تبليغاتX
پری دریائی - زندگی اونور آب - قسمت آخر

پری دریائی

چند ماهی همونجا درس میدادم تا یه کار تمام وقت پیدا کردم که پولش بد نبود . طبق معمول با ذوق و شوق میرفتم سر کار و مثل سگ هم کار میکردم .  اما من یه عادتی دارم و اون اینه که حتما حتما باید تو کارم پیشرفت کنم . اصلا نمیتونم درجا بزنم . در هر فرصتی میخوام برم بالا و همیشه تو هر کاری میخوام که رییس باشم . اونجا هم گیر یه سری آدم افتاده بودم نسناس .

رییس من که یه ادم لبنانی احمق و نوچه اش هم باز از این دخترای کون تراکتوری اینجایی( قد ۲ متر و وحشتناک درشت که مثل پنگوئن راه میرفت) و اصلیتش لبنانی بود و همیشه روسری سفید  سرش میکرد . آقا یه جا نماز آب کشایی بودن این گروه که نگو . از روز اول گیر دادن که چه جور مسلمونی هستی که نماز نمیخونی . سر ماه رمضونم که همشون  یک ساعت غیبشون میزد تا به بخور بخورشون برسن . همه جز من و مجبور بودم جای همه کار کنم . منم الکی میگفتم که ناراحتی معده دارم که روزه نمیگیرم . آخخخخخخخخخ که چقدر لجم در میومد . دخترای همکارم هر هفته میرفتن دکتر که ببینن بچه دار نشده باشن و هر دقیقه بغل یکی بودن ، اونوقت منو ارشاد میکردن و اصلا نمیذاشتن که برای پستهای بالاتر شانسی داشته باشم . هر چند که همیشه بالاترین امتیاز رو تو  بازدهی شرکت میاوردم .

بعد هم سر یه موضوعی فهر کردم و دیگه نرفتم . اما اونا داشتن سکته میکردن که واسه یه جریاناتی که پیش اومده بود سوشون نکنم . یه وکیل بهم گفت که شرکت به این غولی پول زیادی حاضر میشه که بهت بده که به عنوان sexual harrasment ازشون شکایت نکنی . آخه اینجا اگر یه ذره حرفاشون بو دار باشه میشه سریع شکایت کرد و ...

خلاصه حوصله این کارارو نداشتم و فقط میخواستم که از اون محیط پر استرس راحت بشم و هر چی هم که بهم زنگ زدن محل نذاشتم .

بعد گفتم که اینجا رشته تحصیلی خودم که یکی از رشته های زیر گروه پزشکیه رو  که میگن  هم پولش خوبه و هم محیطهای کاریش ، رو یه امتحانی بکنم. واسه همین رفتم یه کالجی در تورونتو  اسممو واسه یه کورسش ثبت نام کردم . اما یه شرطی داشت و اون این بود که باید یه جایی مشغول به کار بودم و وسایل مورد نیاز رو هم خودم میبردم . روز اول رفتم و از شانسم یه دختر ایرانی هم داشت این دوره رو میگذروند . از اون دخترای خیلی بلا با یه وجب قد که یه جای حسابی هم کار میکرد . (اینجا صداش میکنم آزاده ) بعد با یه سری دیگه از پسرها هم آشنا شدم . اونا ازم خیلی خوششون اومده بود و یکیشون که خیلی پسر ماهی بود و یه بند هم ازم تعریف میکرد و اهل فیلیپین بود ، کمکم کرد و کل وسایلشو که شاید بیشتر از ۲۰۰۰ دلار میارزید رو بهم داد که حتی ببرم خونه و استفاده کنم و آخر ترم بهش بدم . 

به هیچ کس هم نگفتم که تو عمرم اصلا و ابدا من تو این رشته کار نکرده ام . خداییش هم اینجا یه دنیای دیگه است و اونقدر همه چیز پیشرفته و علمیه که نمیشه با ایران مقایسه کرد . آهان قبل از اینکه این دوره شروع بشه هم هر روز میرفتم کتابخونه دانشگاه تورونتو و از کارت خواهر دوستم استفاده میکردم و کلی به معلوماتم اضافه کرده بودم ، طوریکه تو اون کلاسه همه میگفتن که آره معلومه که این کاره بودی و همه چیزو میدونی . فقط چون چند ساله کار نکردی دستت کند شده . ها ها ها ( خداییش اعتماد بنفسو حال میکنین؟ اینو همینجا و از خود کاناداییها یاد گرفتم ) آخه این رشته من یه رشته ایه که باید چند سال سابقه کاری داشت . محیطهای کاریمون هم قسمتهای مختلفی داره . اما اون قسمتشو که من میخواستم کار کنم رو نمیذاشتن هر کسی وارد بشه و بهترین پولو میشد در آورد .

خلاصه از آزاده خواهش کردم که با رئیسش حرف بزنه و اگر موافق بود من یه مدتی برم تا با محیطهای کاری آشنا بشم . اونم گفت باشه . رئیسشون هم یه آلمانی الاصل خوش تیپ بود که تو هر کشوی میزش و در دیوار اتاقش یه سری مجله و عکس دخترای بیکینی پوش و سکسی بود ! منم به شوخی میگفتم که اگر بخوام اینجا کار کنم یه روز با بیکینی میام سر کار . آزاده هم کلی ماجرا رو جدی گرفته بود و چپ چپ نگاه میکرد . بعد رئیسه از من خیلی خوشش اومد . هی میگفت تو هم خیلی کاری هستی و هم خیلی خوش اخلاق . من اگر جایی باز بشه از خدامه که تو بمونی و شروع کرد بمن رسیدن و بهترین و جدید ترین وسایلو بهم میداد . 

یه پیر زنه هم اونجا کار میکرد  به نام فلورا که ایتالیایی بود  و یه روز اومد همه وسایل منو برداشت و برد برای خودش . رئیسه هم عصبانی شد و باهاش دعوا کرد .اونم آبغوره که این دختره نیومده منو با ۱۵ سال سابقه داره میندازه بیرون . وای آزاده  که دیگه داشت میمرد از حسودی ، رفت و به رئیسه گفت که خجالت داره .  ما ها قدیمی هستیم و ....حالا به این تازه وارد میرسی . حالا اون نیم وجبی بخاطر کار شوهرش قرار بود بره آمریکا ، اما چون هم حسود بود و هم دختر خاله اش  چند سالی بود که اونجا کار میکرد و هنوز رئیسه اجازه نداده بود بیاد این قسمت ما کار کنه ، اومد و بهم گفت که فکر نکنی که اگر اینجا بمونی میتونی کار کنی . دختر خاله من سالهاست منتظر این فرصته و نمیذارم که تو همینطوری بیای و ... منم که با پنبه سر میبرم و میگفتم که آره تو درست میگی .

خلاصه یه ماهی اونجا کار کردم و همه فوت و فن هارو دستم اومد و تو رزومه کاریم هم زدم که اونجا کار میکردم . بعد شروع کردم دنبال کار گشتن و ادعا میکردم که چند سال سابقه کار دارم . البته اینجا اول هر جایی که بری یه روز باید کار کنی تا ببینن چند مرد حلاجی و به این کشکی ها هم نیست .اما حاجیتون درسشو خوب بلده . 

خلاصه که یه آقایی مارو پسندید . اونم چه جوری که بعد از ۲ ماه وقتی دید که من خیلی قابل اعتمادم و از همه بیشتر کار میکنم و هر چیزی رو رو هوا میزنم و خیلی هم دقیقم ، منو کرد manager (همون رئیس خودمون) شرکتش . کلی هم واسم دوره های مختلف میذاشت . البته چقدرم اونجا همکارام ، مخصوصا ایرانیا حسودی میکردن بماند . چون فکرشو بکنین هر کدوم کلی سابقه کاری داشتن و یه دفعه یکی از راه برسه و بشه سرپرستشون . افت داره اساسی .

اما یه چیزی که هست ، من مثل خیلی آدما اصلا از زیر کار در رو نیستم و چشمام هم برای دیدن موقعیتها خیلی تیزه . کله ام هم تو کارای مالی خوب کار میکنه و دیگه اینکه محاله که نظرمو قایم کنم و سیاست بازی در بیارم . واسه همین رئیسمون بعد از شاید ۱۵ سال شروع کرد ۱۰ روز ۱۰ روز مسافرت رفتن و همه کاراشو حتی کارای مالیشو بمن میسپرد . منم در عین داشتن یه روابط خیلی دوستانه و صمیمی با همه ، خیلی هم سختگیری میکردم و کلا دلم میخواد که همه چیز تمام و کمال باشه .

یادش بخیر . حالا تا دلتون بخواد اتفاقهای در این بین افتاد و چند جای دیگه هم آخر هفته ها کار میکردم و .... ( اخه مثلا نون آور خونه بودم و رشا خونه میموند و درس میخوند . البته عشقیییییییی ) این کار آخریمو تا اومدنم به اینجا داشتم و خیلی هم دوسش داشتم . رئیسم  و همکارام هنوز که هنوزه بهم زنگ میزنن و میخوان که برگردم سر کار . هنوزم همه همکارای قدیمی به شوخی manager صدام میکنن . وقتی اومدیم این شهر من یه کار پیدا کردم و قرار بود که از ۴ روز بعدش شروع به کار کنم که زد و حامله شدم و حالم هم اصلا خوب نبود و تا حالا هم دارم بچه داری  و خونه داری میکنم . فکر کنم به دونه که کمی بزرگتر بشه برگردم سر کار .  گفته باشم  که خیلییییییییییییی دلم برای سر کار رفتن و زندگی اجتماعیم تنگ شده

آخیییییییییییییییییییش از دست ماجراهای کاریابیم راحت شدیم

 

+ نوشته شده در  9 Mar 2006ساعت 11:41 PM  توسط دریا  |