
خوب به قول بزرگان به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقیست . یه خونه ای ساختیم که خشت خشتشو با عشق سر هم کردیم . دوستای یک رنگ و ماهی هم مثل همه شماها پیدا کردیم .
وقتی که من شروع کردم وبلاگ خونی رو ، وبلاگایی رو دوست داشتم که هر روز آپ میکنن و مرتب مینویسن . متنفر بودم که وبلاگای مورد علاقم یه دفعه خداحافظی کنن و حاجی حاجی مکه . یعنی چی ؟ پس تکلیف خواننده ها و دلبستگیها چی میشه ؟ یه جورایی آدم به بعضی آدمای مجازی احساس نزدیکی میکنه و بهشون عادت . دوسشون داره و با شادیشون میخنده و با غمشون گریه .
خوب من حرف برای گفتن زیاد دارم . خیلیاشم شاید نباید گفته بشن و هنوز شروع نکردم نوشتنشونو . اما همشونو میخوام که بگم . چند روز پیش چک کردم ببینم این جفنگیاتی که مینویسم اصلا خواننده داره یا نه. دیدم روزی کم کم ۱۵۰ نفر بهم سر میزنن . حدود ۴۸ نفر هم هر روز . خیلی خوشحال شدم . از همه شما آدمای دور دنیا ممنونم که بهم سر میزنین . نمیدونین چقدر شاد شدم که هنوز آدمایی هستند که میخوان که منو بخونن . اما مدتی بود که حس ششمم میگفت که یه آشنایی منو میخونه . حسم هیچ وقت بهم دروغ نگفته و در این مورد هم درست بود . همین شده که حالا منم تو فکر اسباب کشیم . یه جای تازه . دنج دنج . آخه مگه نگفتم نمیخوام هیچ آشنایی منو بخونه . مگه خواهش نکردم . هان ؟؟؟؟؟؟؟؟ فکر کردی نمیفهمم . اصلا این که از کجا منو پیدا کردی عجیبه . البته از بی جنبگی خودمه . این که اصلا نمیتونم دروغ بگم یا چیزی رو قایم کنم . آقا جون خر بودن اونم از نوع ساده اش ( نه راه راه ها ) که شاخ و دم نمیخواد .
خلاصه که به خونه قشنگم خیلی عادت کرده بودم . داشتم کم کم بیاد میاوردم که کی بودم و چی هستم . اینجا کنار همه شماها دوستای وبلاگی عزیزم خیلی شاد بودم . ممنونم که منو تو دل هایه مهربونتون جا دادین . همتونو یک دنیا دوست دارم. بازم به همتون سر میزنم . خیلی مسخره است اما نشستم مثل خر گریه میکنم.
تنها خلوتم رو هم ازم گرفتی . تنها چیزی که تو این سالها نخواستم شریک بشم . همیشه زیر قولهات میزنی . باشه اینم یکی دیگه .
که عشق آسان نمود اول
ولی افتاد مشکلها
