تبليغاتX
پری دریائی - “As long as you love me so, Let it snow”

پری دریائی

این پست خیلی خیلی درازه . همشو یه باره نخونین که منو فحش بدین . بعد از مدتها وقت برای نوشتن پیدا کردم .

امتحانهام دو هفته ایه که تموم شدن . هنوز خودومو پیدا نکردم . خونه همه جاش تمیز شده . حتی همه کمدهاش . احساس خوبی پیدا میکنم که همه جا همونیه که دلم میخواد . درختمو هم الم کردم . با یه سری خنزر پنزر کریسمس هم همه جای خونه رو تزئین کردم . خیلی خیلی خوشحالم .

هفته پیش با دختره مشغول تزئین خونه بودیم . دوتایی باهم . برف هم میومد مثل چی . تا شب قبلش بیست سانتی نشست . آهنگ Let It Snow از Frank Sinatra رو هم گوش میکردیم . دخترم با تمام وجودش شادی میکردم و منهم همینطور . کلی با هم رقصیدیم . دیدم من دارم خاطرات کودکی اونو براش میسازم .بماند که بعد از ساعتها زحمت ، درخته رو که اومدم جابجا کنم و هولش بدم چند سانت اونورتر ، یک دفعه افتاد و همه زحمتهام به باد رفت و چندتا از خرت و پرتهاشم شکست . منم سر دختره داد زدم که مگه نمیگم نیا نزدیک . اگر روی تو میوفتاد چی .

 و چقدر جای پدر مادرهامون تو ساختن این خاطرات خالیه . با خوندن آهنگای کریسمس همش بغضم میگیره . با وجودیکه سعی میکنم که هیچ وقت غصه گذشته رو نخورم اما با خودم میگم واقعا چی میشد که ماها هم مثل اینجاییها پدر مادرامون پیشمون بودن . عین اینجاییها موقع کریسمس میرفتیم پیششون و همه دور هم جمع میشدیم . اینروزا خیلی یاد خونه گرمشون و بغل نرمشون رو میکنم . جاتون واقعا پیش ما خالیه . واقعا .

امسال درختمو چراغونی کردم .چراغهای خونه رو خاموش میکنم . فقط چراغهای درختمه که دونه دونه مثلل دونه های الماس سو سو میزنن و روشن و خاموش میشن .خیلی شادم میکنه . عین یه کاردستی قشنگ میمونه برام . همه به درختهاشون اینقدر حساسیت دارن ؟ هفته پیش به بهدونه ماجرای اومدن سنتا رو از تو شومینه تعریف میکردم . خودمم خنده ام گرفته بود وقتی چشمای دختره رو گرد شده میدیدم . دو سه باری پرسید از تو شومینه میاد ؟ این شومینه ؟ دیدم بچه حق داره تعجب کنه . یه شومیه گازی که جلوش با شیشه پوشیده شده . اما باخودم گفتم رویای قشنگیه . بذار حالا تا کوچیکه دلش بهش خوش باشه . بهش میگم آره و باخودش کادو هم میاره . کادو چی میخوای . میگه  هورسی پینک ( اسب صورتی رنگ ) ! بعد بهش میگم سنتا ( همون بابانوئل ) دوباره میره تو شومینه و بعد با گوزنهاش و کالسکه اش پرواز میکنه و میره خونه بیبی های دیگه که برای اونا هم کادو ببره . از این قسمت  ماجرا خوشش میاد . دستاش رو به عادت این چند روز گذشته باز میکنه و ادای پروازو درمیاره و میگه  I'm superman و مثل اسب مشغول بدو بدو جفتک پرونی میشه . نمیدونم از کجا یاد گرفته که سوپر من بشه . میدونم که تاحالا تو خونه هیچ چیزی مربوط به سوپرمن ندیده . حتما دوست پسر عزیزش کوین بهش یاد داده .

رفتم خرید کادوهایی که برای کریسمس میخوام به بهدونه بدم . یه اسب میخرم که صورتی نیست . انگار شیهه میکشه و آهنگ میخونه و .... اصلا اسب صورتی وجود نداره . البته به این سایز گنده که روش بشه نشست . یه باربی هم میخرم . اولین باربی . شایدم واسه دل خودم میخورم . یه سیندرلا با لباس پفی آبی . قبل از رسیدن به خونه قایمش میکنم . از بهدونه میپرسم از سنتا دیگه چی میخوای ؟ میگه باربی با لباس پفی آبی !!!!! ای بابا این بچه دیگه لغت باربی رو از کجا یاد گرفته . رشا میگه هفته پیشش من تو فروشگاه نشونش دادم . اما اینکه همون لباس پفی آبی رو میخواد جالبه . زدم تو خال .

یه عروسک بابانوئل بانمک گذاشتم رو شومینه . بهدونه هر بار که از پله ها میاد پائین میگه های سنتا . تندی بده ( candi ) . هربارم که میخواد بره بالا و اتاقش بخوابه ، میگه بای سنتا . نمیدونم چرا اینقدر این سنتا رو دوست داره . شایدم تو مهد کودکش حرفشو میزنن .  

 راستی هنوز عادت نکردم که درس نخونم . هنوز برام عجیبه که یه روز بیکار باشم . هرچند که دختره اصلا نمیذاره به معنای واقعی معنی تعطیلی و استراحتو بفهمم . ترم گذشته خیلی خیلی زحمت کشیدم . بعضی شبها تا ساعت ۶ صبح کار میکردم و از اون ور ۸ بیدار میشدم. تو یه مورد هم نتیجه اش اونی نبود که میخواستم . با وجودیکه کارهام بطرز واقعا واقعا احمقانه ای بهتر از بقیه کلاس بود اما یکی از استادهام کلی حالمو گرفت . حوصله ندارم درموردش بنویسم . اما یه دوست خوب حرف قشنگی بهم زد . گفت که کار کردن واسه دل خودت یه چیزه و کار برای گرفتن نمره یه چیز دیگه . فکر میکردم که بهم ربط دارن . خنده دارش این بود که تو پروژه هایی که خودمو تیکه پاره میردم ، خیلی بهم سخت نمره میدادن . حتی اگر نمره ام بالاترین نمره کلاس بود ،بازم تفاوت نمره من با نمره اونی که یه کار آشغال تحویل داده بود ، زیاد نبود . اون وقت یه پرزنتیشنی بود که سرگروه یه گروه مزخرف بودم که هیچ جوری هیچ نظری رو قبول نمیکردن و هرکی ساز خودشو میزد و تازه دو روز مونده به تحویل کار بدون اینکه بمن بگن ، همدیگرو دیده بودن و کل کار رو عوض کرده بودن و تازه نیم ساعت مونده به برنامه مون ،  بمن گفتن که چه غلطی کردن و من بدون هیچ هیچ آمادگی قبلی اما با اعتماد بنفس زیاد از خودم یه چیزایی سرهم کردم و درموردشون صحبت کردم ( بماند که درونی داشتم سکته میکردم . جلوی اون جمعیت . تنم یخ کرده بود . اونم بزبان انگلیسی درمورد چیزی که اصلا و ابدا اطلاعاتی درموردش نداشتم و تا فرداش حالم خیلی بد بود ) . و هفته بعد که رفتم با استادم درموردش و اینکه گروه احمقم چه غلطی کردن و اینکه میترسیدم هیچی نمره نگیرم و در آخر از درسه بیوفتم ، حرف بزنم ، دیدم که استاده یه نمره خوب بهم داده و برام هم کامنت گذاشته که چقدر خوب که مثل بقیه کلاس از روی ورقه نخوندم و با حاضرین رابطه چشم تو چشم ( eye contact ) خوبی داشتم و اینکه کارم خیلی خوب بود و .... خدا شاهده که داشتم شاخ درمیاوردم . اونم وقتی که دیدم بقیه چقدر برای کاراشون زحمت کشیدن و چقدر کارهای عالی و جالبی تحویل دادن .


دیگه اینکه دخترم بطرز خیلی خیلی خنده داری فارسی و انگلیسی رو قاطی پاتی حرف میزنه . چند روز پیش بهش میگم بیا با تلفن با مامان بزرگت حرف زن . میگه : dont wanna harf !  ( حرف  = harf )  البته من هربار فارسیشو براش میگم و اونم تکرار میکنه . مثلا داره باهامون بازی میکنه و وسط بپر بپر یک دفعه میگه Heeeeeey no pushing . my bump . این بامپ گفتنش منو کشته . دلم میخواد گازش بگیرم . یک عالمه شعرهای بامزه میخونه . شعر تمام کارتونهارو هم حفظه . چند روزی هم بود که عصبانی که میشد بمن میگفت go away . هرچی هم میگفتم که حرف قشنگی نیست و تو نباید بمن این حرفو بزنی نمیفهمید . آخه چه معنی داره که یه بچه دوسال و نیمه به مامانش بگه go away !!! اما حالا بهتره و دیگه نمیگه . هر روز هم شیطون تر و شلوغتر از قبل میشه . اصلا این بچه آرامش نداره و ثانیه ای به جا بند نمیشه . برای من سرو کله زدن با همچین بچه هایپر اکتیوی واقعا سخت و عجیبه . چون درتمام عمرم هیچ وقت همچین بچه ای ندیده بودم و دور و بریهامون هم اینقدر شیطون نبودن . اونم همچین بچه لجبازی که همههههه کاری رو میخواد خودش بکنه و تو همه چیز دخالت میکنه . درس خوندن هم واقعا باهاش سخت بود . باید میخوابید که من به کارهام برسم و تازگیها هم خیلی دیر میخوابه . یه روز موقع امتحانهام گفتم برم اتاقش بشینم که هم مثلا باهاش بازی کنم و هم چند صفحه ای بخونم . تمام مدت میومد با باسنش وسط کتابم میشست و یا تا سرمو برمیگردندم میدیدم کتابمو خط خطی کرده . دیگه بعد نیم ساعت کلی کتابم پاره و چروک و خط خطی  بود .

از درو دیوار بالا میره . دستش به هرچی نرسه ، بدو میره ماشینی چیزی زیر پاش میذاره و مشغول خراب کاری میشه . بدیش اینه که قبلا میشد یه چیزای رو روی میزها گذاشت که دستش نرسه . الان دیگه سنگین ترین و بلندترین صندلیهارو هم جابجا میکنه و میره روی میز  یا حتی کانتر آشپزخونه و  ... قدش هم که بلند شده . حتی قفل درخونه رو بتازگی یاد گرفته باز و بسته کنه و هفته پیش که کلاس داشتم ، انگار که رشا رفته بود بیرون آشغالارو بذاره و خانوم در رو روی خودش قفل کرده بود و تو خونه مدتی زندانی بوده . اصلا نمیشه ثانیه ای ازش غافل شد . واقعا باور نمیکنم که مادری بیاد و بگه که بچه شیطونتر از من داره . یا مگه بچه ای لجباز تر از اینم مگه پیدا میشه . حرف فقط حرف خودشه . کلا هرچی میخواد رو بهش نمیدم . خیلی سعی میکنم باهاش درست و منطقی رفتار کنم و گاهی ملایمت دارم و گاهی عین شمر میشم . اما گاهی اونقدر ماهارو حرص میده که از دستش ذله میشیم . خیلی بچه سختیه و با وجود شیرینیش اما زندگی رو بخودش و ماها خیلی سخت میکنه . میبینم بعضی مامانا تا بچه شون رو دعوا میکنن ، میان و یه پست پر از معذرت خواهی و ندامت و این حرفا مینویسن . هاها . بخدا خنده ام میگیره . این بچه من خیلی بخواد لطف کنه میگه باشه و بازم مشغول کار خودش میشه . اصلا گاهی تا بلند داد  نزنم گوش نمیکنه .

شیطونیاش یه طرف ، اونقدر آدمو ماج میکنه و اونقدر آی لاو یو های چسبناک میگه و تا عصبانی بشم ، هی میگه مامای هپی باش که نمیشه مدت زیاد از دستش عصبانی موند .

دیگه اینکه شعر ای بی سی دی رو حفظ شده ، و روزهای هفته رو هم میدونه و همه رنگها رو میشناسه و شمردن یک تا ده رو و تمام شکلهای کتابهاشو و داستانهاشونو حفظه و .... حالا چند روزیه که شروع کردم باهاش شناختن حروف رو کار کردن . تو این چند روزه حروف A , B , C , D , E , O رو یاد گرفته . خیلی خیلی بانمک روزنامه رو دستش میگیره و تند تند میخونه . براش جالبه که حروفی رو که میشناسه پیدا کنه .  

یه حرفی خیلی لج منو درمیاره و اون اینه که میگن همه بچه ها عین همن . مگه آدمای بزرگ عین همن که بچه ها باشن ؟ حرف واقعا احمقانه ایه .


بالاخره تقریبا میشه گفت که دکور کردن خونمون تموم شده . اونم بخاطر مهمونی که میخوام بدم . میشد که همه چیز یه بار مصرف بگیرم و خودمو راحت کنم . اما دلم نیومد . گفتم سالی یه بار یا حداکثر دوبار که بیشتر از این مدل مهمونیا نمیدم . بذار همه چیز خوب باشه . البته حقیقتا که عاشق خرید ظرف و ظروف قشنگ و لیوان و گیلاسهای مشروب خوری کریستال عالی هم هستم . باید آشپزی برای یک عالمه آدم سخت باشه . اما نمیدونم چرا من اینکارارو دوست دارم . بقول یکی از دوستام :  I enjoy suffering . از رشا هم قول شرف گرفتم که اصلا و ابدا تو شستن ظرف و ظروف کمک نکنه . من حتی ظرف شستن رو هم دوست دارم . اینو میدونستین ؟ وقتی ظرف میشورم میتونم واسه خودم تو فکر برم و خیال پردازی کنم . میتونم گذشته رو مزه مزه کنم و برای آینده برنامه بریزم . a quality time with myself . و معمولا همه خونه همون شب مهمونی مثل دسته گل تمیز میشه . چون من طاقت صبر کردن تا فرداشو ندارم .

من تو خونه ای بزرگ شدم که مامان و بابام زود بزود مهمونی میگرفتن . چه مهمونی هایی . همیشه بزن و برقص . بیست جور غذا و انواع پیش غذا و   دسر و  .... اونم دست پخته مامانه که نظیر نداره . واقعا تحسینت میکنم مامان جونم که روز مهونی مثل این شخصیت  کارتونهای ژاپنی تند تند کار میکردی و همه جا از تمیزی برق میزد و تازه اونقدر غذاهای وقت گیری هم میپختی . کوفته و دلمه و ...... به به . به رشا میگم من تو همچین محیطی بزرگ شدم . اینکه همیشه مهمون عزیزه و آدم خودشو براش بزحمت میندازه . نمیتونی ازم انتظار داشته باشی که منم کمتر از مامانم باشم . اونم منی که تو همه چی اینقدر ایده آل گرا هستم . البته حقیقتا کمتر از مامانم که هستم . اما سعی خودمو میکنم . 


هفته پیش کریسمس پارتی محل کار رشا بود .چند صد نفری اومده بودن . بعد از شام یه خانومی با یه لباس گشاد عین کدو شروع کرد خوندن و رقصیدن . من گفتم آخه اینم شد لباس . بعد دیدم نخیر خانومه خیلی بیشتر از این حرفا هنر داره . در عرض کمتر از یک دقیقه لباس عوض میکرد . با گلاه گیس و آرایش کامل و همه مخلفات و خودشو عین خواننده های معروف مثل مدونا و شر و مرلین مونرو و ...... درمیاورد و با هر لباس هم رقصای باحالی میکرد و سر هر آهنگ هم چند تا از آقایون حضار رو میبرد بالای صحنه که براش برقصن . بعضی آقایون هم هیجان زده میشدن و کلاه گیس میذاشتن و ادای زدن گیتار و بقیه ادوات موسیقی رو درمیاوردن و یا آنچنان با خانومه جدی قر میدادن و خودشونو هلاک میکردن که واقعا دیدنی بود. کلی خندیدیم . مخصوصا موقعیکه خانومه دوتا ممه خیلی خیلی گنده به سایز توپ فوتبال گذاشته بود و به شوخی به پسرا میگفت آخی نازی نمیتونین تو چشمام نگاه کنین و همه هوش و حواستون به ممه هامه  . مدونا که شده بود همون مایوی سیاه رو که تو اولین شوهاش پوشیده بود و دوتا سیلندر نقره ای نوک مملی هاش گذاشته بود رو پوشید .  اون شب برای اولین بار بهدونه رو پیش یکی از مربی های مهدش که خیلی بهش اعتماد دارم گذاشتم . یه لباس خیلی خوشگلم پوشیده بودم که همه هی ازش تعریف کردن . البته تا نشستم سر میزمون ، تمام غذام برگشت روش . تو راه برگشت به خونه هم خروجی اتوبان رو اشتباهی رفتیم و نیم ساعتی دور خودمون چرخیدیم و تازه وقتی هم رسیدیم خونه ، دیدیم که بهدونه جا حوله ای رو حالا نمیدونم چجوری اندخته رو کاسه دستشوئی و اونو لب پر کرده و مجبور شدیم که  کامل عوضش کنیم . اما شب خیلی خوبی بود .


من یه ملغمه عجیبی شدم که اصلا نمیشه توصیفش کرد . هرکی یه گوشه ازشو میبینه . حتی گاهی خودمم درست خودمو بجا نمیارم و باعث شگفتی خودم میشم . انگار یه کوه آتشفشان درونمه . اصلا و ابدا هم وارد جزئیات نمیشم .  

دو هفته پیش تصمیم گرفتم بدم جلوی موهامو چتری بزنن . آرایشگرم همیشه خیلی ازم تعریف میکنه . شایدم از همه تعریف میکنه که انعام خوبی بگیره . بعد از کوتاه شدن چتریهام پشیمون شدم . مثل این تین ایجرها دیده میشدم . گفتم من برام اصلا مهم نیست که جوون تر از اینی که هستم دیده بشم . واسه رسیدن به این سن زحمت کشیدم و دونه دونه سالهای عمرمو دوست دارم . فکر کنم این مورد ارثی باشه .


راستی میشه لطف کنین و بهم بگین که از کجا میشه آهنگ قری دانلود کنم . شدیدا بهش احتیاج دارم . پیشاپیش ممنون. زودی بگین ها .

در آخر اینکه دلم نمیخواست بنویسم . یعنی حرف زیاده اما تو برنامه روزانه ام اصلا جایی برای نشستن طولانی مدت پای اینترنت نیست . فقط چند دقیقه اونم چند روز یه بار برای چک کردن میلهام و خوندن سریعچند تا وبلاگ دوستان . بعد به خودم گفتم وقتی یکی از دوستام مینویسه و از خودش بهم خبر میده من خیلی خیلی خوشحال میشم . یاد تو بهاره عزیز دلم هم افتادم . همون روز هم که برام کامنت گذاشتی که دلت برام تنگ شده و خیلی خوشحالم کردی . مرسی . گفتم شاید بعضیا هم خوشحال بشن بدونن من چی کارا میکنم . بازم ببخشید که برای کسی کامنت نمیذارم . منم عین این شخصیت کارتونهای ژاپنی مشغول بدو بدو هستم .

یعنی کسی واقعا واقعا همه این پست درررراااااااااز رو خوند !!!!!!!!!!!! خسته نباشین

این و این لینک رو نگاه کنین . یادش بخیر . شماها هم از این خاطرات جواد دارین؟

خوش باشین .

 

+ نوشته شده در  12 Dec 2007ساعت 6:0 PM  توسط دریا  |