تبليغاتX
پری دریائی - آی حرص میخورم و حرص میخورم

پری دریائی

اینو فقط برای خودم مینویسم که یادم بمونه که الان چقدر دارم با تمام وجودم حرص میخورم . اصلا دیگه حتی یک ذره هم صبر برام نمونده . مدتیه که دیگه از پس این یه الف بچه برنمیام . همه کارش حرصم میده . غذا خوردنش . عوض کردنش ( که با کلی منت کشی و لگد خوردن و دعوای دائمی که بچه به خودت دست نزن ، کثیفی ، و ... همراهه ) ، لباس پوشوندنش ، وحشی بازی کردنش . گاز گرفتن و کتک زدن و عینهو کنه چسبیدنش و دائم به همه چیز نه گفتنش و دست زدن و بهم ریختن همه چیزایی که نباید دست بزنه و هی روزی هزارااااااان بار بهش گفتن که اینکارو بکن و اون کارو نکن و اون مثل یه بز نگاه کردن و اصلا محل سگ نذاشتنش و ....

اه اه الان دیگه از هر چی بچه است بدم میاد . فقط شده عذاب جون من . اونقدر حرص میخورم و اونقدر حرص میخورم که اصلا فکر نمیکنم که راه چاره ای داشته باشم . اینطوری پیش بره من چند ماه دیگه سر از تیمارستان درمیارم . هیچ کسی رو ندارم که کمکم کنه . مطلقا هیچ فریاد رسی نیست . از این زندگی و همه اون آدمای مزخرفی که نه تنها باری از دوشم برنمیدارن ، بلکه با حرفا و نیشهای دائمیشون بارمو به سنگینی کوه میکنن متنفرم . باورم نمیشه که من همونیم که میگفتم بچه دار شدن من خیلی آرومتر و شادتر کرده !

در حال حاضر هرکاری میکنم که آروم باشم نمیتونم . هی دارم به خودم تلقین میکنم که همه چیز خوبه و من خیلی آرومم و خوشبختم و ... یک دفعه این جن کوچولو از پشت یه گاز جانانه میگیره یا اونقدر ساعتها از سرو کولم بالا میره و حتی یک سانت هم اونورتر نمیشینه و اونقدرکاراش درد آوره که میگم بابا گه خوردم . همه تنم کوفته و کبوده . یه غلطی کردم و بچه دار شدم . واقعا چه گناهی کردم که باید اینقدر عذاب بکشم . بچه های دیگه رو میبینم که همه آروم و حرف گوش کن و شیرین و دوست داشتنی و تمیز  . این دختر وحشی با این موهای فریه همیشه نامرتب و خودش هم خداااای زورگو ها با این اخلاق سگی آخه به کی رفته . بداخلاقیاش و لجبازیاش صد هزار مرتبه از ماها بدتره . مامان خدا بگم چیکارت نکنه که هربار که حرفتو گوش نمیکردم ، هی نفرین میکردی که خدا یکی از خودت بدترت رو جولوت بذاره تا بفهمی . لعنتی . الان اونقدر عصبانی هستم که حوصله هیچی رو ندارم . هردومون خیلی مریضیم . بسکه این دختر هر چی دستش میاد رو میکنه دهن لامصبش . هرچی میکروب و ویرووس باشه رو میاره و میکنه تو حلق ما . هیچ بچه این سنی اینقدر آت و آشغال تو دهنش نمیکنه والا . یه چیزی که توی این دوسال منو دیوونه تر میکنه اینه که رشای منفی باف یه بند توگوشم میخونه که الان تازه اولشه . ببین بعدا چه پدری ازت دربیاره . یه بند میگه که قراره زندگی روز بروز از اینی که هست سخت تر بشه و این بچه بدتر  و بدتر  . آخه همه میگن بچه دو سه سالش که بشه آرومتر میشه . به ما که رسید برعکس شد .  

توی چند تا پست قبلی نوشته بودم که آرزوی زیادی ندارم . چرا آرزوی بزرگ زندگی من اینه که بزرگ کردن این بچه راحت بشه . اینقدر عذاب آور و سخت نباشه . هیچ چیزی تو زندگیم اینقدر منو مستاصل  نکرده بود . هیچ چیزی اینقدر درونی منو حرص نداده بود . آقا حرص میخورم مثل چی . تورو خدا کسی راجع به این برام کامنت نذاره . اصلا فکر نمیکنم هیچ بنی آدمی بتونه وضعیت منو درک کنه . چقدر تبم بالاست . خیلی مریضم . خیلی

 

پ ن : این احساس الانه منه . ممکنه چهار ساعت بعد خیلی هم شاد و شنگول باشم . اما اینارو مینویسم که یادم بمونه  . همینجا بگم که غلط میکنم که فکر یه بچه دیگه به کله ام بزنه .

 

امضا شده توسط من خسته مریض فعلا فقط جنبه های بد و منفی زندگی رو ببین

 

+ نوشته شده در  21 Apr 2007ساعت 2:3 PM  توسط دریا