تبليغاتX
پری دریائی - بهدونه و زندگی اجتماعی

پری دریائی

تا وقت دارم چند تا جمله از وقایع اخیر بنویسم و برم .

اینجا گیر آوردن مهد کودک یا به عبارتی Day care خیلی سخته . چون معمولا جاهایی که هستن سریع پر میشن و باید برای چند سالی تو لیست انتظار بود و خیلی ها قبل از بدنیا اومدن بچه شون اسمشو رزرو میکنن . چند وقت پیش یکی از دستیاران رشا بهش گفت که نزدیک خونمون یه جایی داره تازه باز میشه و تلفنشو بهمون داد . آدرس وبسایتشون رو گیر آوردم و فهمیدم که دوروز رو گذاشتن برای  Open House ( جلسه معارفه و آشنایی مردم با امکانات مرکز ) منم از شانسم وقتی که رفتم ، جا داشتن و فرصت رو غنیمت دونستم و اسم بهدونه رو نوشتم . چون فکر میکردم که اونجا که بره ممکنه که از بچه های دیگه سرماخوردگی بگیره ، گفتم که بعد از برگشتن از آمریکا شروع میکنه رفتن رو . از شانسمون هم دوروز مونده به سفرمون سرما خورد ، اونم با تب . هنوز هم کاملا خوب نشده و تازه از دیروز سرفه هاش شروع شده .

از روز دوشنبه گذشته بالاخره دختر ماهم زندگی اجتماعیش رو شروع کرد . روز اول نیم ساعتی موندیم پیشش . اما موقع جدا شدن آنچنان ضجه هایی میزد که دلم رو انگار پاره پاره کردن . رفتم دم در و ده دقیقه ای منتظر شدم اما اون آروم نمیشد . منم دم در زر میزدم . این احساس رو فقط مامانایی که تمام مدت رو با بچشون خونه موندن رو میتونن حس کنن . روز خیلی سختی بود . تمام اون چند ساعت رو یا اشک ریختم و یا با دلشوره منتظر این بودم که برم و برش دارم . وقتی هم برگشتنه منو دید شروع کرد زار زدن . صورتش زخم بود . پیشونیش هم خونمردگی داشت . پشتش هم جای چند تا خراش خونی بود ! وقتی اومدم خونه دیگه یه ثانیه از هم جدا نشدیم . خیلی مهربونتر شده بود . البته برای رشا فرقی نکرده بود . چون حالت عادی هم بچه رو فقط عصرا میبینه . اما برای من انگار دنیا خالی خالی شده بود . عشق منه . جون منه . این چند وقته درسته که لحظه شماری میکردم که فقط یک ساعت در روز رو واسه خودم داشته باشم . اما حالا مطمئن نیستم که هیچ چیز مهم تری از دخترم تو زندگیم وجود داشته باشه . مسئله مهم اینه که اونجا غذای زیادی نمیخوره . طبیعیه که اونها هم مثل من حساسیت زیادی به همه کاراش و مخصوصا غذا خوردنش نداشته باشن . بنظرم دختر قشنگم حسابی لاغرتر میاد . بهم گفتن که بهدونه سرش موقع بازی زخم شده و بقیه چیزاش هم تصادفی بوده . اونجا هم درطول روز اصلا نمیخوابه . توی این دوسال تاحالا امکان نداشته که درطول روز نخوابه . واسه همین دیگه بعد از ظهرها از خستگی دیوونه میشه . قراره که فعلا سه روز درهفته بره تا ببینیم چی میشه .

روز سه شنبه قرار بود برای یه سری کارای بانکی با رشا بریم بیرون . درنتیجه ۵۰ دلار اضافی به مهد کودک دادیم ( نرخ روزانه اونجا اینقدره . برای سه روز در هفته هم ۶۰۰ دلار ماهانه میدیم ) . بعدشم رشا میخواست بره مرکز شهر و مشاور مالی شو ببینه و از من خواست که باهاش برم . ساعت یک و نیم هم اونجا قرار داشتیم که فکر میکردم حداکثر یک ساعته کارمون تموم میشه . اما این مشاور خان آیییییییییی حرف زد و مخمون رو خورد که برگشتنه شده بود ساعت حدودای پنج و نیم که بهدونه رو برداشتیم . داشت از خستگی و گرسنگی بیهوش میشد . تندی یه چیزایی قورت داد و بعدشم تو ماشین خوابش برد و من توی پارکینک سه ربعی نشستم تا بیدار شه . اما خدارو شکر که باخودمون نبرده بودیمش . اصلا نمیذاشت به این کارای مهم مون برسیم و حتما مارو دیوونه میکرد .

دیروز دیگه دیدم غذاهایی که همیشه براش درست میکنم ، احتیاج به قاشق داره و اون هنوز یاد نگرفته که همه غذاشو خودش با قاشق بخوره . یعنی عادت داره که بیشتر بازی کنه تا غذاشو بخوره . شب قبلش تا ساعت ۱۲ شب داشتم براش کتلت سرخ میکردم و با سبزیجان پخته و بورانی ماست اسفناج پخته و دسر ژله و .... صبح که گذاشتمش اونجا ، مثل کنه بهم چسبیده بود . موقع خداحافظی کمی گریه کرد . رفتم تا دفترشون رو امضا کنم برای زدن ساعت ورود و ... و برگشتنه دیدم که بغل یکی از مربی هاست و آرومه . خلاصه که انگار کمی غذا خورده بود . وقتی هم که رفتم سراغش مثل همیشه بدو بدو خودش کفشاشو آورد و ژاکتشم آورد و پوشید و تند تند واسه همه بچه ها و مربی ها بوسهای آبدار فرستاد و هی داد زد بااااااای بااااای و بعدشم مثل همیشه اونقدر گشنه اش بود که هرچی بهش دادم رو تند تند قورت داد و رسیدیم خونه خوابید . مثل همه مامانا خیلی نگران خوردنش و خوابیدنش هستم . مخصوصا که هنوز سرماخوردگیش کاملا خوب نشده . حالا میخوام روز جمعه خودم تمام روز رو باهاش برم و ظهر هم باهاش اونجا بخوابم تا شاید عادت کنه . همه مربی هاش میگن که درطول روز بیشتر وقتا خوبه . گاهی هم خسته میشه . والا این ووروجک که منو حسابی درطول روز خسته میکنه . خودم میدونم که بچه وحشی هم هست . گاهی بچه های دیگه رو هول میده . گاهی هم محبتش گل میکنه و لپ اونا رو میکشه که چون بقیه نمیدون چیکار میکنه ، تعجب میکنن . درطول روز که گاهی پیش میاد که منو گاز هم بگیره و یا بیخودی بزنه و ... بعدشم سریع ماچ میکنه که مثلا از دل آدم دربیاره . هنوز نمیدونه که اینکارا وحشی بازیه و باید لطیف باشه . اما کم کم یاد میگیره . انگار که خودش زیاد درد رو حس نمیکنه . واسه همین هم نمیفهمه که وقتی یه بلایی سر آدم میاره و ماها داد میزنیم که آی دردم گرفت ، یعنی چی ! بعضی وقتا که من دارم ظرفی چیزی میشورم ، از پشت میاد منو بغل میکنه و بوس بوس بازی . گاهی یک دفعه انگار که جنی بشه یه گاز جانانه از پاهام میگیره . آی درد داره . انگار مار نیش میزنه . دیگه هر وقت از پشت پاهامو بغل میکنه ، وحشتم میگیره .

حالا جالبیش چیه . اینه که اونقدر فارسی حرف زدن یاد نگرفته اما داره تند تند کلمه های انگلیسی یاد میگیره . من که هرچی میگه غش و ضعف میکنم براش . همچین خوشگل hello میگه . واقعا صدای تو دماغی شیرینی داره . مخصوصا لهجه اش خیلی قشنگه .  دوستانی که شنیدن میدونن که اغراق نمیکنم . بعد دیگه تازگیا نه نمیگه و هی بجاش میگه no . فقط هم سه روزه که میره اونجا ! بعد خیلی بامزه برام تعریف میکنه که بیبی های دیگه چیکارا میکنن . مثلا منو هول میده و میگه بیبی هول . از مربیش که پرسیدم گفت که گاهی اسباب بازی بچه های دیگه رو میخواد ازشون بگیره و شاید دیروز یکی هولش داده باشه . امرو هم هی میگفت بیبی دست و بعدش منو میزد . فکر کنم یکی زده باشتش . دیروز هم میگفت بیبی لالا و بعدش میگفت خاااااااا پیسسسس ( صدای خرو پف ) . رشا گفت سر ناهار یکی از بچه ها که منتظر ناهارش بود ، خوابش برده بود و هی کله اش میوفتاد پائین که بهدونه ادای اونو در میاورد  .

توی خونه هم که باشیم هی میخواد که بغلش کنم . مثل کنه بهم میچسبه و حتی موقع راه رفتن هم گاهی دامنمو میگیره . اصلا مثل بچه های دیگه باخودش بازی نمیکنه و یا تلوزیون نگاه نمیکنه . تمام مدت مغز و بدن آدمو مشغول خودش نگه میداره . قدش هم بلند شده و روی نوک پا وامیسته و یا یه چیزی میذاره زیر پاهاش و هی چیزای خطرناک رو از اینور و اونور پیدا میکنه و برمیداره .

تو مهد کودک انگار ظهرا بچه هارو توی یه اتاقی میخوابونن که تقریبا تاریکه . با موزیک . اما چون برای بهدونه تازگی داره ، انگار که ترسیده . دیروز که یک ربعی روی شونه یکی از مربی هاش که خیلی مهربونتر از بقیه هست ( به اسم مارتا ) خوابش برده بود . اما توی خونه هم توی تختش تنها نمیخوابه و از من انتظار داره که روی زمین دراز بکشم  و مثلا بخوابم و هر دقیقه ، بیست بار سرشو میاره بالا و چک میکنه که من هستم یا نه و بعد خوابش میبره . رشا که میگه ولش کن بذار اونقدر گریه کنه تا خودش خوابش ببره . اما بنظر من باید ترس بچه ها رو درک کرد و براشون ارزش قائل شد و آرومشون کرد . اصلا مگه میشه عشق آدم ناراحت باشه و تو بیخیال بشی . تفاوت پدر و مادرا زیاده دیگه . اونقدر بیشتر وقتا از من کار میکشه که همیشه خدا گرسنه هستم و یا آخر شب واقعا خسته .

دیگه از شیرینیش هم هرچی بگم کم گفتم . ملغمه عجیبیه این بچه . وقتی باهاش میرقصیم و یا بازی میکنیم ، اونقدر کار بعهده آدم میذاره که عرق آدمو درمیاره . خیلی با انرژیه . مثل فشفشه تند و سریع و فرزه . عشقش هم فعلا بازی با لگو و مخصوصااااااا ماشینه . عین پسرا همش دلش ماشین بازی میخواد .  حتی لگوهارو هم طوری بهم میچسبونه که شبیه ماشین بشه و هی میگه امممممم و ویراژ میده و بوق میزنه .

حالا منتظرم ببینم که بالاخره اونجا جا میوفته یا نه . اگر جا بیوفته که شاید دنبال کار تو رشته خودم گشتم . شایدم نیمه وقت یه چیزی خوندم . اما همش بستگی به سلامت و شادی بهدونه داره .

 

+ نوشته شده در  18 Apr 2007ساعت 6:17 PM  توسط دریا  |