تبليغاتX
پری دریائی - چی بودیم و چی شدیم

پری دریائی

امروز میخوام که راجع به یک مسئله بظاهر بی اهمیت بنویسم . هیچ تا حالا دقت کردین که هممون هر از گاهی ، یک سری ارزوهای جدید داریم ؟  کاری به این ندارم که رسیدن به آرزو سیری میاره که قانون طبیعته . همه چیزای دنیا خیلی زود برای آدم عادی میشه و اصلا یادمون نمیاد که روزی در حسرت اون چیزا چه شبها که نخوابیدیم و چه خیال بافی هایی که نکردیم .

این آرزوها به مقتضای سن و موقعیت هر روز رنگ عوض میکنن . یه روزایی میشد که حسرت داشتن یک عالمه پاک کنهای عجیب غریب واسه کلکسیونم داشتم . یه روز دیگه در آرزوی بازی کردن با خونه باربی دختر عموم بودم . یه دوره تو خیال سوراخ کردن دیوار اتاقم برای پیدا کردن یک گنج بودم . یه دوره دیگه حسرت چاق شدن رو داشتم .  یه روز در خیال داشتن همه کتابهای کتابفروشی ها و یه روزهایی هم آرزوی دیدن تمام دنیا رو داشتم . یه زمانی هم  که در آرزوی پیدا کردن یک عشق ابدی بودم که تا آخر عمر برام بمونه . یه کار خوب ، یه کار بهتر ، یه حقوق بالاتر ، یه بچه و خیلیییییییییی آرزوهای کوچیک و بزرگ دیگه که تمومی ندارن .

اما غرض اینه که بنظر من خوبه که همه ما قسمتی از دفتر زندگیمونو اختصاص بدیم بنوشتن این آرزوها . بنویسیم که به چه آرزوهایی رسیدیم و چه آرزوهایی برامون رنگ باختن . بنویسیم که با گذشت زمان چقدر رشد کرده ایم و چقدر سهممونو از زندگی گرفتیم . این طوری همیشه یادمون میاد که بابا جان خیلی چیزهای بظاهر بی ارزش اطرافمون هست که یک روزی تو حسرتشون حاضر بودیم تن به هر کاری بدیم . تو دنیامون خیلی چیزهای قشنگ و بیاد موندنی هست که بخاطرش شکر گذار باشیم و راضی و شاد . باور داشته باشیم که اگر چیزی رو با تمام وجود بخواهیم بهش میرسیم . برنده این بازی در نهایت ما هستیم . فقط باید قانونهای بازی رو بدونیم .

بنظر من بهتره که یکم سرعت دویدنمونو کم کنیم تا از نفس کشیدنمون لذت ببریم . اون هم عمیق 

 

+ نوشته شده در  9 Apr 2006ساعت 11:46 PM  توسط دریا  |