تبليغاتX
پری دریائی - در حواشی عمل جراحی

پری دریائی

و باز هم یه سلام شنگولی . گفتم بگم که نوشته های دیروزم بدلیل افسردگی بعد از عمل و این حرفا نبود . یعنی این حرفا بمن نمیاد . اون احساس حماقت رو گاهی دارم . چون مشکلی دارم که از پسش بر نمیام . سپردمش دست زمان . اونم بدتر گند میزنتش . چند وقت یه بارم کلی حالمو میگیره . معلومه که هنوز مثل کرگدن پوست کلفت نشدم . اما بگم که حالم بهتره . دردهام کمتر اذیتم میکنن . امروز برادر شوهرم زنگ زده بود که هم حالمو بپرسه و هم تولد بهدونه رو تبریک بگه . بهم میگه که دوره نقاهتت چقدر طول میکشه . کلی خندم گرفت . آخه اونقدر در طول روز گرفتاری دارم که وقت اینجور دوره موره ها رو ندارم . دیشب خوابم نمیبرد . بالاخره به زور مسکن کدئین دار و یه لحاف گنده روم ساعت ۶ صبح خوابم برد . طبق معمول از ساعت ۷ هم با صدای خروسمون بیدار شدم . این شد استراحتم تا حالا که ساعت از یک گذشته و من هنوز مشغول وب بازی هستم . فکر کنم که خون زیادی از دست دادم . چون عین موقع بعد از زایمانم پوستم حسابی سفید مثل هلو شده .

آهان بزارین براتون از روز قبل از عملم بگم . دکترم یه ورق داده بود که باید طبق اون از ساعت ۱۲ ظهر روز قبل از عمل شروع میکردم یه مایع که الکترولیت بود و ۵ لیتر مایع خیلی خیلی خیلی بد مزه بود رو مینوشیدم . یه طعم گند و مزخرف ( پیناکولادا ) که مثل مخلوط آناناس و نارگیله رو بهش زده بودن . اما اونقدر مزه زهر مار میداد که منه همه چیز خوار نمیتونستم قورتش بدم . اونقدر خودمو کشتم که فقط ۲ لیترش رفت پائین . ۲ تا قرصم بهم داده بود که باعث بشه همه دل و رده مو بریزم بیرون و ببخشید اما تا صبح بست تو دستشوئی بمونم . بعد تا شب هم فقط حق خوردن بعضی مایعات مثل آب سیب و ... رو داشتم . حالا خوبه این جور عذاب گشنگی فقط یه روز بود . از موقعیکه شروع کردم این رژیم رو ، فقط و فقط فکرو ذکرم به کیک تولد بهدونه بود . چشمام داشتن چپ میشدن . یه کیک موس شکلاتی خیلی خوشمزه بود . بعد از ۱۲ شب به بعد هم گفته بودن حتی آب هم حق ندارم بخورم .

فردا ظهرشم که ساعت ۱۲ رفتیم بیمارستان . رشا من و گذاشت و خودش با بهدونه رفتن خونه . منم کلی حوصله ام سر رفت و اول چند تا مجله خوندم و بعد هم خوابیدم و دیگه با یک ساعت تاخیر ساعت ۳ منو بردن اتاق عمل . ازم پرسیدن خوبی ؟  میگم نه بابا خوب چیه مردم از گشنگی و تشنگی . اگه الان غش کنم بیفتم چی میشه ؟ پرستاره بهم گفت از گشنگی اگر هم غش کنی نمیمیری . اما اگر موقع عمل بیاری بالا خفه میشی و میمیری . گفتم خوب باشه . اصلا هم استرس نداشتم . بهم سرم زدن و بعدم یه آمپول از اون گنده های خر کش که  حسابی منو سوزوند و سریع هم خوابم گرفت . آی چسبید . تو خواب میشنیدم که هی اسم منو صدا میکنن و میگن بیدار شو کارت تموم شده . منم به خودم میگم این زنه چقدر چرت و پرت میگه . کارتونو بکنین و بزارین من بخوابم . دیدم نخیر گیر داده که من الا و بلا باید بیدار شم . یه ۵ دقیقه ای هنوز چشمام سنگین بود و از اون لبخندای ابلهانه تحویل میدادم . کلی این بیهوشیه عمومی بهم حال داد . بعدم یه سرم دیگه و یه ساعتی هم تو ریکاوری بودم . حالا رشا اومده دنبالم . هی صداش میکنم که بیاد کمکم کنه که لباسمو تنم کنم ، میبینم سرش همچین به بهدونه گرمه و باهم تاتی تاتی میکنن که اصلا نمیشنوه من به کمک احتیاج دارم .

حالا جالبیش اینه که وقتی تازه میخواستم برم عمل بشم تو راه به رشا میگم به سراغ من اگر می آیی با کیک قهوه ای بیا . تا مبادا شکند این دل نازک و شکموی من . تازه ازش هم پرسیدم که دوزاریت افتاد که یعنی برام از کیک تولد بهدونه بیار . وقتی اومد دنبالم دیدم که ماشالا به تحویل . اصلا یادش نبود . اما سر راه که رفت از داروخانه مسکن هامو بگیره دیدم یه بسته سوشی خوشمزه گرفته که همشو در عرض ایکی ثانیه هپلی هپو کردم . وقتی هم اومدم خونه مثل قحطی زده های آفریقا هرچی دستم اومد رو قاطی پاتی قورت دادم .

امروز هم که باز رفتیم چند جا خونه دیدیم . وای یه خونه دیدیم که ۲ تا حیاط خیلی گنده خوشگل داشت . عاشق حیاطش شدم . پر از گل و بوته و درخت . فقط اینکه خود خونه زیاد همه چیزش ترو تمیز نبود . رشاکه  اصرار داره بریم یه جا که همه چیزش نو باشه . اما من اصلا حوصله آپارتمان نشینی رو دیگه ندارم . از اول عمرم همیشه تو آپارتمان زندگی کردم . از همسایه های شلوغ پلو غ کلی خسته شدم . آخه کی میشه من خونه دار بشم خداجون .

مهمونا هم روز یکشنبه یا دو شنبه قراره بیان . خدا بخیر کنه . آخه مادر شوهر جان عادت دارن سر شب مثل بچه های خوب بگیرن بخوابن . مثلا ساعت ۹ یا ۱۰ . من بد بخت که هر شب ساعت ۳ میخوابم معلوم نیست چی کار باید بکنم . شایدم توفیق اجباری بشه و من آدم بشم و اجباری زود بخوابم .

راستی چقدر خوبه که آدم واسه بچش تولد میگیره . یعنی اصلا بچه داری یه چیزش خوبه . اونم اینه که به بهانه بچه کلی میشه با اسباب بازیاش بازی کرد . یک عالمه چیزای خوشگل براش آوردن . ماها هم که براش یه سری اسباب بازی خریده بودیم آنلاین ، که چون روز تولدش نرسیده بود دیدم رشا صبحش رفت بیرون و با یه بسته گنده برگشت . اما تمام چیزایی که این چند وقته آنلاین خریده بودیم همه باهم دیروز رسیدن . وقتی بعد از عمل اومدم خونه دیدم جوووون اینجا چه خبره . مخصوصا که یه کامی جوون و سر حال و خوش تیپ هم که به جمعمون اضافه شده . کلی منو خر کیف کرد . همش میخوام بغلش بشینم و باهم بچتیم

 

+ نوشته شده در  25 May 2006ساعت 1:21 AM  توسط دریا  |