تبليغاتX
پری دریائی -

پری دریائی

فعلا خیلی خمارم. یکی از درسام دیروز امتحان فاینالش بود. دوشب تمام شبی فقط یک ساعت خوابیدم . روز سه شنبه که امتحان میان ترم نقشه کشیم بود و طبق معمول بالاترین نمره کلاسو گرفتم . هرچی رشا میگه دیوونه بس کن اینقدر خودکشی نکن . آخرش چی . تو کتم نمیره که نمیره . البته اینکه هر جلسه هم تمام بچه ها دورم جمع میشن و دلشون میخواد کاراموببینن و هی از محشر بودن کارام تعریف میکنن ، انگار باعث شده که تو درواسی گیر کنم و دیگه کار معمولی نمیتونم تحویل بدم . ساعت ۵ هم که رسیدم خونه، بکوب تا ۵ صبح فرداش روی تون پروژه هتله کار کردم . بعد چون امتحان داشتم یه نیم ساعتی کف زمین دراز کش درس خوندم و بعدش همونجا بیهوش شدم . ساعت شش و نیم صبح  هم که بهدونه رو کله من رژه میرفت . تازه بعد از امتحانم هم رفتم خرید و با اون کفشای پاشنه بلند چند ساعتی رژه رفتم تا اینکه احساس کردم که دیگه پوست کف پام رفته ، خداجون آخه من چقدر سگ جونم .

با ننوشتن سر لج و لجبازی افتادم . خیلی خیلی روزای عجیبی رو میگذرونم . اصلا و ابدا هم نمینویسم . دیروز یه دوست گوگولیم از ایران اومد . کلی وقتی براش تعریف... میکردم ، گفته دلش چقدر برای شنیدن صدام و شلوغ پلوغیام و شیطنتهام تنگ شده . کلی غش غش کردیم و جیغ و داد راه انداختیم . بهم میگه یکی از استادا تو یکی از درسا انداختتش . بهش میگم خره یادته هر جلسه براش شکلات لیکور دار میبردم ، همونا باعث شد بمن بده ۸۵ . ببین اگر شراب براش میبرم چی میداد . بعدشم بهم میگه میبینی اگر حرفتو گوش کرده بودم و  سر پرزنتیشن ها یا لنگامو مینداختم بیرون یا از بالا یه چیزی نشون میدادم الان این درس کوفتی رو پاس کرده بودم . ( آخه من هربار سر بسرش میذاشتم که حالا که درس نمیخونی پس این بلوز بافتنی کلفت و شلوار سیاه چیه که پوشیدی بعدشم میخوای بهت نمره بده ) درسه هم اونقدر مزخرفه که اصلا آدم نمیتونه دوباره بگذرونه .

دوتا درخت و چند تا بوته بی خاصیت تو حیاط پشتی خونمون داریم که همش میگفتیم از ته بزنیمشون و یه چیز خوشگل جاشون بکاریم . امسال درختا غرق گلهای اقاقیای زرد شدن و بوته ها هم غرق گلهای زرد و سرخابی و قرمز آزالیا . اونقدر خوشگلن که کلی کیفور میشم . این مالک قبلی خونمون هرچی دستش اومده اینور و اونور خونه کاشته و هر هفته یه مدل گلی در میاد . یه هفته انواع لاله اونم چه رنگایی . یه هفته  هشت نژاد مختلف  نرگس داشتیم . حالا زنبق و .... هفته پیش هم یه درخت کوچولو با شکوفه های  صورتی گیلاس کاشتیم که امیدوارم تندی بزرگ بشه . دیگه بعله چند روز پیش تولد بهدونه بود که سه ساله شده و مابراش کار خاصی نکردیم چونکه مادر عروس خیلی سرش شلوغه . قراره اینهفته براش تولد بگیرم . رشا یه خونه باربی گنده چتد طبقه براش خریده که همه وسایل خونه رو منجمله آسانسور داره . من که هنوز ندیدمش اما خدا میدونه که وقتی بچه بودم چقدررررررر حسرت داشتن همچین چیزی رو داشتم .

دورو برم پر شده از آدمای شرطی . دوست درست و حسابی نیستن . فقط هرکدوم تو یه موقعیتهای خاصی پیداشون میشه و بعضیاشونم بدرد هیچی نمیخورن . بیخاصیت کامل . فقط نمیدونم که چرا هستن . اصلا و ابدا آدمایی رو هم که زبونشون یه چی میگه و دلشون یه چی دیگه رو نمیفهمم . میدونم که خودم زیادی رک و راحتم . اصلا حوصله بازی کردن ندارم . گاهی شیطونه میگه یه خونه تکونی بکنم و یکم دورو برمو خالی کنم . 

آهان این بگم و برم . از اونجاییکه این شهر ما همیشه خدا بارونیه و همیشه همه از هواش مینالن ، تصمیم گرفتم که از ته دلم دوسش داشته باشم و اصلا مثل همه شکایت نکنم . روزای آفتابی خیلی خوشحال باشم اما روزای ابری و بارونی هم خوب باشم . واسه همین از من نپرسین هوا چطوره . چون همیشه میگم خوبه .

 

+ نوشته شده در  29 May 2008ساعت 5:25 PM  توسط دریا  |