بلوز و شلوار و دامن و ... ست همون طرح رو دارن . با اینکه قیمت لباساش نسبت به بقیه جاها کمی گرونتره و یک دونه بلوز حدود سی دلار و یا یه لباس بین ۴۴ تا ۶۷ دلار بود ، (قیمتهایی که توی وبسایتشونه به دلار آمریکا هست ) اما جای سوزن انداختن نبود . بیشتر بچه ها هم انگار ساعت خوابشون بود و گریه میکردن . اما یه دختر همسن بهدونه دیگه نوبرشو آورده بود و خودشو داشت تیکه تیکه میکرد . اونقدر که تمرکز من و همه آدمای دیگه رو بهم زده بود و داشت اعصاب مارو لگد مالی میکرد . بسکه جیغ زد و خوشو به درو دیوار و زمین و هوا کوبید . مامانش هم ریلکس گفت که خسته هست . بهدونه اولش یه صندلی کوچولو گیر آرود و دیگه مثل قدیما با لباسا ور نرفت . بلکه صندلی رو گذاشت زیر پاش و قدش که بلند شد ، شروع کرد به ور رفتن و امتحان کردن عینک آفتابیها و کفشها و ... که تو طبقه های بالا چیده بودن . آخرش هم با تعجب و کمی استرس فقط به اون بچه زر زرو نگاه میکرد . یه بار هم افتاد و کله اش خورد جایی و مامان اون بچه گفت وای الان اینم گریه میکنه که من گفتم نه دختر من اصلا گریه نمیکنه . گاهی میگم شاید درد نمیفهمه . واقعا بدترین درد رو هم فقط ده ثانیه گریه میکنه . میگم چشم خورد . چون نیم ساعت بعد مثل همیشه بجای اینکه تو کالسکه اش بشینه ، ایستاده بود و هرچی بهش میگفتم بشین ، گوش نمیکرد و یک دفعه با کله بدجورد از پشت افتاد زمین . یکم تو بغلم گریه کرد و بعدش دیگه سوار ماشین شدیم و خوابش برد . تو خونه دیدم که کله اش اندازه یه گردو باد کرده ! خیلی خیلی ناراحت شدم . داشتم سکته میکردم که چیزیش نشده باشه . اشکم دراومده بود . وقتی هم میخواستم عوضش کنم ، نمیتونست روی زمین دراز بکشه . بسکه سرش درد میکرد .  موقع خواب هم تا گذاشتمش روی تختش و اومدم بیرون شروع کرد گریه . رفتم سراغش و همون موقع هرچی شام خورده بود رو گلاب به روتون کرد و .... میگم نکنه که از افتادنش یه بلایی سرش اومده باشه ؟ وقتی تمیزش کردم و ملافه هاشو عوض کردم ، دلش نمیخواست روی تختش بخوابه و هی میگفت اتا ماما  لالا که یعنی تو اتاق ما بخوابه . بالاخره تدیشو بغل کرد و آروم شد و خوابید . الان هم آروم خوابیده اما خیلی نگرانشم .

راستش یه پست درمورد شهر ونکوور نوشته بودم که ده روزه که نتونستم تمومش کنم . واقعا نه وقت آپ کردن دارم و نه دیگه ذوقشو . اینروزا مشغول خیلی کارا هستم . دیگه دلم نمیخواد که زیاد تو این دنیای مجازی وقت تلف کنم . از یک طرف واقعا دلم نمیخواد دوستان خیلی خوبی رو که تو این مدت پیدا کردم از دست بدم . اما فعلا میخوام که منم یه وقفه به نوشتن و کامنت گذاریم بدم . شرمنده . بهتون سرمیزنم و همتونو هم خیلی دوست دارم . اما دیگه وقت برای کامنت گذاشتن برای دونه دونه شما دوستای عزیز دلم رو ندارم . امیدوارم بعد از سال جدید منم ترک نت کنم و بیشتر وقت برای پروژه هام بذارم .

همه جا غرق شکوفه شده . بهار با تمام قشنگیاش به دیار من اومده و من بطرز وحشتناکی هیجان دارم . مثل همیشه . تا یاد عید و سال نو میوفتم ، با وجود اینکه نه عید دیدنی داریم و نه عیدی و نه پختن که نه بلکه خوردن شیرینی خانگی و ........ اما بازم عاشق این مراسم هستم و با تمام وجودم براش لحظه شماری میکنم . سبزه هام مثل همه سالهای عمرم پرپشت و خوشگل نشدن . آخه چیزی که سبزه برای قشنگ شدن نیاز داره فقط عشقه . آدمی که از صبح تا شب بیرونه و مشغول که وقت واسه این عشق بازیا نداره . راستی چیدن هفت سین که واسه من یکی خیلی لذت بخشه . هر سال هم بخودم میگم از سال بعد یه ست خوشگل برای چیز میزای هفت سین میخرم . بازم سال بعد .

از همه شما آدمای خوب هم بابت مهربونیاتون ممنونم . قبل از سال نو سعی میکنم که دوبار دیگه آپ کنم . روزای آخر سال برای همتون آروم و بی استرس بگذره

خوش باشین

 

+ نوشته شده در  16 Mar 2007ساعت 0:37 AM  توسط دریا